بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت هشتاد و هفتم :
دو شبِ گذشته استراحت کافی نداشت و هنوز خستگی سفر در تنش به جا بود. با این حال صبح زود به کارگاه رفت تا کمی عقبماندگی امورش را جبران کند.
ساعتی بعد از او سروکلهی اشکان هم پیدا شد و به محض ورود گفت:
- از دور داوود رو دیدم. داشت میاومد این طرف.
سیاوش تازه به یاد تماس داوود افتاد:
- نمیدونم چیکار داره. اما خبر داده بود که میاد.
کمی بعد داوود در زد و وارد شد. با اشکان که
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
1چقدر رو داری آخه داوود.خجالتم خوب چیزیه. خسته نباشی مریم بانوی گرامی عالی بود قلمت مانا عزیزم ❤❤🌹🌹