پارت شصت و هفتم :

درون تخت خودش بیدار شد. این بار نه از زنجیر خبری بود و نه از نوژن! گردنش درد می‌کرد. آن سوزن را به یاد آورد و به جای دردناکش دست کشید.
اتاق روشن و مرتب بود و بوی خوب غذا به مشام می‌رسید. از شدت گرسنگی از جای برخاست و به طرف غذا رفت اما این بار در خوردن تعلل کرد. به یاد آورد هر بار که چیزی خورده بود، خوابش به قدری عمیق شده بود که متوجه جابجا شدنش و هیچ‌چیز نشده بود.
ممکن بود چیزی در غذا ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    واقعا طرز مرگش وحشتناک بود و حالمو بهم زد

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ببخشید اگه اذیت شدید

    ۳ ماه پیش
کپی شد!