گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هفتاد و پنجم :
چند دقیقه طول کشید تا ضربان قلبش آرامتر شود. اتاق دوباره در سکوت فرو رفته بود. تنها صدایی که به گوش میرسید، وزوز لامپ سقفی و صدای نامفهوم رفتوآمدهایی بود که گاهبهگاه از راهرو عبور میکردند.
چندین دقیقه همانجا ایستاد و به در خیره ماند. بعد آهسته روی تخت نشست. تنها شده بود. از آن تنهاییهای هراسانگیز. نگاهش ناخواسته به سمت پرده کشیده شد که بیحرکت بود.
سعی کرد نگاهش را ب
لطفا صبر کنید...
