فابل مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت دوم :
قرار گرفتن در مرکز توجه او، جایگاه بسیار خطرناکی بود.
روی نشیمنگاهِ پاشنهٔ قایق ایستادم و همان پوزخندی را که او در ساحل بر لب داشت، روی لبانم نشاندم. او یک حرامزاده بود، و من هم همینطور.
اگر میگذاشتم بفهمد از او میترسم، فقط به طعمهای آسانتر بدل میشدم. من باید راهی برای زنده ماندن در این جزیره پیدا میکردم، و حاضر بودم دستم را از دست بدهم اما اجازه ندهم کسی شانس فرارم را از من بگیرد. مخصوصاً حالا که اینقدر به آن نزدیک شده بودم.
دکل را رها کردم. قایق زیر پایم اوج گرفت و من در آب سقوط کردم. با تمام وزن به دریای خنک کوبیده شدم، حبابهای شفاف تا سطح آب بالا آمدند و من برای فرار از سرما، با شدت پا زدم. جریان آب با لبهٔ صخرههای شرقی برخورد میکرد و آبهای این سوی جزیره سردتر بود. این خود یکی از دلایلی بود که اطمینان داشتم «پایِر» بیشتری آن پایین انتظارم را میکشد.
قایق کوی از من دور شد و بادبانش زیر آسمان صاف، کاملاً برافراشته بود. وقتی پشت جزایر حائل ناپدید شد، در جهت مخالف، به سمت ساحل شنا کردم. صورتم را زیر آب نگه داشتم تا بتوانم ساختار صخرههای زیرین را بسنجم. رنگهای صورتی، نارنجی و سبز مرجانها، نور خورشید را به گونهای بازمیتاباندند که مرا به یاد اطلسهایی میانداخت که زمانی روی میز پدرم پهن بود. یک بادبزن دریایی زرد روشن با شاخهای شکسته، نشانهٔ من بود.
از آب بیرون آمدم، دوباره کمربندم را محکم کردم و همانطور که مادرم آموخته بود، نفسم را به آرامی به درون کشیدم و بیرون دادم. ریههایم منبسط شدند و سپس آرام گرفتند، مثل همیشه. دم و بازدمهایم را سریعتر کردم، نفسهای کوتاه و عمیق، تا اینکه آخرین نفس عمیق را حبس کردم و به زیر آب شیرجه زدم.
همانطور که با دستانم آب را میشکافتم و به سمت رنگهای درخشانِ بستر دریا میرفتم، گوشهایم از فشار گرفت. فشار آب بدنم را در آغوش گرفت و هرگاه حس میکردم سطح آب مرا به عقب میکشد، به خودم اجازه میدادم عمیقتر فرو بروم. دستهای از ماهیهای سرخخط از کنارم گذشتند و با پایین رفتنم، دورم حلقه زدند. گسترهٔ بیکران آبی از هر سو کشیده شده بود تا اینکه پاهایم به نرمی روی یک برآمدگی مرجانیِ سبز که شبیه انگشتانی درهمتنیده بود، فرود آمد. لبهٔ بالایی تختهسنگ را گرفتم و خودم را پایینتر کشیدم.
اولین بار، زمانی «پایِر» را پیدا کردم که برای پرداخت پول تعمیر شیشهٔ دید در آبم به پیرمردِ اسکله، در میان صخرهها دنبال خرچنگ میگشتم. در آن سکوت، زمزمهٔ خفیف سنگ قیمتی در استخوانهایم ارتعاش یافت و پس از سه روز تلاش بیوقفه برای یافتنش، سرانجام بخت با من یار شد.
با یک ضربه پا از روی برآمدگی جدا شدم که باعث شد یک طاقچه فرو بریزد و خطی کجومعوج از سنگ بازالت با آن خوشههای سفید و آشنا نمایان شود. این تنها یک معنا داشت: «پایِر».
در سه ماه گذشته، به لطف این ذخیره، بیشتر از مجموع دو سال قبل از تاجرانِ کشتی ماریگلد سکه به دست آورده بودم. چند هفتهٔ دیگر، و دیگر هرگز مجبور به غواصی در این صخرهها نبودم.
پاهایم روی لبهٔ سنگ قرار گرفت و دستم را روی آن فشار دادم تا انحنای صخره را حس کنم. لرزش خفیف سنگ قیمتی زیر انگشتانم، همچون طنین کشدارِ برخورد فلز با فلز بود. این را هم مادرم به من آموخته بود؛ اینکه چطور به آوای سنگها گوش دهم. در اعماق بدنهٔ کشتی لارک، تکتک سنگها را در دستم میگذاشت و در حالی که خدمه در ننوهای آویزان از تیرکها خفته بودند، آرام در گوشم زمزمه میکرد:
میشنویاش؟ حسش میکنی؟
ابزارم را از کمربندم بیرون کشیدم، اسکنه را در عمیقترین شکاف قرار دادم و با چکش به آرامی رویش کوبیدم تا سطح سنگ را خرد کنم. از شکل برآمدگی صخره مشخص بود که تکهٔ بزرگی از «پایِر» زیر آن خفته است، شاید به ارزش چهار سکهٔ مسی.
در بالای سرم، نور خورشید از روی فلس ماهیها بازمیتابید. ماهیهای بیشتری برای تغذیه پایین میآمدند. چشمانم را تنگ کردم و به درخشش نور در بالای سرم نگریستم.
در فاصلهای دورتر در امتداد صخره، جسدی در آبهای تیره شناور بود. باقیماندۀ یک لایروبی که پا روی دم کسی گذاشته یا دِینی را نپرداخته بود. پاهایش به سنگی عظیم و پوشیده از جلبک زنجیر شده بود و رها شده بود تا موجودات دریا گوشتش را از استخوانهایش جدا کنند. این اولین بار نبود که اجرای چنین حکمی را میدیدم و اگر مراقب نبودم، من هم به همین سرنوشت دچار میشدم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0چه دختر شجاع و زرنگی😊😉