پارت چهل و ششم :

فصل سی‌ونُه
در تاریکی مطلق شب، دِرن چیزی جز چند لکه‌ی نور لرزان در ساحلی نامرئی نبود.
روی عرشه‌ی جلویی ایستاده بودم و نزدیک شدن بندر را تماشا می‌کردم. وست با مهارت مریگلد را به لنگرگاه هدایت کرد؛ جایی که کارگری با مشعلی در دست منتظر بود تا ورودمان را ثبت کند.
پج طناب‌ها را پرت کرد و من سریع به انبار رفتم. محموله دسته‌بندی و جاسازی شده بود. تک‌تک جواهرات و فلزات در دفتر همیش ث

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    چه جشن زیبایی و چه شب قشنگی برای خدمه شد💖💖

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️