پارت بیست و پنجم :

خان روی مبل وسط اتاق نشست درحالی‌که همه حضار ایستاده بودند. سپس گفت:

_ بسیار خب!... خوشحالم که همه‌چیز مرتب است.

آنگاه نگاهی به لیلی انداخت و رفت سر اصل مطلب!

_ شنیده‌ام شما دیروز به پشت درِ تالار الماس آمده بودید؟!..درسته؟

لیلی ناخودآگاه، از این پرسش ناگهانی، قلبش فرو ریخت و رنگش بیشتر از قبل، به زردی گرایید و خان ادامه داد:

_ آیا مسئله‌ای پیش آمده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️