پارت چهل و هشتم :




فصل چهل و دو



از پیچ کوچه که گذشتم، سقف شیروانی
مغازه گروبرداری در انتهای مسیر پیدا شد. هنوز تکه‌های مه صبحگاهی دورش پیچیده بود
و تابلوی فلزی بالای در، نور خورشید را بازتاب می‌داد.



پله‌ها را دوتا یکی کردم و مشتم را
به شیشه کوبیدم. خیابان پشت سرم کم‌کم شلوغ می‌شد و گاری‌ها به سمت خانه تاجر
سرازیر بودند. وقتی جوابی نیامد، صورتم را به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    فقط اینکه یه جلددیگه داره؟ اخرش درست مشخص نشد و زیادی باز بود

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    بسیار هالی،خسته نباشید،پراز صحنه های جذاب و نفس گیر که به یاد میمونن

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    چرا تهش اینجوری تموم شد ؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • رعنا

    0

    نه، نه ، نه یعنی تموم شد ؟ من بقیشو میخوام چرا نصفه و نیمه ساناز ؟

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️