لیست کلیه پارتهای رمان کانای : پارت های 41 تا 54
تعداد کل پارت های منتشر شده : 54
-
رمان کانای - پارت 41
سرانجام لحظهای طلایی که لیلی در انتظارش بود فرارسید لحظه ای که او میتوانست خواستههایش را به فاصله چند ساعت به دست بیاورد اگر هوشیار می بود و با دقت، عمل می کرد.چرا که عامر خان توانسته بود در یک اقدام شگفتانگیز همزمان هم از ورود عمران بیگ خبردار شود و هم از طریق فرهاد خان، درخواست لیلی را به گ...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 42
سفیر بعد از شنیدن حرفهای آن مرد، سری تکان داد و رو به لیلی گفت: _ اگر موافق هستید، برویم با نماینده هیئت داوران، دیدار کنیم. آنگاه از جایش برخاست و پیشقدم شد که برود اما قبل از رفتن، نگاهی به عامر خان و آیلین انداخت و با کمی درنگ گفت: _ فقط بانو!... این دیدار ترجیحاً یک دیدار خصوصی و محرم...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 43
آنگاه سکوت، اتاق را فرا گرفت. سپس یاشار بِیگ درحالی که با دقت به لیلی نگاه میکرد، گفت: _ من رمان شما را خوندم!... یک رمان ادبی، جذاب، پر ماجرا،روان و قوی از لحاظ تأثیرگذاری!... و همه ی اینها خیلی خوبه.. اما!... و همین( امایش) باعث شد لیلی بی اختیار به او نگاه کند،( امایش) انگار یک زنگ خ...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 44
( تسلیم، تقدیر و یا تحمیل! نام لحظه ای که اکنون در آن قرار داشتم، دقیقاً چه بود؟!. نمی دانم! و یا شاید هم اهمیتی نداشت که بدانم. تنها چیزی که مهم بود، این بود: که اگر این، مسیر من است، پس تا انتهایش خواهم رفت. حتی اگر ندانم انتهایش به کجا خواهد رسید؟ و یا ندانم، چه خواهد شد؟! . اما! ح...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 45
سفیر با حرص و ناراحتی سرش را تکان داد. _ حقه بازهای حیلهگر!... همیشه به دنبال فتنه و دردسرند... مدارا کردن با این جماعت، واقعاً احمقانه است.. و یاشار بیگ در حالی که می کوشید لحن آرامَش را حفظ کند، جوابش داد: _ بله! جناب سفیر!... و اینبار با تحریک احساسات وطنپرستانهی مردم ... پیش کشیدن خون ر...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 46
لیلی تلاش کرد علت احضار توسط ابراهیمخان را از اطرافیانش، جویا شود اما هیچ کدام چیزی نمیدانستند؛ نه آیلین و نه عامر خان!... در حقیقت! هیچکس نمی توانست حدس بزند که علت این کار، چه می تواند باشد بنابراین لیلی مجبور شد با ذهنی کلافه، خسته و پر از تردید، به سمت این دیدار برود تا در آنجا شاید علت وا...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 47
آن مرد وقتی به نزدیکی خان رسید، لبخندی گرم بر لب نشاند و لیلی بیآنکه نگاهش کند و یا با او چشم در چشم شود، این لبخند پرشور را حس کرد و متوجه شد و سپس صدای او را شنید که ابراهیمخان را مخاطب قرار داد: _ سلام بر خانِ بزرگ! چقدر خوشحالم که دوباره میبینمتون!...حالتون چطوره؟ و سپس دستش را به سمت اب...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 48
او مجبور بود بعضی جاها، سرعتش را با لیلی تنظیم نماید که مبادا با او برخورد کرده و یا از او جا بماند. خلاصه آنکه آیلین از رفتار و حرکت لیلی دریافته بود او از موضوع مهمی ناراحت است... موضوعی که هنوز آیلین نتوانسته بود علتش را دریابد . سرانجام آن ها به اتاق لیلی رسیدند. و او به محض آنکه وارد اتاق ش...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 49
و سپس آیلین ادامه داد: _ اگر جا بزنید ، متهم می شویید به ترسو بودن و به اینکه لایق جایگاهتون نیستید پس نباید تسلیم بشوید!... حتی اگر ماجرای سفارت روسیه، یک امتحان بوده باشه برای شناخت شما، و یا سنجیدن عملکرد شما و یا هر دلیل دیگه ای!... شما الان نباید جا بزنید! متوجه هستید؟ ..اصلاً بیایید فرض ک...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 50
لباسی به رنگ آبی با تزیینات نقرهای و جواهراتی از الماس، زیباترین انتخابی بود که لیلی میتوانست برای آن لحظه انجام دهد. او وقتی آن لباس را پوشید، احساس کرد زیباییاش، دوچندان شده است. لباس به رنگ آبی کاربنی بود با آستینهایی شنل مانند که در زیر آن، پیراهنی بلند و سفیدرنگ پوشیده میشد که رو...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 51
همهی نگاهها به در دوخته شده بود و به بانویی که با کلی خدم و حشم وارد شده بود و با ورودش، هم دست از کار، کشیده بودند و لیلی با دیدنش، دریافته بود که حالا با چالشی جدید دیگری هم، روبروست. که باید برای آن هم فکری می کرد و البته این بار، سریعتر و زودتر ! چرا که فرصتی هم برای تفکر بیشتر نبود و هر حر...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 52
قلعه کانای، چند روزی است که مهمان دارد و همه در تلاشند به بهترین شکل ممکن، رسم مهمان نوازی را به جا آورند و این دارد در حالی رخ می دهد که لیلی، به عنوان یکی از میزبانان این مهمان، اصلاً خود را مستلزم دیدار با او و یا هرگونه مصاحبت و یا معاشرت با این مهمان، نمی بیند بلکه ترجیح می دهد بیشتر وقتش...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 53
سپس او آرام روبروی لیلی نشست؛ کمی متمایل به سمت چپش، روی صندلی که از میز، فاصله داده بود و لیلی می توانست با گوشه ی چشم، سر تا پای او را ببیند و آنگاه، هر دو منتظر ماندند تا دیگری شروع کند. درحالیکه لیلی نمیدانست چرا در این لحظه از شب، در این سکوت مطلق و به دور از چشم همگان، روبروی این مرد ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 54
قدرت در دستان کسی است که سوال میپرسد. آری!.. همین جملهی کوتاه کافی بود تا بدانی بازی را میبری و یا میبازی! همین جمله ی کوتاه، که در ذهن لیلی، مثل چراغی روشن شد و او دریافت که در دام یاشار بیگ و هجوم سؤالات و پرسشهایش افتاده است و او با آگاهی از قدرتی که در دست گرفته، ماهرانه بازی را میچرخ...
بروزرسانی در : دیروز
