کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت بیست و پنجم :
خان روی مبل وسط اتاق نشست درحالیکه همه حضار ایستاده بودند. سپس گفت:
_ بسیار خب!... خوشحالم که همهچیز مرتب است.
آنگاه نگاهی به لیلی انداخت و رفت سر اصل مطلب!
_ شنیدهام شما دیروز به پشت درِ تالار الماس آمده بودید؟!..درسته؟
لیلی ناخودآگاه، از این پرسش ناگهانی، قلبش فرو ریخت و رنگش بیشتر از قبل، به زردی گرایید و خان ادامه داد:
_ آیا مسئلهای پیش آمده
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
