گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هفتاد و سوم :
در پشت سرشان بسته شد. لنا چند ثانیه فقط به تاریکی خیره ماند. اتاق از راهرو کوچکتر بود. تنها نور موجود، از لامپ زردرنگی تأمین میشد که از سقف آویزان بود و هر چند ثانیه یک بار سوسو میزد.
آراز بیدرنگ به طرف در رفت و قفل آن را چک کرد.
-فعلاً امنه.
لنا پاسخی نداد. هنوز نفسش جا نیامده بود. سینهاش از دویدن میسوخت. نگاهش روی اتاق چرخید. یک تخت فلزی، یک کمد قدیمی، میزی کوچک و سینکی که

لطفا صبر کنید...

Shima
0چرا یه حسی بهم میگه ارازم مرده؟؟