پارت هفتاد و هشتم :


لنا هنوز نفس‌نفس می‌زد. نگاهش میان سنگ خاکستری‌رنگ و چهره‌ی آراز در رفت‌وآمد بود.
-اون چیزی که دیدم... واقعی بود؟ من و تو... اون تخته شاسی... تصویر گرگ...
آراز چند ثانیه سکوت کرد. زمانی که صحبت کرد، صدایش درد داشت.
-بهت گفته بودم که برای تو کشیدمش!
لنا اخم کرد. سرگیجه هنوز در پشت چشمانش می‌چرخید، اما این بار حاضر نبود عقب‌نشینی کند.
-تو از قبل می‌دونستی ما با هم دوست بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Shima

    0

    خب حسم میگه ارازم قراره در اینده بمیره بنظر اراز عاشقشه ولی اگر رمان قراره عاشقانه نباشه پس اونم باید حذف شه

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    اگه وجودش به رمان کمک کنه، ممکنه باقی بمونه در هر صورت حذف شخصیت‌ها هر جای رمان امکان‌پذیره

    ۱ ماه پیش
کپی شد!