پارت هشتاد و هفتم :

دو شبِ گذشته استراحت کافی نداشت و هنوز خستگی سفر در تنش به‌ جا بود. با این حال صبح زود به کارگاه رفت تا کمی عقب‌ماندگی امورش را جبران کند.
ساعتی بعد از او سروکله‌ی اشکان هم پیدا شد و به محض ورود گفت:
- از دور داوود رو دیدم. داشت می‌اومد این طرف.
سیاوش تازه به یاد تماس داوود افتاد‌:
- نمی‌دونم چیکار داره. اما خبر داده بود که میاد.
کمی بعد داوود در زد و وارد شد. با اشکان که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    چقدر رو داری آخه داوود.خجالتم خوب چیزیه. خسته نباشی مریم بانوی گرامی عالی بود قلمت مانا عزیزم ❤❤🌹🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • Hani

    1

    داوود و آتیه لیاقت این خواهر و برادر رو ندارن، امیدوارم پایانش اصلا به هم نرسند. لیاقت سیاوش و مهتاب خیلی بیشتر از این دو تاست

    ۱۲ ماه پیش
  • تارا

    3

    آخ اگه سیاوش دل درگرو عشق جدید میداد دلم خنک میشد.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️