لیست کلیه پارتهای رمان ازدواج سیاه سفید : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 119
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 1
فصل 1 شیک و چمدان به دست در حال عبور از میان مسافران با چشم به دنبال عزیزانش میگشت. دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعت مچی گران قیمتش انداخت. عقربهها هشت صبح را نشان می داد. صدای فریاد زنانهای نگاهش را متوجه روبهرویش کرد. مادرش دواندوان به سمتش میدوید و با چشمانی اشکبار صدایش میزد...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 2
با صدای بلند خندید. به نظر میرسید میانه پدر و مادرش کمی درست شده. تا جایی که به یاد داشت قبل از رفتنش به خارج از کشور همیشه شاهد دعواها و درگیریهایشان بود. پدر راه افتاد و مادر دست او را در دستانش گرفت و لبخند زد: ـ همین روزا یه دختر خوب و خانوم و خوشگلم که بهت بیاد برات پیدا می کنم و می ری...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 3
این بار صدای آشنای پیرزنی باعث شد از آغوش پدربزرگ بیرون بیاید و به سوی او نگاه کند. مادر بزرگش مثل همیشه چاق و پر آرامش و چادر به سر در حال نظارهاش بود و به سینه میزد و قربان صدقهاش میرفت و گریه میکرد. چشمانش پر از اشک شد و به سوی او رفت و در آغوشش گرفت و صورت مهربانش را غرق بوسه کرد. ...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 4
همه در پذیرایی جمع بودند و پدربزرگ به حرفش گرفته بود. تمام توجهش به مهدیس بود که در حال پذیرایی لبخندی زیبا بر لب داشت. با خود فکر کرد: «چرا با دیدنش اون علاقه بچگی چند برابر شد؟!» مهدیس سینی چای را مقابلش گرفت و سعی کرد عادی رفتار کند. یک فنجان برداشت و در حال نظارهاش با لبخندی محجوب گفت: ...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 5
به برنج خوشپخت و خورشت قرمهسبزی خوشبو و سوپ داغ که از آن بخار بر میخواست، نگاه کرد و لحظهای به یاد غذاهای حاضری دوران تحصیلی و شغلیاش افتاد که واقعا معدهاش را آزار میداد. پس از مدتها قصد خوردن دستپخت مادربزرگ مهربانش را داشت. پدربزرگ در ظرفش سوپ ریخت و گفت: ـ بخور باباجون. نو...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 6
متفکرانه گفت: ـ که اینطور! مادرش ادامه داد: ـ مهگل فوق دیپلمش رو گرفت و اومد پیش من سالن. مهدیسم لیسانس زبانش رو گرفت و رفت تو یه آموزشگاه که مال دوست دوران دانشگاهشه کار کرد. ـ ازدواج نکردند؟ ـ نه... مهگل که فعلا با یکی دوسته. مهدیسم کسی تو زندگیش نیست. دختر سر به زیریه و سرش به کار خودش گ...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 7
فصل 2 مهدیس درون آشپزخانه ایستاده، در حال درست کردن غذا حواسش به وقت قرص مادرش بود. یک هفته بود که مادرش از پا درد ناله میکرد و او درگیر کارهایش بود. ساعت که یازده شد از اجاق گاز فاصله گرفت و با یک لیوان آب و قرص روانه اتاق مادرش شد. اتاق مادرش کمی به هم ریخته بود و از اینکه نمیتوانست به آ...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 8
و او را به آغوش گرمش فشرد. مهدیس در حال تماشایشان در گذشتهها غرق شده بود. آن زمانها که به خانه زندایی سیمین میرفت تا با کیوان بازی کنند و کیوان از آرزوها و رویاهایش میگفت و او هم در حالی که برایش جالب بود به حرفهایش گوش میکرد و حس میکرد چقدر درکش میکند و حرفهایش میفهمد. کیوان ...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 9
ـ الان خوبی؟ سرش را فرود آورد و گفت: ـ تو این ساختمون هیچکی سیگار نمیکشه. یدفعهای با دودش روبه رو شدم و نتونستم جلوی سرفههام رو بگیرم. ـ که اینطور! مهدیس به طرف گاز رفت و سری به غذای روی شعله زد. حضور کیوان در آشپزخانه کمی معذبش کرده بود. صدای او را از پشت سرش شنید: ـ غذا درست می...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 10
کیوان سرش را فرود آورد: ـ خیلی خوبه! مهگل رو نمیبینم! ـ نیست. تلفنی داشتم با اون صحبت میکردم. خیلی دوست داشت ببینتت ولی کار داشت. عذرخواهی کرد گفت حتما یه زمان دیگه میبینتت! صدای زندایی صحبتشان را قطع کرد: ـ ممنون فرزانه جان. من و کیوان زحمترو کم کنیم. مهدیس متعجب گفت: ـ چرا انقدر ز...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 11
فصل 3 مهگل طبق معمول در حال جر و بحث با مادرش بود: ـ عزیز من! از خواستگاری سنتی خوشم نمیاد. دلم میخواد عاشق طرفم شم بعد باهاش ازدواج کنم. ـ با گناه میخوای عاشق شی؟ اون عکسا چی بودند تو موبایلت؟ عشق به بغل و بوسه قبل ازدواجه؟ ـ مادر من الان دیگه نسل عوض شده. مثل زمان شما نیست که روز خواستگ...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 12
شب وقتی مهدیس به خانه برگشت همراه مادرش و مهگل مهیای رفتن به خانه دایی جلیل شدند. دایی جلیل و زندایی سیمین با دیدنشان استقبال گرمی کردند و آنها را به داخل دعوت کردند. خبری از کیوان نبود. فرزانه پرسید: ـ کیوان نیست؟ دایی جلیل لبخندی زد و گفت: ـ تو راهه. بهش زنگ زدم گفت تا یه ساعت دیگه میاد. ...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 13
نگاه کیوان در حین صحبت متوجه او شد و به ناگاه خجالت زده شد. نگاه از او گرفت و به گوشیاش نگاه کرد. سوالات مهگل که به پایان رسید صدای کیوان را شنید که گفت: ـ مهدیس از اول تا آخر هیچ حرفی نزد و نظری نداد. فقط منتظر بود بحث تموم شه بره پی کارش. مهگل نگاه اخمویی به مهدیس انداخت و رو به کیوان گفت: ...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 14
فصل 4 یک ساعت بود کیوان در حال جر و بحث با مادرش بر سر ازدواج در ایران و ماندگاری بود. ـ مادر من! گفتم که فعلاً تصمیمی برای ازدواج ندارم! ـ چرا باید قصد ازدواج نداشته باشی؟ سی سالته. بچه که نیستی. ـ شما نمیدونی اوضاع کاری من چطوریه؟ اصلاً معلوم نیست اینجا موندگارم یا نه. اون وقت برای خودت...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 15
فصل 5 شش ماه از آمدن کیوان به ایران گذشته بود. مهدیس همچنان به آموزشگاه میرفت و میآمد و مهگل هم با سام در ارتباط بود. مهدیس نمیدانست چرا رابطه زندایی سیمین با او سر و سنگین شده. توی راه پله وقتی با او روبه رو میشد احوالپرسی سرسریای میکرد و میرفت و یک وقتهایی هم حس میکرد طوری ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 16
فرزانه به طرف در رفت و بازش کرد و مهگل داخل آمد. با دیدن مادر بزرگش به شوق آمد و گفت: ـ مامان جون. توام اینجایی؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود! و به طرفش آمد و خم شد و در آغوشش کشید. مادربزرگ قربان صدقه مهگل رفت و گفت: ـ خوبی مادر؟ چرا این قدر لاغر شدی؟ فرزانه سرش را با تاسف تکان داد: ـ رژیمه...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 17
فصل 6 کلاس شلوغ بود و مهدیس پشت میز کاریاش در حال تصحیح تعدادی برگه به سر میبرد. سرش درد میکرد و نیاز به آرامش داشت اما افسوس که تا پایان کلاس یک ربع باقی مانده بود. صدای پویا را از کنارش شنید که به آرامی گفت: ـ خانم مهدوی حالتون خوبه؟ به پویا که با نگرانی نگاهش میکرد نگاه کرد. میت...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 18
به طرف اتاقش راه افتاد و مانتو و مقنعهاش را در آورد و خودش را روی تخت رها کرد. مادرش داخل اتاق آمد و گفت: ـ چرا ناراحتی دخترم؟ ـ چیزی نیست. یه کمی خستهام. و پلکهایش را روی هم گذاشت. نمیدانست چرا از این خواستگاری به ظاهر معقول حس خوبی نداشت. او در اعماق وجودش طالب یک عشق بود اما مدتی ب...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 19
تماس را که قطع کرد سیگاری از جیب پیراهنش در آورد و با فندک مخصوصش به آن آتش زد و برخاست و پرده را کنار زد و دود را بیرون فرستاد. دود سیگار کمی مهدیس را آزرد اما اعتراضی نکرد. به نظرش کیوان در حین کشیدن سیگار جذابیت خاصی پیدا کرده بود. لبش را گزید و با خود گفت: «خدایا! چم شده؟! از صبح که باهاش او...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان ازدواج سیاه سفید - پارت 20
در باز شد و دو چهره پر شرو شور پسرانه آشنا وارد شدند. مهدیس متعجب نگاهشان میکرد. زبانآموزان نوجوان سابقش در آموزشگاه بودند! امید و عرفان! امید چاق بود و عرفان لاغر. درسخوان اما کمی شیطان بودند. نگاهشان که به او افتاد لحظهای خشکشان زد و خنده از لبشان محو شد و کمی خجالتزده شدند. کیوان نگاه...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
