گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هفتاد و ششم :
نمیدانست روز است یا شب! اما خوابیدن آراز در آن شرایط اتاق، وقتی که جسدی کمی آنطرفتر در حال تجزیه و خوردهشدن بود، برایش عجیب بود. به نظرش آن بوی لعنتی در حال افزایش بود. حتی با وجود خنکی هوا و وجود آن پردهی ضخیم. نمیدانست چند روز دیگر قرار است آن شرایط را تحمل کند. اصلا تا چند ساعت آتی تحمل آن اتاق امکانپذیر بود یا نه؟
اگر لاروها ظاهر میشدند و باز هم مجبور به پنهان شدن در پش

لطفا صبر کنید...

Fati
0رمان داره به جاهای هیجان انگیزش میرسه🤗