پارت هشتاد و نهم :

به چند روز نکشیده بود که داوود باز هم با دادن پیام دم در به انتظار سیاوش ایستاد. این بار دست سیاوش برای خانواده‌اش رو شده‌ بود، پس دلیلی برای پنهان‌کاری نمی‌دید و گفت:
- داووده. پیام داده برم دم در. اما می‌خوام بگم بیاد تو حیاط تا راحت‎تر حرف بزنیم.
و مخصوصاً رو به مهتاب تأکید کرد:
- نبینم کسی از پشت پنجره سرک بکشه!
مهتاب سرش را پایین انداخت اما آتیه که از چندوچون ماجرا خب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    سیاوش خان میخو محکم بکوب.عالی بود عزیزم خسته نباشی قلمت مانا ❤🌹❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • طاهره

    2

    به نظر من شرطش اینه که داود هم خودش عقیم کنهخیلی باحال میشه

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    3

    ولی خداییش فشار روانی داستان خیلی رو سیاوش جیگرم گاهی براش کباب میشه

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    2

    نهههههههه.... خانم جاری انصاف نیست کاش الان فردا شب بوووود😭😭😭😭😭

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    واای من تا فردا شب غش

    ۱ سال پیش
  • تارا

    2

    خانم جاری جای حساس گذاشتید واسه فردا شب.اخه چراااااااا.

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    2

    وای تا فردا که من دق می کنم...

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️