پارت هفتاد و سوم :

در پشت سرشان بسته شد. لنا چند ثانیه فقط به تاریکی خیره ماند. اتاق از راهرو کوچک‌تر بود. تنها نور موجود، از لامپ زردرنگی تأمین می‌شد که از سقف آویزان بود و هر چند ثانیه یک بار سوسو می‌زد.
آراز بی‌درنگ به طرف در رفت و قفل آن را چک کرد.
-فعلاً امنه.
لنا پاسخی نداد. هنوز نفسش جا نیامده بود. سینه‌اش از دویدن می‌سوخت. نگاهش روی اتاق چرخید. یک تخت فلزی، یک کمد قدیمی، میزی کوچک و سینکی که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Shima

    0

    چرا یه حسی بهم میگه ارازم مرده؟؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    شاید هم نه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!