دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه غاشیه نسخه اصلی اثر محدثه جهشی

رمان غاشیه (نسخه اصلی)

  • زبان فارسی
  • 11.3K 👁
  • 81 ❤️
  • 141 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

ماهور دانشجوی مشاوره به پیشنهاد خواهرش برای کار پاره وقت، به عنوان نظافتچی وارد هتلی می‌شود که به ظاهر ساده اما دردسر و چالش برایش خواهد داشت او خیلی زود با غاشیه، فردی مرموز و خطرناک روبه‌رو می‌شود که حذف کردن آدم‌ها به بدترین روش برایش تفریح به حساب می‌آید. کسی که مثل یک مار به راحتی می‌تواند طعمع‌اش را شکار کند و زهرش را بریزد مردی که صاحب یک اتاق در هتل است و مدیر آن جا هم از او حساب میبرد در آن طرف ماجرا شخصی کنار ماهور می‌ایستد که خودش را مسئول امنیت جانی او می‌داند و می‌خواهد مثل یک ستاره کنار آن ماه درخشان بماند. یغما نورایی کسی که غاشیه را زیر نظر دارد و می‌داند که هرلحظه ممکن است جان تمام افراد هتل را به خطر بیاندازد و ماهور ناخواسته در راس این مثلث قرار می‌گیرد و پایش به ماجرایی باز می‌شود که باید به ترسش غلبه کند و با شجاعت و جسارت پرده از رازهای پنهان بردارد و خانواده‌اش را نجات دهد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

خار و خاشاک‌ها دویدن را از او سلب می‌کند
گویی که گلوله‌ها قلب آسمان را خراش داده است
هراس در جانش لانه می‌کند
غاشیه‌ها از چهره فرود می‌آیند
انگار نیش‌های زهرآگین ماندگار است
به دیواره‌های سلول چنگ می‌اندازد
اما نمی‌داند، تنها سینه‌ی تاریک و زخم خورده‌ی خود است که خراش برمی‌دارد
باریکه‌ای از نور، تنه‌ی سخت او را می‌پوشاند
آری ماه شب است که منجی سایه‌ای چون او می‌شود
***
مقدمه:
دخترک همراه با موهای بلندی که زیر آفتاب به رنگ طلایی می‌درخشید، خنده‌کنان دستی به گونه‌ی سیاهش کشید و پو‌ل‌ها را برای پسری که آن طرف خیابان با اخم به او می‌نگریست، در هوا تکان داد و سمتش دوید؛ از فروش گل‌های پلاسیده‌اش خوشحال بود و ماهور با لبخند کمرنگی به رزهای سرخ درون دستش خیره شد.
خم شد و آن را روی جدول گذاشت زیرا در این مکان رایحه‌ی آشنایی به مشامش می‌رسید و خاطرات قدیمی هنوز هم رهایش نمی‌کرد.
به یاد گل‌هایی افتاد که هیچ‌وقت به دست او نرسید و عاشقانه‌هایی که در دل خفه شد.
دست‌هایی که نوازش نشد و آغوشی که یخ زد.
بدرود گفت به زخم‌هایش که با دندان جوش خورد و دردهایی که به جای بوسه، پشت لب‌های بسته‌اش محبوس ماند.
اما تمام این‌ها به خاطر خودش بود که کابوس‌هایش هر شب جسم خسته‌اش را تیر باران می‌کردند و رد خونی که هنوز روی دستمال گل‌دار کوچکش به یادگار مانده بود از کسی که به جای التیام، دردی بی‌درمان شد.
***
آه عمیقی از سینه بیرون داد و کلید را در قفل چرخاند و با فشار کوچکی به در قدیمی داخل شد؛
مقنعه‌اش را روی کاناپه انداخت و با همان مانتو روی تخت افتاد. فردا دانشگاه نداشت و با خیالی راحت می‌توانست به کارهایش برسد.
نیشخندی زد و با خودش فکر کرد که همه در این مواقع می‌گویند استراحت می‌کنیم و یک دل سیر می‌خوابیم اما زندگی آن‌ها تفاوت‌های بسیاری داشت. چشم‌هایش به تازگی گرم شده بود که صدای فریاد همسایه‌ی طبقه‌ی بالاییشان او را از خواب پراند.
زیر لب غرولند کنان زمزمه کرد:
- همش دعوا و دعوا من نمی‌دونم چرا اینا طلاق نمی‌گیرن!
هنوز چند ثانیه از این حرفش نگذشته بود که لبانش را کج کرد و با حرص گفت:
- به تو چه؟
تکانی به بدن خشک شده‌اش داد و لباس‌هایش را با بافت طوسی رنگی، عوض و زیر کتری را روشن کرد.
با صدای باز شدن در خانه، نیم تنه‌اش برگشت و خواهر بزرگترش را دید، او همان‌طور که دست‌هایش را تکان می‌داد خطاب به فرد پشت خط صدایش بالا رفت:
- بد کردم بهت گفتم تا زندگیت تباه نشه؟ اصلاً برو به درک!
و طبق خلق و خوی عصبی و غضبناکش سمت اتاق رفت و افسار زبانش را رها کرد و گفت :
- مرتیکه‌ی بدقواره برای من طلبکارم می‌شه!
دخترک لبخندش را پوشاند و دست به سینه، شانه‌اش را به چهارچوب تکیه داد:
- باز چی‌شده که داری به صفحه‌ی خاموش گوشیت فحش می‌دی؟
مخاطبش، یقه‌ی تاپ سبز را عقب کشید و موهایی که اعتقاد داشت مثل یک سیم ظرف‌شویی است را از شر کش سرش خلاص کرد و گفت:
- بهش می‌گم سرطان دارم می‌گه من تا آخرش باهات هستم!
چشم‌های قهوه‌ای و گرد ماهور، درشت از بهت و ناباوری شد و با وحشت جلو رفت:
- چی می‌گی؟ حالت خوبه؟
- بابا دروغ گفتم، اون باور نکرد بعد تو...
خنده کنان سری به طرفین جنباند و ادامه داد:
- خواهر زود باور من!
راست می‌گفت، شاید حرف حساب جواب نداشت اما بعد از این همه سال هنوز شخصیت زیرک و کنجکاو او را نشناخته بود.
آذین با دیدن نگاه دلخور او، تسلیمانه دست بالا برد و لبخند دندان‌نمایی زد:
- باشه تسلیم.
با سرحالی روی کاناپه نشست، انگشت اشاره‌اش بی‌وقفه دکمه‌های کنترل را می‌فشرد و صدای سرخوش و لاقیدش، ماهور را وادار به شنیدن کرد:
- این مسعود خیلی رو مخ شده‌ها، می‌خوام از سرم بازش کنم اما حالا برای من ژست رابین هود گرفته.
خواهرش با ابروهایی صعود کرده، کنارش نشست و لب گزید و گفت:
- گناه داره، مگه مرض داری؟
- آره مرض کلکسیون پسر!
دیگر نتوانست جلوی خنده‌ی بی‌موقعش را بگیرد و مشتی به بازوی آذین کوباند:
- آهِ اینا دامنت و می‌گیره‌ها.
خواهرش هم خونسردانه از گوشه‌ی چشم به او نگریست و قلاب دستانش گشوده شد و گف:
- من همیشه شلوار می‌پوشم پس اتفاقی نمیوفته.
و مجدد نوای خنده‌های سرخوشانه‌ی‌شان، در فضای اتاق پیچید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 78 رای
5 ★
44%
4 ★
51%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان غاشیه (نسخه اصلی)

  • آرامش

    در پارت 150

    نگفتم رایان ویغما همون مهراد وامیرن

    دیروز
  • آرامش

    در پارت 140

    یا حضرت نوح وجد اندر جدش این دیگه کیه

    دیروز
  • آرامش

    در پارت 130

    بسم الله من اینجا سکته کردم پسر این چه کاریه

    دیروز
  • آرامش

    در پارت 120

    من برم گریه کنم بیام

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 110

    غاشیه جونم تو که اینقدر گوگولی خوب یدونه میخریدی دیگه

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 100

    چرا حس میکنم رایان اون شخصی که داشتن تو اتاق حرف میزدم همین مهراد وداداششن شاید نامور مخفی چیزین

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 90

    من منتظر بودم بره پسرروکتک بزنه زد مغزشو سوزوند از کجا به ذهنت رسید آخه جذاب لعنتی

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 80

    بی صبرانه منتظر عاشقانه های غاشیه وماهورم ..به نظرم غاشیه اگه عاشق بشه خیلی گوگولی میشه

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 70

    وای این مهراد چقدر با نمکه

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 60

    ماهور جون اگه نمی خوایش بدش به ما

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 50

    بابا لعنتی جذاب باهوش

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 30

    اه اه اه شغال پیر چه بی ادبه

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 20

    نظرم عوض شد خیلیم بی شعوره

    ۲ روز پیش
  • آرامش

    در پارت 10

    خخ چه خواهر با حالی

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 111

    عه وا خب می خریدی یدونهه

    ۱ ماه پیش
  • محدثه جهشی | نویسنده رمان

    اینجوری به ضررش میشد😂

    ۳ هفته پیش
  • ملیکا

    0

    واقعا فوق العاده هست دمت گرم

    ۶ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️