دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی برگزیده ای برای دورگه اثر فاطمه حسنی

رمان برگزیده ای برای دورگه

  • زبان فارسی
  • 12.3K 👁
  • 355 ❤️
  • 159 💬

خلاصه رمان فانتزی برگزیده ای برای دورگه

در دل یک سفر کوتاه، دختری جوان همراه پدرش پا به دهکده‌ای متروک و دورافتاده می‌گذارد؛ جایی که یک راز ممنوحه ناگهان او را به جهانی دیگر پیوند می‌زند. جهانی که قوانینش با جوهر شب نوشته شده و نفس هر غریبه‌ای بوی مرگ می‌دهد. هرچه لایه‌های تاریکی کنار می‌رود، دختر به حقیقتی وحشتناک می‌رسد؛ حقیقتی که نه به گذشته‌اش رحم می‌کند، نه به آینده‌اش مهلت می‌دهد. و در همین میانه، عشقی یاغی و سوزان زبانه می‌کشد؛ عشقی که اگر شعله‌ور شود، قوانین هر دو جهان را خاکستر خواهد کرد.

قسمتی از متن رمان برگزیده ای برای دورگه

کسانی را ارامش میاورد و کسانی را تشویش
.......
نیمه های شب با کجابه هایی که دورتا دورش رو با محافظ های چوبی بسته بودند به سمت قصر حرکت کردیم و نقطه مبهم دیگه ای که وحشتم رو چند برا بر میکرد این بود که من تنها نبودم و با دخترایی همراه شده بودم که اونام سرپرستی نداشتن و درگیر طوطئه ی مادام شده بودن تعداد دخترها به شیش نفر میرسید ترس رو میشد از توی چشماشون خوند ولی جرئت زدن حرفی یا کنجکاوی اضافه ای نداشتن
وقتی وارد قصر شدیم کجابه رو به روی در بزرگی ایستادو ما به دستور سربازی که صدای خیلی خشنی داشت یک به یک از کجابه خارج شدیم قصر از اون چیزی که فکرش رو میکردم بزرگ تر نورانی تر و زیباتر بود اما ترس؛ اجازه لذت بردن از این زیبایی رو بهم نمیدادو همه چیز بیشتر برام شک برانگیزو وحشت ناک به نظر میومد مارو به سمت پشت قصر هدایت کردن و به دست خدمه های زن سپردن هر کدوم از مارو به سمت اتاقی بردن و وقتی وارد اتاق شدم زنی که انگار منتظر رسیدن من
بود به سمتم چرخید و نگاهی به سرتا پام انداخت
:اینه؟
دختری که پشت سرم ایستاده بود در جواب گفت: بله
: من ندیمه ژانت هستمو مسئولیته تو تا فردا شب با منه پس امید وارم دردسر درست نکنیو برام مشکل ساز نشی
لب باز کردم: میشه لطفا..
مانع ادامه حرف زدنم شدو گفت:
بهتره آروم باشی و به چیزی فکر نکنی چون قراره بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی بهت خوش بگذره از لباس های فاخر بگیر تا زیور آلات غذا و ...
الان انتظار داره با این چیزا گول بخورم جلو رفتم: اما من..
نگاه تهدید امیزشو بهم انداختو دستشو به نشونه سکوت بالا اوردو بعد از سکوت من دستشو به سمت پیشونیش برد: آه خیلی حرف میزنی
دستشو برداشتو تو هوا تکون داد فعلا میتونی اینجا استراحت کنی
به سمت در رفتو خطاب به خدمه گفت: داروشو بهش بده مواظب باش آسیبی به خودش نزنه و بدون زدن هیچ حرف اضافه ی دیگه ای از در خارج شد دختر جوون که من رو به اتاق اورده بود به سمتم اومدو ضرف شیشه ای کوچیکی رو به سمتم گرفت عقب کشیدمو ممانعت کردم اما فکم رو گرفتو دارو رو با خشونت تو دهنم ریخت و دهنم رو محکم بستو با گرفتن بینیم راه تنفسیم رو بست
: قورتش بده
با دستام دستشو گرفتم که با ضربه محکمی سرم رو به عقب هل دادو بی اینکه بفهمم دارو رو قورت دادم عقب کشید با دهن باز نگاهش کردم که آروم برگشت و از درخارج شدو در رو قفل کرد.اشک توی چشمام حلقه زد این دیگه چه اوضاعی بود چه اتفاقی قراره برام بیوفته نگاهمو به گردش در اوردم
به جز یه تخت یه نفره و یه پنجره که سرتا سر حفاظ داشت چیزی توی اتاق نبود قطعا انباری از اینجا سرگرم کننده تر به نظر میرسید .....
(مسخ شده فقط به روبه روم نگاه میکردمو اون موجود عجیبو غریب که چشمهای پدرم رو داشت با نگاه ثابت سفید رنگش به من نگاه میکرد و من هیچ راهی جز فریاد زدن نداشتم که)...
با چشمایی که تا اخرین حد از هم باز شده بود از خواب پریدم با بدنی که کنترلی روی لرزشش نداشتم نفس زنان به اطرافم نگاهی انداختم خبری از جسد پدر نبود اما اون صحنه به خوبی توی سرم حک شده بود به پنجره نگاهی انداختم چیزی به طلوع آفتاب نمونده بود من چطور خوابم برده بود چشمامو بستمو سرمو توی دستم گرفتم چند نفس عمیق کشیدم تا شاید لرزش فکو بدنم کم تر شه اما تاثیری نداشتو
این لرزش از افکارم نشات میگرفت درمونده دوباره نگاه اجمالی به پنجره انداختم باید حواسم رو از این خواب لعنتی پرت میکردم بلند شدمو به سمت پنجره رفتم و به بیرون نگاهی انداختم همه در تکا پو بودن حس زندگی سمت مخالف پنجره ای که من کنارش ایستاده بودم کاملا حس می‌شد اما سمت من بوی مرگ و خاکسر پیچیده بود .
......
ندیمه به همراه خدمتکاری که سینی صبحانه توی دستش بود وارد اتاق شدن
ندیمه: بخور که کلی کار داریم
اما من میلی به خوردن نداشتم
ندیمه: بهتره که دست به کار شی تا نگهبانو خبر نکردم
از زورگویی ادمای دورم واقعا خسته شده بودم کاش میتونستن اون دهن گشادشون رو ببندنوبا صداشون کم تر باعث ازارم بشن به ندیمه که منتظر حرکتی از سمت من بود
گفتم: بهم بگو اینجا چه خبره اونوقت بدونه دردسر باهات همکاری میکنم
ندیمه: چرا فکر کردی اجازه داری که بدونی
..با لحن عصبی که کنترلش ازدستم خارج بود گفتم : می خوام بدونم چه اتفاقی داره میوف...
با فریاد ندیمه حرفم نصفه موند: نگهبااااااان
نگهبان با سرعت وارد اتاق شد
ندیمه : این دختر نیاز به یه همراه داره دنبالم بیارش
مرد با خشونت دستم رو گرفت و به دنبال خودش کشید همینطور دنبالش کشیده میشدم تا به محوطه ی بزرگی که با پرده های نسبتا بزرگ قسمت قسمت شده بود رسیدیم من رو به داخل یکی از اونا هدایت کرد و گفت لباساتو رو زودتر در بیار خودتو بشور
با خروج ندیمه دور خودم چرخیدمو آهمو صدا دار بیرون دادم که صدای خشن ندیمه به گوشم خورد
ندیمه :وقت زیادی نداری بجنب
همیشه انقدر صدای افراد دورم ازار دهنده بوده؟
دادزدم : من تا نفهمم اینجا چه خبره کاری انجام نمیدم
پردرو کنار زد: برام مهم نیست تو چه تصمیمی گرفتی
جلو اومد
عقب کشیدم: بهم بگو
با قدم بلندی نزدیک شدو یقم رو گرفت : باید خودم دست بجنبونم
با دست دیگش پایین لباسمو گرفتو کشید دستمو رو دستش گذاشتمو مانع شدم دستش محکم‌تر شد، تلاش می‌کرد لباسمو از تنم دربیاره، اما من عقب عقب رفتمو زور زدم تا جلوش رو بگیرم ، فشار دستی که روی یقم بود رو بیشتر کرد : سربه نیست کردنت برام کاری نداره پس به نفعته سر پیچی نکنی بی حرف بهش نگاه کردم
: کافیه یه اشتباه دیگه ازت ببینم اونوقته که به عنوان یه فاحشه پولی به چندتا پیر مرد میفروشمت
بدنم یخ کرد، ولی مقاومت کردم.
: مطمئنن بلایی که قراره سرم بیاد کم تر از این نیست
: معلومه رام نمیشی باید کمکی خبر کنم
لعنتی حریفش نمیشدم باید راه دیگه پیدا میکردم
با عصبانیت و نفرت، گفتم: باشه باشه… خودم خودمو می‌شورم، تو برو بیرون.
دستشو عقب کشید: مطمئن باشم
گلومو ماساژ دادمو کمر راست کردم
.......
با رسیدن به راه روی طولانی ،ندیمه من رو توی اتاقی هول داد،تمومه دخترایی که همراه با من به قصر اومده بودن توی اتاق ایستاده بودن و افرادی در حاله اندازه گیری سایز و قد اونها متمرکز و مشغول بودن زنی تپل و قد کوتاه به سمت من اومد
و گفت :صاف خودتو نگه دار
و شروع به اندازه گیری قد و سایز من کرد بعد از اتمام کارش با چند تکه پارچه برگشت و نوبت به نوبت اونهارو به صورتم نزدیک میکرد و در آخر پارچه ی یشمی رنگ مخملی رو انتخاب کرد و رفت ندیمه من رو روی صندلی نشوند و گفت فعلا همینجا بشین دستی به موهای نم دارم کشیدمو چشمام رو بستم تا شاید مغز درهممو بتونم اروم کنم قطعا فرار با این همه نگهبان امکان پذیر نبود اما من نمی خواستم دست رو دست بزارمو هیچ کاری کاری انجام ندم باید راهشو پیدا میکردم.
وقت نهار همه ی مارو به سمت سالنی بردن و دور میز جمع کردن میز پر بود از غذای های عجیب غریبی که تا حالا حتی تو عمرم هم ندیده بودم با صدای سنیور گریسون همگی توجهمون به سمتش جلب شد به سمت میز اومد و با صدای بلندی صحبتو از سر گرفت:شما مهمانان پادشاه هستین و این غذا ها برای شما ترتیب داده شده بخورید و لذت ببرید
نگاهشو حین سخنرانیش دور میز چرخوند و روی من ثابت نگه داشت لبخند کریهی زدو با حرکتی سعی کرد به سمتم بیاد که نگهبان بهش نزدیک شدو با چیزی که در گوشش گفت هول شده به نگهبان
نگاهی کردو گفت : ولیعهد؟ ..باید به پادشاه خبر بدم
شتابزده از سالن خارج شد همه با تعجب به هم نگاه میکردن ولی طولی نکشید که غذا ها یک به یک خورده شدنو به اتاقامون برگردونده شدیم نزدیک به غروب افتاب بعد از شام مفصلی که دوباره به خوردمون دادن زنی از در وارد شد و دو بار دست هاشو به هم زد تا ندیمه هارو متوجه خودش کنه


بیشتر بخوانید
نظرات رمان برگزیده ای برای دورگه
  • مهدخت

    0

    ندیده عاشق چشاش شدم انقد که خوب توصیفش کردی

    ۳ هفته پیش
  • ....؟؟

    0

    چرا دخترا همیشه جذب اونی میشن که خشن

    ۴ هفته پیش
  • Katrin

    1

    من دربه در این رمان شدم کی پاسخ گو میشه حالا

    ۴ هفته پیش
  • سحر

    0

    بعضی قسمتاش پیچیده بود اما در کل معرکس عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • Samin

    0

    رمان خوبی بود خوشم اومد🤞

    ۲ ماه پیش
  • Nira

    0

    میشه رمان های دیگتونم معرفی کنید

    ۲ ماه پیش
  • مهیا

    0

    کاش تمش ایرانی بود اما عالی بود رمانی با تخیل بالا با تشکر از نویسنده🌹

    ۲ ماه پیش
  • Baran

    1

    فصل دوم داره یا اگه نداره نویسنده میشه درخواست کنم فصل دوم رو هم بنویسی من مشتاقانه منتظرش هستم

    ۲ ماه پیش
  • شیرین

    0

    انقدر جذابو خاص بود که تو یه روز تمومش کردم عالی بود👍

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    تا آخر خوندم ولی زیاد خوشم نیومد احساس می کنی همش از تیکه های فیلم برداشته شده

    ۲ ماه پیش
  • Haniyeh

    0

    داستان جالبی بود و جذاب ممنون از نویسنده عزیز💞

    ۲ ماه پیش
  • آیماه

    0

    ممنون از نویسنده ی عزیز بابت قلم توانا و تخیل شگفت انگیز تون ، خیلی جذاب و هیجان انگیز بود ، لذت بردم 🙏🌹💖

    ۲ ماه پیش
  • شاهین شب

    0

    سلام این رمان زیبارو در خوده ابریکیشن میشه خوندش وووووووو مرسی از نویسنده این رمان بینظیر بود هست و خواهد بود میسیییییییییی

    ۲ ماه پیش
  • سمیه حسینی

    0

    قلمت مانا عزیزم خیلی زیبا نوشتی و توصیفتون از مکان های مختلف فالی بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید

    ۲ ماه پیش
  • نازنین؛

    0

    درود و خداقوت به نویسنده عزیز رمان بسیار زیبایی بود لذت بردیم✨️🌙یه سری قسمت ها بشدت مبهم بود و اصلا متوجه هشون نشدم اما عالی بود قلمتون طلا

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!