لیست کلیه پارتهای رمان کانای : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 50
-
رمان کانای - پارت 1
بخش اول "من به سرنوشت اعتقاد دارم؛ به مسیری که میتوانست در یک چشم به هم زدن، زندگی همه را دگرگون کند و از ما، مایی بسازد که تا قبل از آن، هرگز نبودیم و یا هیچوقت، فکرش را هم نمیکردیم که باشیم.... سرنوشت قدرت تغییر داشت؛ قدرت زیر و رو کردن افکارمان و بر هم چیدن دنیایی که در باورمان هم نمی...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 2
بخش دوم همزمان با ورود لیلی به قلعه، خبرش مثل برق و باد از لابهلای خطوط تلفن پیچید تا به گوش کسانی برسد که در اتاقی مرموز، واقع در ساختمانی بلند در تبریز، منتظر شنیدن آن بودند. مردی که این خبر را تلفنی دریافت کرد، فوراً از جایش برخاست و با سرعت اتاق را ترک کرد و در طول راهرو به سمت اتاق دی...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 3
لیلی میانه ی تالار ایستاد و سعی کرد تمام زوایای آنجا را به خوبی بررسی کند. تالار یاقوت؛ تالاری بود بزرگ و با شکوه که لیلی بعد از اندک زمانی حضور در آنجا، علت نامگذاریاش را فهمید. تالار زیر طیفی از رنگ های قرمز میدرخشید و رنگ سرخ یاقوتی، رنگ غالب آنجا بود که فضا را به تالاری اشرافی و خاص تب...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 4
بخش سوم او از این دیدار ناگهانی، مشوّش و مضطرب شده بود و این در حالی رخ می داد که لیلی قبلاً بارها و بارها، این صحنه ی آشنایی و معارفه را در ذهنش، مرور و تمرین کرده بود و تصور می کرد برای رخ دادن آن، کاملاً آمادگی دارد اما حالا که در آن موقعیت قرار گرفته بود، حس میکرد به وضوح غافلگیر شده و...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 5
لیلی نمی دانست آخر و عاقبت پاسخ دادن به تردید های ابراهیم خان، چه خواهد شد اما ترجیح می داد اگر قرار است او را بخاطر این کار، از قلعه اش بیرون کند، همین الان این کار را انجام دهد تا اینکه بخواهد مدام به او شک داشته باشد. اما ابراهیم خان در جوابش، فقط لبخندی زد و گفت: - هنوز چند دقیقه ای ...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 6
لیلی دیگر حرفی برای گفتن نداشت بنابراین فقط سرش را به پایین انداخت و اجازه داد سکوت بینشان، ادامه دار شود. او به خوبی می دانست برای انجام هر کاری، به همراهی و مساعدت ابراهیم خان نیاز دارد و اگر نتواند رضایت او را به دست آورد باید خیلی زود اینجا را ترک کند. از طرفی این را هم می دانست ک...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 7
بخش چهارم لیلی وقتی وارد تالار شد ابراهیم خان را دید که پشت میزش نشسته و مشغول نوشتن چیزی است بنابراین فقط سلام داد و در سکوت ایستاد تا او کارش تمام شود اما ابراهیم خان بی آنکه سرش را بلند کند، پرسید: _ از اقامتگاهتون راضی هستید؟ _ بله آقا! همه چیز خیلی خوبه!...ممنونم. سپس ابراهیم ...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 8
آن ها وقتی سوار آسانسور شدند. ابراهیم خان از لیلی سوال کرد: _ ترکی بلدی؟ _ خیر آقا! _ روسی چطور؟! _ نه متأسفانه ! سپس آهی کشید و ادامه داد. _ البته فکر هم نمیکنم که برای نوشتن یک مقاله، چندان بهش نیازی داشته باشم. و ابراهیم خان در جوابش با زیرکی گفت: _ آها که اینطور! ....
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 9
آنگاه ابراهیم خان به سقف اشاره کرد و گفت: - امشب، شب چهاردهم ماه است یعنی شبی که زمین بیشترین انرژی را دارد. وقتی ماه کامل می شود و بالا می آید، رو به روی آن دریچه قرار میگیرد و سنگ ها با نور ماه، شارژ میشوند و دوباره جان می گیرند و میتوانند بیشترین تأثیر را روی محیطشون داشته باشند. ...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 10
ابراهیم خان لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت در حالی که لیلی هنوز هم در ذهنش، سوالاتی داشت. _ آقا! امکانش هست سوالی ازتون بپرسم؟!.. شما چطور موفق شدید به یمن بروید؟!... آخه ما با اونجا هیچ ارتباطی نداریم یعنی مردم نمی توانند برای مسافرت، کار یا هر چیز دیگه ای به یمن بروند. ابراهیم خان نیم نگاهی...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 11
بخش پنجم ( الماسی با بیش از چهارصد قیراط!... سنگی که چشم های شما را خیره خواهد کرد؛ آنچنان که بعد از دیدنش، هرگز نمیتوانید از آن چشم پوشی کنید. این الماس ده ها سال قبل، در معدنی در یمن توسط گروه تجاری اوغلو، کشف شده و به ایران منتقل شد و بعد از تراش با بالاترین کیفیت جهانی، هم اکنون در ...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 12
بخش ششم تالار ساکت و آرام بود و با گذشت زمان، کمکم لیلی به آرامش آنجا خو می گرفت. جوری که کوچک ترین صدایی میتوانست توجهش را جلب کند؛ صداهایی مثل پر زدن پرندگان باغ و یا حتی باز و بسته شدنِ آرامِ درِ یکی از اتاق های راهرو ! کم کم لحظاتی که گذشت او حس کرد صدای گفتگوی دو نفر را میشنود. د...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 13
لیلی سریع خود را عقب کشید در حالی که به شدت ترسیده بود و قلبش داشت تند تند می تپید. آنگاه سریع از آنجا دور شد و به وسط سالن برگشت. همه چیز آنقدر ناگهانی و یهویی رخ داده بود که او نمی دانست باید چه کند و چه عکس العملی نشان دهد؟. او مدام خود را سرزنش می کرد که: _ چرا باید چنین کاری را انجام می...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 14
_ اما این چطور ممکنه آقا؟ من همخونِ شما نیستم حتی یک ترک هم نیستم. زبان ترکی هم بلد نیستم پس چطور میتونم ساکن این قلعه باشم؟ از طرفی خانوادهام چه میشوند؟.. پدر و مادرم، خواهر و برادرم!.... یعنی من دیگه نمیتونم اونا رو ببینم؟! _ شما حق انتخاب دارید... منم بهتون حق انتخاب میدم... پس در این ...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 15
سرانجام بعد از کش و قوس های فراوان، لیلی پذیرفت که ساکن قلعه کانای شود و به آنجا برگشت تا سرنوشتش را به عنوان عضو جدیدی از خاندان اوغلو بپذیرد و در قلعه، زندگی کند. ابراهیم خان به محض ورود لیلی، او را در اتاق کارش یعنی اتاقی که پشت پرده ی قرمز رنگ انتهای تالار یاقوت قرار داشت، پذیرا شد و به ا...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 16
آیلین در را که باز کرد فرهاد خان را به همراه یک محافظ دیگر، در پشت در دید و هر دویشان (هم لیلی و هم آیلین) از دیدن او تعجب کردند. فرهاد خان به داخل اتاق آمد و با آنها احوالپرسی کرد اما آن مرد، پشت در ماند. سپس او رو به لیلی گفت: _ خوشحالم که تصمیم عاقلانه ای گرفتید که به قلعه کانای برگردید...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 17
_ ایشون عامر خان هستند!.... یکی از مردان وفادار من!... و یکی از زبده ترین و ماهرترین محافظان این قلعه، که از کودکی در اینجا بزرگ شده و با تمام قوانین و همچنین مهارتهای رزمی، آشنایی دارد و از این به بعد هم.... به عنوان محافظ.... در کنار شما خواهد بود. لیلی به آن مرد نگاه کرد و متوجه شد او ه...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 18
_ آقا!... میتونم یه سؤالی از شما بپرسم؟! ابراهیم خان سرش را بلند کرد و به او نگاهی انداخت؛ نگاهی جدی و دقیق، جوری که لیلی دچار تردید شد که آیا سؤالش را بپرسد یا نه؟! او هنوز هم از آنچه که شب گذشته از زبان آیلین شنیده بود، شوکه، نگران و پریشان افکار بود و دلش میخواست درباره ی آن ها از ابرا...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 19
_ آیلین! _ بله خانم! _ میتونم یه سؤال ازت بپرسم؟! ....چرا اسم این قلعه را کانای گذاشته اند ؟!... آیا این اسم، معنای خاصی داره؟! لیلی در حالی که رو به پنجره، پشت به اتاق، ایستاده بود، این سؤال را از آیلین پرسید و او جواب داد: _ خب!...کلمه کانای از کانی گرفته شده به معنای سنگ معدنی ...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان کانای - پارت 20
او به سرش زد تا رفتن به کتابخانه در روز بعد را، به نزدیکی های ظهر موکول کند یعنی به زمانی که احتمال میداد ابراهیم خان برای صرف ناهار، در تالار الماس حاضر می شود. او به خاطر آورد که قبلاً آیلین یک بار درباره ی آنجا با او صحبت کرده بود و به او گفته بود که : _ تالار الماس، جایی هست که ابراه...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
