پارت هفتاد و ششم :

نمی‌دانست روز است یا شب! اما خوابیدن آراز در آن شرایط اتاق، وقتی که جسدی کمی آن‌طرف‌تر در حال تجزیه و خورده‌‌شدن بود، برایش عجیب بود. به نظرش آن بوی لعنتی در حال افزایش بود. حتی با وجود خنکی هوا و وجود آن پرده‌ی ضخیم. نمی‌دانست چند روز دیگر قرار است آن شرایط را تحمل کند. اصلا تا چند ساعت آتی تحمل آن اتاق امکان‌پذیر بود یا نه؟
اگر لاروها ظاهر می‌شدند و باز هم مجبور به پنهان شدن در پش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fati

    0

    رمان داره به جاهای هیجان انگیزش میرسه🤗

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    انشاالله تا پایان راضی باشید

    ۲ ماه پیش
کپی شد!