گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت شصت و ششم :
نمیتوانست آرام بماند. میدانست همانجا هستند و به فاصلهی یک کلید برق از او فاصله دارند؛ بنابراین وحشتزده از تخت فاصله گرفت. میتوانست قسم بخورد که به محض خاموشی چراغ، باز هم به سراغش میآیند.
-از من چی میخواین؟
مخاطبش فضای خالی اطراف تختش بود.
-باید چیکار کنم؟ چطوری میتونم کمکتون کنم؟
اشکهایش جوشید.
-از خواهرم خبری دارین؟ اونم اینجاس درسته؟ یا... یکی از شماس؟
لطفا صبر کنید...
