پارت سی و سوم :

نگاه لیلی و آیلین در هم گره خورد.

_ ببین آیلین! من احساس می کنم اون آدم، هدف خاصی از صحبت کردن درباره جایگاه من داشت چون مدام تأکید می کرد حواسم باشد که موقعیتم را به خطر نندازم و برای حفظ آن، همه ی تلاشم را بکنم.

آیلین با تعجب، نگاهش کرد.

_ خب این کجایش تعجب آوره!... من هم چندین بار مثل این حرف ها را به شما زده ام چون واقعاً جایگاه شما، جایگاه مهمیه! بنابراین همه فکر م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    من بیشتر فکر می کردم قراره ایل ماه رو زیاد ببینه،در واقع به عنوان یه دوست باهاش معاشرت داشته باشه تا از اون افسردگی دربیاد،ولی انگار یا از ایل ماه زیادی نا امیدن یا کلا لیلی رو برای کار خاصی اینجا مونده و قرار نیست قاطی این خانواده بشه 🤔🙏🏻🧡

    ۱۰ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    خوشحالم که رمان را با دقت، دنبال می کنید و نظراتتون را ارسال می فرمایید 🌷

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️