گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هفتاد و یک :
حال غریبی داشت. بیم و امید همزمان به سراغش آمده بود. وجود آراز مثل روزنهای برای رسیدن به آزادی به نظر میرسید. همان روزنهی کوچک، راه تنفسیاش را اندکی باز کرد. آیا ممکن بود با کمک او نجات پیدا کند؟
با این فکر بعد از روزها لبخند زد.
چند روزی را در بیخبری گذراند. نه از نوژن خبری بود و نه از سولاسها. مدام در انتظار خبر جدیدی از آراز بود؛ یا حتی نشانهای که حداقل مطمئنش کند صدایی
لطفا صبر کنید...
