آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت پنجاه و دوم :
لبخند از صورتش پرید. نیمخیز شد و موهای بهمریختهاش را کنار زد. هنوز خواب در چشمهای خاکستریاش بود.
— چی شده؟ چرا اینقدر عجله داری؟
لحظهای نفسم را حبس کردم و با اضطراب گفتم:
— باید بریم دنبال الا!
کلماتم مثل یک سیلی عمل کرد. چشمهای خوابآلودش در یک آن گشاد شد و تمام آرامشش فرو ریخت. انگار تازه حقیقت را فهمید.
— چی؟ چی شده؟
— گم شده...حاملهس...میخواد
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم کویین
1ولی من میگم آریش نگرانه که یه حقیقت از خودش لو بره...
۹ ماه پیشهستی
1چه حقیقتی ؟ اریش گذشته خاصی نداشته الا یه بیماری که برمیگشته به پدرش و لالایی پاندورا ، چی دیدی توش که اینو میگی ؟
۹ ماه پیشHelia
4اگر لالایی پاندورا رو خونده باشی می فهمی که هیچی برای آریش مهم تر از الا وجود نداره
۷ ماه پیشپرنیا
11مهره ها رو هم سپرد جم کنه 🥰
۱ سال پیشپرنیا
3دلم واس این همه غم آریش کباب شد به این بچه خوشی نیومده😔
۱ سال پیشپرنیا
5آتش رفته بود پیش جزامیا؟؟ ممکنه زودتر رسیده باشه؟؟
۱ سال پیشMedusa
2آریش به حرکت بی رحمانه ی زمان باخت : ))
۱ سال پیشMedusa
3نگران آلاله جونشه 🖤🌷
۱ سال پیشMedusa
3آخ آریش چقدر نگران و حالش بده😭
۱ سال پیشMedusa
2سکوتِ باشکوه : ))) چقدر حتی ریز به ریز کلمات و احساسات رو هم عمیق و قشنگ بیان میکنی ساناز 💖
۱ سال پیشMedusa
4نورا و آذرخش یه جوری قشنگ بودن که اصلا یادم رفت الا رو😭
۱ سال پیشMedusa
3《توت فرنگی بدی بود》😭😍🍓 اصلا دلم واسه این دیالوگ رفت هی واسه خودم تکرارش میکنم
۱ سال پیشAnita
2اخه چقد تو خوب مینویسی دختر🫠
۱ سال پیشزینب
2آذرخش خیلی خوبه قربونش برم🥲🤌🏻
۱ سال پیشفیونا
4چون توت فرنگی بدی بود، آذرخش جورابش و بهش نداد🫠🍓 نورا توی اوج استرس هم خیلی گوگولیه✨
۱ سال پیشاکرم بانو
4کاش خدا از این اذرخشا به ما میداد،شانس ما فقط صاعقه و رعدو برق گیرمون میاد😂😂😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

حدی
0یعنی میشه یکی مثل اریش یا آذرخش تو این دنیا باشه همین قدر خوب دوست داشتنو بلد باشه