گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت شصت و هفتم :
درون تخت خودش بیدار شد. این بار نه از زنجیر خبری بود و نه از نوژن! گردنش درد میکرد. آن سوزن را به یاد آورد و به جای دردناکش دست کشید.
اتاق روشن و مرتب بود و بوی خوب غذا به مشام میرسید. از شدت گرسنگی از جای برخاست و به طرف غذا رفت اما این بار در خوردن تعلل کرد. به یاد آورد هر بار که چیزی خورده بود، خوابش به قدری عمیق شده بود که متوجه جابجا شدنش و هیچچیز نشده بود.
ممکن بود چیزی در غذا ب

لطفا صبر کنید...

مریم
0واقعا طرز مرگش وحشتناک بود و حالمو بهم زد