پارت چهل و ششم :

برای لحظه‌ای کوتاه، زمان ایستاد و تنها چیزی که وجود داشت، نگاه شعله‌ور او بود؛ عشقی چنان سوزان که تمام فکرهایم را به خاکستر تبدیل کرد. مستقیم در چشم‌هایم می‌نگریست و من در آن عمق بی‌انتها، هم تهدید را می‌دیدم و هم پناه را.
کلمات تا لبه‌ی لبانم آمدند: «ما یک بچه داریم. همه چیز درست خواهد شد.»
اما فرو خوردمشان. یک کودک، بازیچه‌ی این دست‌های آلوده به خون نبود. نمی‌توانستم معصو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    کی میفهمی که زنت بارداره بابا بفهم مارو خلاص کن دیگه

    ۳ روز پیش
  • پریوش

    0

    ساناز من هنوز نتونستم این حجم از زیبایی قلمت رو هضم کنم..تو چکار میکنی تو کی هستی

    ۲ ماه پیش
  • پریوش

    0

    واااای از این قلم..واااااای..تو خود معجزه ای ساناز

    ۲ ماه پیش
  • هلنا

    1

    و مسخرس که دلم می خواد مثل الا باشم؟ کسی که با هر زخم، با هر درد، با هد رنج، قوی تر و قوی تر شد

    ۴ ماه پیش
  • آیلین

    7

    وای من رد دادم الان یجوری ب آرین حق میدم وای از حرص نمیدونم چی بگم آرین داداش نگران نباش دارم پول مهریه اشو جمع میکنم نجاتت میدم

    ۴ ماه پیش
  • دینا

    0

    کسی اسم آهنگ رو می دونه ؟!

    ۵ ماه پیش
  • دینا

    1

    جوری کلمات اون جنون و احساسات رو منتقل کردن :)

    ۵ ماه پیش
  • مترسک

    1

    واوووووووووو زبانم قاصره درمورد این پارت

    ۵ ماه پیش
  • ناززاد

    5

    همیشه مشکل، از کتمان یه حقیقت شروع میشه:)

    ۵ ماه پیش
  • هلیا

    6

    شاید این بچه همه چیزو عوض کنه

    ۵ ماه پیش
  • هلیا

    5

    اینکه از طرف اریش تصمیم بگیری و اونو رها کنی تا شاید خوشبخت تر بشه اوج از خودگذشتی هستش و تصمیمی اشتباه

    ۵ ماه پیش
  • هلیا

    9

    چقدر جای خالیه اریل حس شد🥲

    ۵ ماه پیش
  • هلیا

    4

    به شدت زیبا و ماهرانه می نویسی ، تمام درد و غم الا و اریش رو درک کردم. هر دوشون قربانی شدن😭

    ۵ ماه پیش
  • هلیا

    2

    وای قلبمم . الا نکن اینکاروو هم خودت اسیب میبینی هم اریش💔

    ۵ ماه پیش
  • Am a

    5

    وسخت ترین چیزاینه که جایی که باید اشک بریزی و خودت رو دلداری بدی یا دلداری بهت بدن کسی نباشه وتو مجبورباشی مثل یک زهر فرو بخوری این سکوت کشنده رو و قوی باشی اما افسوس که آدم های بیرون نمی بینند اون زهر ذره ذره درونت رو نابود میکنه وچه قشنگ قویه الا وچقدر شخصیتش رو دوست دارم با همه ویژگی هاش

    ۵ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    پس باید منم دوست داشته باشی. مرجان میگه من خیلی الام

    ۵ ماه پیش
  • Am a

    5

    درسته نوشته هایی این چنین عمیق برخاسته از احساسات روح نویسنده است شاید اون خصوصیاتی که بقیه نمی بینند ولی با روح آدم عجین شده و نویسنده روی کاغذ میاره ممنونم بابت خلق الا نویسنده دوستداشتنی

    ۵ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    توخودتم دایره لغات خوبی برای نویسنده شدن داری

    ۵ ماه پیش
کپی شد!