پارت چهل و ششم :

فصل سی‌ونُه
در تاریکی مطلق شب، دِرن چیزی جز چند لکه‌ی نور لرزان در ساحلی نامرئی نبود.
روی عرشه‌ی جلویی ایستاده بودم و نزدیک شدن بندر را تماشا می‌کردم. وست با مهارت مریگلد را به لنگرگاه هدایت کرد؛ جایی که کارگری با مشعلی در دست منتظر بود تا ورودمان را ثبت کند.
پج طناب‌ها را پرت کرد و من سریع به انبار رفتم. محموله دسته‌بندی و جاسازی شده بود. تک‌تک جواهرات و فلزات در دفتر همیش ث

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    چه جشن زیبایی و چه شب قشنگی برای خدمه شد💖💖

    ۴ ماه پیش
کپی شد!