دوست داشتی؟
رمان آخرین نگهبان شعله اثر زینب چرمگر - رمان فانتزی و اسطوره‌ای - کاور اصلی

رمان آخرین نگهبان شعله

  • زبان فارسی
  • 529 👁
  • 9 ❤️
  • 2 💬

خلاصه رمان آخرین نگهبان شعله

آمیتیس، دختری ساده از روستای مه‌داران، در جهانی یخ‌زده و درگیرِ تاریکیِ ابدی زندگی می‌کند. سال‌هاست که خورشید هر روز کمرنگ‌تر می‌تابد و «گارد تاریکی» روستاها را یکی‌یکی می‌بلعد. پدرش سال‌ها پیش، به‌دنبال حقیقتی گمشده، خانه را ترک کرده و هرگز بازنگشته است. زندگیِ آرامِ آمیتیس، در شبی که گارد تاریکی به روستایشان حمله می‌کند، برای همیشه دگرگون می‌شود. او در میانِ آشوب، کتابی کهن را از مادربزرگش به ارث می‌برد؛ کتابی که داستانِ «آذرمیرا»، آخرین نگهبانِ شعله، و «تیغِ مهر»، شمشیری افسانه‌ای را روایت می‌کند. با خواندنِ این کتاب، رازهایی درباره‌ی هویتِ واقعیِ خاندانش و قدرتِ نهفته در خونش، برملا می‌شود.

قسمتی از متن رمان آخرین نگهبان شعله

میشناسید، الان احتمالاً نگران شده.
باد ناگهان شدیدتر وزید و نورِ کمرنگِ عصر رو به خاموشی رفت. اماتا نگاهی به آسمانِ تاریک انداخت؛ گویی چیزی در دلِ شب را میپایید:
ـ آره، روزهای سختیه. سلام من رو بهش برسون و بگو خواهرم رو پیدا کردم.
سری تکان دادم. داشتم از بینشان رد میشدم که صدای او دوباره مرا متوقف کرد. لحنش جدیتر و گرمتر شد:
ـ عزیزم، هوا خیلی تاریکه. لطفاً تا خونه همراهیشون کن، آبدوس.
دهانم را بازکردم که بگویم لازم نیست، اما اماتا سریع دستش را جلوی صورتم تکان داد؛ با همان حالتِ قاطعانهی مادرهایی که «نه» نمیشنوند:
ـ بحث نکن. بهخاطر وروجکِ ما دیرت شده. این تاریکی امن نیست؛ تنهایی رفتن صلاح نیست. آبدوس باهات میاد.
سپس چوبِ بلندی را از گاری کشید؛ یک چوبِ قدیمی که انتهایش جایِ گازهای سوخته داشت، انگار زمانی مشعل بوده. فانوسِ نیمهروشن را به دستِ آبدوس داد و خودش با قدمهایی آرام در باران محو شد. من و آبدوس تنها ماندیم. سکوت میانمان مثل مِه سردی که روی زمین کشیده بود،
آرامآرام جای گرفت. او فانوس را کمی بالا گرفت؛ نور لرزانش روی صورتِ خیسش افتاد. راه افتادیم. چند دقیقهای فقط صدای چکچکِ باران، صدای لرزشِ فانوس و قدمهایی شنیده میشد که هر لحظه در گِل فرو میرفتند.
پارت هشتم
چند قدم در سکوت گذشت. باد، نور فانوس را مثل شعلهای خسته تکان میداد. نتوانستم طاقت بیاورم؛ کنجکاوی مثل داغی زیر پوستم میخزید. با کمی احتیاط، آرام پرسیدم:
ـ میتونم یک سؤال بپرسم؟
آبدوس بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، با لحنی خونسرد اما کمی خسته گفت:
ـ میخوای دربارهی گاردتاریکی بپرسی؟ اینکه چطور فرار کردیم؟
نفس در سینهام حبسشد. متعجب گفتم:
ـ آره، ولی از کجا فهمیدی؟
شانههای پهنش در شنل خیسش بالا و پایین شد:
ـ از وقتی رسیدیم اینجا، همه همین رو میپرسن.
«آهان» کوتاهی گفتم، اماقبل از اینکه حرفی اضافه کنم، خودش ادامه داد. سرش هنوز پایین بود و فانوس در دستش،
سایهای کشیده از ما روی زمینِ گلآلود میانداخت:
ـ چند هفته پیش خبر رسید آرسکون سقوط کرده.
اسم را که گفت، انگار هوا یک درجه سردتر شد. آرسکون؛ پناهگاهِ جنگجویان پیر در دل کوه، آنجایی که همیشه میگفتند دیوارهایش حتی از نفسِ تاریکیهم نمیترسد. آبدوس آهسته ادامه داد:
ـ اون روستا فقط یک آبادی با ما فاصله داشت. وقتی خبر رسید، همه یخ زدن!
با ناباوری به آبدوس نگاهکردم:
ـ جنگجوهای آرسکون آدمهایمعمولی نبودن؛ نسلها از کوه دفاع کرده بودن! شکست خوردنشون ترس رو مثل مه، در دل مردم انداخت.
نگاهش را کوتاه به من انداخت. نور فانوس روی صورتش لرزید و اندوه را عمیقتر نشان داد:
ـ آرسکون فقط دو روز با ما فاصله داشت. مردم به تکاپو افتادن؛ هر کسی میخواست قبل از اینکه گاردتاریکی برسه، زن و بچهاش رو برداره و فرار کنه. اما هیچکس نمیدونست تاریکی فقط پیشروی نمیکنه؛ با هر روستایی که میبلعه، قویتر میشه و غذای تاریکی، ترسِ مردم هست.
باد سردی میان حرفش پیچید و فانوس را برای لحظهای تقریباً
خاموش کرد. سایهی ما روی زمین لرزید؛ و من حسکردم چیزی در دلِ شب، آنسوی درختان خشک، گوش ایستاده است.
پارت نهم
نفس عمیقی کشید؛ انگار میخواست زخمی قدیمی را دوباره باز کند. لحظهای سکوتکرد و بعد با صدایی گرفته گفت:
ـ اون شب، ما هم مثل خیلیهای دیگه فکر میکردیم هنوز دو روز وقت داریم تا روستا رو ترک کنیم. با همین خیال، نصف وسایلمون رو جمع کردیم و خسته به خواب رفتیم. نمیدونم چند ساعت گذشته بود که از سرمایی غیرعادی بیدار شدم؛ سرمایی که انگار از استخوانهام بالا میآمد. صدای همهمهای از بیرون میاومد؛ صدایی که بیشتر شبیه زمزمهی باد میان شاخههای خشک بود تا صدای آدمها! از پنجره بیرون رو نگاه کردم. اول فقط سایه دیدم، اما بعد فهمیدم سایه نیست.
ترسی که آبدوس آن لحظه کشیده بود، با تار و پود بدنم حس کردم و ضربان قلبم شدت گرفت. مکث کرد و با صدای لرزان ادامه داد:
ـ چندین شبح با ردای بلند و سیاه در تاریکی حرکت میکردن؛ نه، حرکت نمیکردن، انگار در هوا میلغزیدن. رداهاشون در باد تکون میخورد و کلاههای بلندشون چهرههاشون رو کاملاً
پنهان کرده بود. هیچ صورتی دیده نمیشد؛ فقط سیاهی بود.
با چشمهای ریزشده سعی میکردم اشباحی را که آبدوس توصیف میکرد، در ذهنم ترسیم کنم. او ادامه داد:
ـ قلبم انقدر تند میزد که فکر میکردم صداش همه رو بیدار میکنه. آرام خانوادهام رو بیدار کردم و بیصدا نشونشون دادم بیرون چه خبر هست. آدورینا از همه بیشتر ترسیده بود؛ دستهاش میلرزید و حتی جرئت نمیکرد به پنجره نزدیک شود. بیصدا از درِ پشتی خانه بیرون رفتیم و با تمام توان به سمت جنگل دویدیم!
به صورتم نگاه کرد و با حالتی که انگار داشت اتفاقات را جلوی چشمش میدید، گفت:
ـ اما وقتی به جایی امن رسیدیم، تازه فهمیدیم بیشتر وسایلمون در خانه جا مونده. همان چند چیز هم تمام دارایی زندگیمون بود. پدرم گفت باید برگرده. نمیتونستم اجازه بدهم بره؛ اگه اون میرفت، شاید هیچوقت برنمیگشت.
با تمام وجود حسِ آن موقعِ آبدوس را لمس کردم؛ حسی شبیه به وقتی که فهمیدم پدرم دیگر برنمیگردد! او ادامه داد:
ـ با هزار اصرار و بهانه راضیش کردم همونجا بمونه و من برگردم. وقتی دوباره به نزدیکی روستا رسیدم، دیدم تعداد آن اشباح بیشتر شده. میان کوچههای تاریک، مثل لکههای زندهی
تاریکی در دلِ شب حرکت میکردن. مردم روستا رو جمع کرده بودن؛ همه رو در یک خط نشونده بودن. چیزی که وحشتناکتر از هر چیز دیگهای بود، چهرههاشون بود. هیچ احساسی در آنها نبود؛ نه ترس، نه خشم، نه حتی امید!
مکث کرد و با ناراحتی ادامه داد:
ـ انگار روحشون رو از بدنشون بیرون کشیده بودن؛ فقط بدنهایی نشسته باقی مونده بود. به خودم اومدم و سریع به سمت خونهمون دویدم. هرچه مونده بود جمع کردم و روی گاری ریختم، اما حرکت دادن اون گاری بزرگ بدون جلب توجه کار سادهای نبود. از پشت دیوار خانه سرک کشیدم تا اطراف رو نگاه کنم. یکی از اونها درست روبهروی من ایستاده بود، کمی دورتر. اگر خودم ندیده بودم، شاید هرگز باور نمیکردم! چهره نداشت. زیر اون شنل سیاه، چیزی جز تودهای از دودِ تاریک نبود؛ دودی که آرام و بیصدا میچرخید، انگار که تاریکی خودش زیر اون ردا نفس میکشید.
پارت دهم
نفسهای آبدوس نامنظمبود؛ گویی اتفاقات همین چند لحظه پیش رخ داده باشد. بازتاب آن اتفاقات را در چشمانش
میدیدم؛ او با صدایی که هنوز از شدتِ ترس میلرزید، گفت:
ـ همینطور یواشکی از پشت دیوار نگاهشون میکردم. جرئت تکون خوردن هم نداشتم. یکدفعه دیدم چند نفر از اشباح، پسربچهای رو کشونکشون میبرن. پسرک تقلا میکرد، گریه میکرد و پاهاش رو روی زمین میکشید؛ انگار میخواست به هر چیزی چنگ بزنه تا جلوتر نره.
چند ثانیه مکث کرد و مغموم و سرخورده ادامه داد:
_داشتن اون رو سمت یکی از همون اشباح میبردن، اما این یکی فرق میکرد؛ از بقیه بلندتر بود. رداش سنگینتر روی زمین کشیده میشد و اطرافش تاریکتر به نظر میرسید؛ انگار خودِ شب دورش جمع شده باشه. همونجا فهمیدم باید فرماندهشون باشه. دلم میخواست بدوم جلو و نجاتش بدم، اما حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشتم.
غمی که در چشمهای آبدوس بود، به قلبِ من هم سرایت کرد و قطرهاشکی از گوشهی چشمم چکید. آبدوس مکث کرد و با صدایی لرزان ادامه داد:
ـ وقتی پسر رو جلوش نگه داشتن، اون شبح آرام دو طرف شنلش رو بالا آورد. شنل مثل دو بالِ سیاه دور صورتِ پسر بسته شد و بعد، فقط دود دیده میشد. دودی غلیظ و سیاه میون صورتِ پسر و تاریکیِ زیر شنل شروع به پیچیدن کرد.
مثل موجودی زنده بالا میرفت و پایین میاومد؛ انگار چیزی رو از درونش بیرون میکشید. گریهی پسر کمکم ضعیف شد و بعد خاموش شد.
یخ زدنِ خون در رگهایم را حس کردم؛ انگار در آن لحظه، صدای زوزهی گرگهای جنگل هم نزدیکتر به گوشم میرسید و ترس را بیشتر بر دلم میانداخت. در سکوت به آبدوس گوش میدادم. او ادامه داد:
ـ چند لحظه بعد شنل کنار رفت. پسرک بیرون اومد، اما دیگه همون بچه نبود؛ چشمهاش خالی بود، کاملاً خالی. نه اشکی میریخت، نه ترسی داشت، نه حتی نگاهی به اطراف میانداخت. فقط آروم ایستاده بود، درست مثل بقیهی مردمِ روستا. همون لحظه سرمای عجیبی تو تمام بدنم دوید. چیزی که دیدم، از هر کابوسی بدتر بود. چند دقیقه طول کشید تا دوباره بتونم حرکت کنم. وقتی به خودم اومدم، آهسته از میونِ خونهها دور زدم. کمی دورتر از گاری، هیزمهای خشک پیدا کردم و آتشی بزرگ روشن کردم.
وقتی آبدوس داشت داستان فرارش را تعریف میکرد، در دل به شجاعتش غبطه خوردم و با اشتیاق به ادامهی سخنانش گوش سپردم:
ـ شعلهها ناگهان تو تاریکی بالا رفتن و نورِ سرخی میانِ
کوچهها پخش شد. اشباح به سمت آتش حرکت کردن. همون لحظه از فرصت استفاده کردم، گاری رو کشیدم و تا جایی که میتونستم بیصدا از روستا دور شدم. وقتی به خانوادهام رسیدم، دیگه حتی جرئت نداشتم پشتِ سرم رو نگاه کنم. بعد هم به سمت اینجا راه افتادیم.
به چشمهای ناراحتش نگاه کردم و آرام گفتم:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آخرین نگهبان شعله

  • نیلوفر آبی

    1

    بینظیره ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود منتظر جلد دوم میمونم ممنون امیدوارم زودتر بخونم

    ۱۰ ساعت پیش
  • زینب چرمگر

    0

    خوشحالم از خوندنش لذت بردی عزیزم❤️

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!