گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هفتاد :
نوژن چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نگاهی طولانی، سنگین و خالی از هر حس انسانی. بعد آه آرامی کشید و انگشتش را روی لبهی جعبهی چوبی کشید.
گلوی لنا خشک شده بود. صدای تپش قلبش را میشنید. انگار خون در شقیقههایش میکوبید.
-جوابمو بده!
نوژن سرش را کمی کج کرد؛ درست مثل زمانی که داشت روی کشیدن تابلوهایش تمرکز میکرد. آرام در جعبه را باز کرد. بوی تند مواد نگهدارنده و چوب کهنه در فضا پیچ
لطفا صبر کنید...
