لیست کلیه پارتهای رمان کانای : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 50
-
رمان کانای - پارت 21
آیلین در را که باز کرد، هر دویشان از دیدن او جا خوردند. این اولین باری بود که او به پشتِ درِ اتاقِ لیلی، می آمد و هیچ کدام( نه لیلی و نه آیلین ) انتظار دیدنش را نداشتند. او سلام کرد و هر دو، جوابش را دادند درحالی که از دیدنش، نگران، حیران، متعجب و شوکه شده بودند. آنگاه آیلین خوش آمدگوی...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 22
آخر شب هر دو با تردید به هم نگاه میکردند (هم لیلی و هم آیلین) اما هیچ کس حاضر نمی شد سکوتش را بشکند و از آنچه در ذهن داشت، با دیگری سخن گوید. شاید هر دو می ترسیدند چون به نظرشان برای آن روز، زیادی تنش را تجربه کرده بودند و دیگر ذهن هیچکدام، گنجایش یک بحث اضافی را نداشت بنابراین ترجیح دادند آن...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 23
آیلین از سؤال او احساس درماندگی کرد و سعی کرد با سکوت، افکارش را جمع کند تا بتواند جوابی مناسب به لیلی ارائه دهد. سپس شروع کرد به سبک و سنگین کردن مسائل در ذهنش و حلاجی و بررسی کردن آن ها! او به خوبی میدانست که اگر لیلی به جواب سوالاتش نرسد ممکن است باز هم به خاطر کنجکاوی های او، هر دویشان ب...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 24
دَر که باز شد آیلین ناخودآگاه رنگش پرید و پاهایش سست شد، لیلی هم زبانش بند آمد و بیاختیار از جایش برخاست چرا که هیچکدام انتظار دیدن او را نداشتند. هیچ یک از هر دوی آنها حتی در دورترین رؤیاهایشان هم تصور نمیکرد که او روزی به پشت درِ اتاق لیلی بیاید اما حالا او اینجا بود؛ ایستاده در چهارچوب د...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 25
خان روی مبل وسط اتاق نشست درحالیکه همه حضار ایستاده بودند. سپس گفت: _ بسیار خب!... خوشحالم که همهچیز مرتب است. آنگاه نگاهی به لیلی انداخت و رفت سر اصل مطلب! _ شنیدهام شما دیروز به پشت درِ تالار الماس آمده بودید؟!..درسته؟ لیلی ناخودآگاه، از این پرسش ناگهانی، قلبش فرو ریخت و رنگش بیش...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 26
یک هفته پر از تردید برای آن دو گذشت بی آنکه خبری از خان به آیلین و لیلی برسد و آن ها را از نگرانی برهاند. آن دو هر لحظه منتظر بودند شاید پیکی از راه برسد، خبری بیاورد و یا احضارشان کند و یا حداقل،کسی، چیزی که آن ها را از نگرانی در بیاورد و یا شاید تکلیفشان را مشخص کند. اما هیچ اثری نبود؛ هیچ پ...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 27
تقریباً دو ساعت طول کشید تا آیلین برگردد آن هم با خبر هایی جدید که هم خودش را شوکه کرده بود و هم، لیلی را متعجب و هیجان زده کرد. آیلین وقتی از راه رسید آنقدر مات و مبهوت بود و نگاهش پر از حیرت، استرس و تعجب، که لیلی با دیدنش، نگرانتر شد و فوری پرسید: _ چی شده آیلین؟!...ابراهیم خان چی گفتن...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 28
فردای آن روز برای لیلی و حتی برای آیلین، روز سرنوشت سازی بود؛ در آن روز، عامر خان به همراه زنی که مسئول امور بانوان قلعه بود و به همراه چند خدمه، از راه رسیدند و به لیلی عرضه داشتند که: _ ابراهیم خان برایتان لباس و جواهرات فرستاده اند و از شما خواستهاند تا در دیدارهای پیش رو از آنها استفاده ...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 29
آنها بعد از رونمایی از صندوقچه ها، اتاق را ترک کردند اما آیلین قبلاز آن که آن ها از آنجا خارج شوند رو کرد به آن زن و به او گفت که خودش در آماده شدن لیلی به او کمک خواهد کرد و فعلاً نیازی به حضور خدمه نیست و آنگاه آنها اتاق را ترک کردند. وقتی آن ها رفتند، آیلین به لیلی گفت: _ خاتون بیگم...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 30
آن ها وقتی به پشت درِ تالار یاقوت رسیدند اینبار برخلاف گذشته، عامر خان در را باز نکرد و فقط چند ضربهی کوتاه به در زد که در نهایت، در توسط فرد دیگری باز شد و آنها به داخل رفتند و لیلی در اولین نگاه، متوجه حضور محافظین و خدمتکارانی شد که در حال تردد و پذیرایی بودند و او دریافت که مهمان مهمی آنج...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 31
نهتنها لیلی، بلکه همه تصور میکردند قرار است به دیدار خاتون بیگم بروند اما حالا یک مرد میانسال با ظاهری آراسته، قدی متوسط و لبخندی مؤدبانه، رو به روی آن ها ایستاده بود که غافلگیرشان کرده بود. لیلی از دیدن آن غریبه، جا خورده و متعجب شده بود . چرا که نمی دانست او؟ دقیقاً کیست و چه جایگاهی دارد....
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 32
عامر خان از سوال لیلی متوجه شد که آن غریبه، خیلی فکر او را مشغول کرده است، بنابراین جوابش داد: _ دقیقاً چی می خواهید بدونید خانم؟ و لیلی لحظه ای مکث کرد تا سوالش را با دقت در ذهنش، حلاجی کند آنگاه پاسخ داد: _ می خوام بدانم آیا این مرد فقط یکی از دوستان ابراهیم خان هستند یا اینمه لازمه چیزهای د...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 33
نگاه لیلی و آیلین در هم گره خورد. _ ببین آیلین! من احساس می کنم اون آدم، هدف خاصی از صحبت کردن درباره جایگاه من داشت چون مدام تأکید می کرد حواسم باشد که موقعیتم را به خطر نندازم و برای حفظ آن، همه ی تلاشم را بکنم. آیلین با تعجب، نگاهش کرد. _ خب این کجایش تعجب آوره!... من هم چندین بار م...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 34
و سپس سعی کرد جَو را عوض کند. _ راستی لباستون چقدر بهتون میاد!... شما واقعاً در این لباس، خیلی می درخشید.... حتی آقا هم متوجه این قضیه شدند... شما توی این لباس، دقیقاً مثل یک ترک اصیل واقعی هستید. لیلی از شنیدن تعریف های او، خوشحال و غافلگیر شد. _ واقعاً اینطور فکر میکنی آیلین؟!.. ممنونم...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 35
آیلین کمی فکر کرد و سپس جواب داد: _ خب! احتمالا شما زودتر از آنها به تالار الماس میروید و بعد خاتون بیگم و ابراهیم خان به آنجا خواهند آمد بنابراین شما باید منتظر بمانید تا ابتدا خان، شما رامعرفی تان کند و بعد به محض معرفی، جلوتر بروید و دست خاتون بیگم را به رسم ادب ببوسید. لیلی از این حرف جا ...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 36
زنی قدبلند با لباسهای فاخر ترکی به همراه دو زن دیگر که او را همراهی میکردند و همگی لباسهای ترکی پوشیده بودند وارد تالار شده و داشتند به سمت میز میآمدند. آن زن عصا به دست بود ولی قامتش راست و ایستاده و نگاهش بیتفاوت به اطراف، اما وقتی به یکباره چشمش به لیلی خورد، همانجا، وسط راه ایستاد انگا...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 37
لیلی یه احترام او بلند شد و ایستاد..حالا تنها کسی که نشسته بود فقط خاتون بیگم بود که او هم با دیدن خان، به حالت نیم خیز، عرض ارادت کرد. خان به محضِ رسیدن و سلام و احوالپرسی!..... اولین حرفش این بود که: _ انگار زیادی معطل شدید. درسته؟ و خاتون بیگم جواب داد: _ خیر! ما به این موضوع، عادت داریم ا...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 38
لیلی بار دیگر حرفش را تکرار کرد: _ او ایلماه است؟ و آیلین بیآنکه نگاهش کند جواب داد: _ نه نیست!... اون آیسو هست دختر آصف خان! _ آصف خان؟!.. اسمش را قبلاً نشنیده بودم. _ مشکلی نیست!... خیلی هم تفاوتی نمیکند!... چون بهرحال او خیلی کم به اینجا میآید. و بعد رو کرد به لیلی و ادامه داد: _...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 39
_ پس اون دختر پارسی که به قلعه کانای اومده، شما هستید؟! و لیلی جوابش داد: _ بله خانم!.. من لیلی هستم!... از آشناییتون خوشوقتم! و دستش را به سمت آی سو دراز کرد تا با او دست بدهد اما او نگاهی به دست دراز شده ی لیلی انداخت و با گستاخی گفت: _ شما انتخاب خطرناک ابراهیم خان هستید و اوغلوها نسب...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 40
لیلی نامه را از عامر خان گرفت و شروع کرد به خواندن!... او آنقدر برایش هیجان داشت که با خواندن کلمه به کلمهاش، احساس ذوقزدگی میکرد چرا که برای رسیدن این خبر و این نامه، مدت زیادی را صبر کرده و انتظار کشیده بود. لیلی با چنان اشتیاقی، خط به خط نامه را می خواند که آیلین و عامر خان هم کنجکاو شدند ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
