خلاصه رمان عاشقانه غاشیه (نسخه اصلی)
ماهور دانشجوی مشاوره به پیشنهاد خواهرش برای کار پاره وقت، به عنوان نظافتچی وارد هتلی میشود که به ظاهر ساده اما دردسر و چالش برایش خواهد داشت او خیلی زود با غاشیه، فردی مرموز و خطرناک روبهرو میشود که حذف کردن آدمها به بدترین روش برایش تفریح به حساب میآید. کسی که مثل یک مار به راحتی میتواند طعمعاش را شکار کند و زهرش را بریزد مردی که صاحب یک اتاق در هتل است و مدیر آن جا هم از او حساب میبرد در آن طرف ماجرا شخصی کنار ماهور میایستد که خودش را مسئول امنیت جانی او میداند و میخواهد مثل یک ستاره کنار آن ماه درخشان بماند. یغما نورایی کسی که غاشیه را زیر نظر دارد و میداند که هرلحظه ممکن است جان تمام افراد هتل را به خطر بیاندازد و ماهور ناخواسته در راس این مثلث قرار میگیرد و پایش به ماجرایی باز میشود که باید به ترسش غلبه کند و با شجاعت و جسارت پرده از رازهای پنهان بردارد و خانوادهاش را نجات دهد.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان غاشیه (نسخه اصلی) - پارت 5
- اختیار دارید کاری نکردم. و بعد خواست از کنارشان بگذرد که مجدد کنجکاوی بر عقل و منطقش غلبه کرد و او را ترغیب کرد تا بگوید: - میشه بپرسم این پسر ... - برادرم اوتیسم داره! چشمهای دلسوز ماهور باری دیگر او را تعقیب کرد که تقلا کنان، با زیپ کاپشنش در کلنجار بود. گوشهی لبهایش بالا آمد و ...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
-
رمان غاشیه (نسخه اصلی) - پارت 4
و با طعنه نیم نگاهی به زن انداخت اما او بیحواس، با پایین مقنعهی مشکی رنگش لبش را تمیز میکرد که صدای سرفهای حتی حالت طلبکار نگاه محیا را هم به ترس تغییر داد. - چی میگی؟ آنقدر ناگهانی و خشونتآمیز گلولهی کلمات را میانشان کوباند که جز سکوت، دیگر حرف و یا آوای نفسی عایدشان نشد. عقربهها حوالی ...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
-
رمان غاشیه (نسخه اصلی) - پارت 3
در که به هم برخورد کرد، شانههای دخترک بالا پرید و کشتی افکارش به عمق دریا سقوط کرد. مادرش با کمری خمیده، غذاهای نیمه خورده را برمیداشت که دست ظریف ماهور، انگشتان منجمد او را در برگرفت: - اخلاقش و که میشناسی یکم تنده ولی من باهاش حرف میزنم، نگران نباش. مردمکهای باران خوردهی مادرش دل نازکش را...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
-
رمان غاشیه (نسخه اصلی) - پارت 2
فیلم که به پایان رسید، آذین چهارمین سیب را هم گاز زد و با همان دهان پر گفت: - پس فردا روز اول کاریت هستشا، یادت نره بیای. ماهور که ذهنش تا آن لحظه مشغول دستمال خونی کابوسش بود، ناگهان یک پایش را زیرش گذاشت و سمت او چرخید و متعجب گفت: - چی؟ - هیچی گفتم پیتزا میخوری برات سفارش بدم یا ه...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش

یاسی
1وای خیلی قشنگه حتما بخونین این رمان رو