پارت هشتاد و پنجم :

صبح روز بعد طبق قولی که به مهتاب داده بود ابتدا او را به خانه‌ی منصور رساند و سپس به کارگاه رفت. اما از فکر این‎که امشب علاوه بر مهتاب، آتیه و بچه‌ها هم در خانه نیستند دل‌آشوب بود. احساس غریبی که مدت‏ها بود نسبت به مژگان داشت، او را از تنها ماندنش با او می‌ترساند. غرق تفکر بود و با غذایش بازی می‌کرد و آن‎قدر فارغ از اطرافش شده بود که بالأخره صدای اشکان را درآورد:
- اَاَاَه... اشتهام Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خدا قوت به دستان توانات مریم بانو عالی بود عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خدا قوت به صبوری شما😊😊 ببخشید اگر جاهایی از داستان احساستون رو جریحه‌دار کرد💞💞

    ۱۲ ماه پیش
  • میم

    2

    حرف اشکان درست بود،باید با زنش صحبت کنه،باید نقشش توزندگی سیاوش مشخص کنه بالاخره،اگه همسره به وظایفش عمل کنه اگه نه که ازدواج کنه ،تا آخر عمرش که نمیتونه بلاتکلیف باشه

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    1

    لعنت بر شیطون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️