پارت صد و شصت :

بین صداهای محوی که اطرافم می‌چرخید، صدای ابیش را واضح‌تر از بقیه می‌شنیدم که نامم را صدا می‌زد. حریر قرمز رنگ از چهره‌ام کنار رفته و صورت نگرانش را میان تاریکی پیش رویم دیدم. دستش را بر روی گونه‌ام گذاشت و خطاب به کسی گفت:- مگر دارویش را ننوشیده؟
صورتم چرخید و خشاتریا را مقابل خودم دیدم. من را دلداری داد و گفت:- هیچ اتفاقی برایت نخواهد افتاد. فراموش نکن من این را به تو قول داده‌ام.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    چرا فک میکنم که اون دیوی که مانع شکافتن قلب ماسیس شد ،ابیشه ؟؟

    ۲ هفته پیش
  • پرنیا

    0

    عزیزم بالاخره کنار هم به ارامش میرسن امیدوارم براش اتفاقی نیفته 😊🥰

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️