کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت سی و سوم :
نگاه لیلی و آیلین در هم گره خورد.
_ ببین آیلین! من احساس می کنم اون آدم، هدف خاصی از صحبت کردن درباره جایگاه من داشت چون مدام تأکید می کرد حواسم باشد که موقعیتم را به خطر نندازم و برای حفظ آن، همه ی تلاشم را بکنم.
آیلین با تعجب، نگاهش کرد.
_ خب این کجایش تعجب آوره!... من هم چندین بار مثل این حرف ها را به شما زده ام چون واقعاً جایگاه شما، جایگاه مهمیه! بنابراین همه فکر م

لطفا صبر کنید...

م
1من بیشتر فکر می کردم قراره ایل ماه رو زیاد ببینه،در واقع به عنوان یه دوست باهاش معاشرت داشته باشه تا از اون افسردگی دربیاد،ولی انگار یا از ایل ماه زیادی نا امیدن یا کلا لیلی رو برای کار خاصی اینجا مونده و قرار نیست قاطی این خانواده بشه 🤔🙏🏻🧡