آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت پنجاه :
با چشمهایی که از سنگینی خواب به هم چسبیده بود، بیدار شدم. نه، بیدار نشدم؛ از عمق یک سیاهی آرام به بیرون پرت شدم. حس تکان شدیدی داشتم، مثل وقتی که در ماشینم جلوی تئاتر شهر خوابم میبرد و لرزش عبور یک کامیون سنگین، تمام اتاقک کوچک و فلزیام را میلرزاند. شانههایم بیرحمانه تکان میخوردند. با صدایی گرفته و پر از اعتراض که انگار از ته چاه میآمد، زیر لب غریدم:
— چیه؟... چی شده؟ ولم ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناززاد
1برعکس الا، از راستگویی نورا رو دوست دارم
۳ ماه پیشزهرا
4چراحس میکنم آریش اینوسط قربانی میشه یه بلایی سرش میاد؟ ولیخدانکنه اینجوری باشه من میمیرم
۴ ماه پیشهلیا
2امیدوارم الا و بچه سالم باشن
۵ ماه پیشهلیا
2اریش خیلی گناه داره🥲
۵ ماه پیشهلیا
0این پارت خیلیی قشنگ بودد😭❤️
۵ ماه پیشفیونا
3اون جایی که آریش گفت کاش بمیرم🥺🫀 پس نورا می خواد با نقاشی الا به آریش بفهمونه چه خبره، فقط امیدوارم اون نقاشی غیب نشده باشه
۱۱ ماه پیشHelia
6نورا دختر اسمت نور می تابونی
۱۱ ماه پیشفاطمه
8وای عالی میشه هرشب پارت بذاری
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
6دلم برای آذرخش تنگید..پس کوش بچه..یا اصلا مگه ماحی کار نداشت با نورا،پس کجا رفت...معماهایی که گره شونو خود ساناز فقط میتونه باز کنه✨
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
2مرسی برای پارتایی که گذاشتی،واقعا قلبمو لمس کردن🫠
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0جوری که اهنگای هر پارت میخورن به اتفاقا🥲
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
2ترکیبی از غم،عشق،ناامیدی،امیدپشیمونی و کلی احساس مختلف🫠واقعاا پارت قشنگی بود،خسته نباشی ساناز عزیز✨
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
1وای اون لحظه که تکیه داد به دیوار و قلبشو گرفت😭💔
۱۱ ماه پیشزینب
1بچه حمله قلبی داشت بهش دست میداد کارای الا نکشتش صلوات😭
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
2شاید اتش نزاره که اون بچه رو بکشه...
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ناززاد
3برعکس الا، راستگویی نورا رو دوست دارم