دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه غاشیه نسخه اصلی اثر محدثه جهشی

رمان غاشیه (نسخه اصلی)

  • زبان فارسی
  • 454 👁
  • 12 ❤️
  • 2 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه غاشیه (نسخه اصلی)

ماهور دانشجوی مشاوره به پیشنهاد خواهرش برای کار پاره وقت، به عنوان نظافتچی وارد هتلی می‌شود که به ظاهر ساده اما دردسر و چالش برایش خواهد داشت او خیلی زود با غاشیه، فردی مرموز و خطرناک روبه‌رو می‌شود که حذف کردن آدم‌ها به بدترین روش برایش تفریح به حساب می‌آید. کسی که مثل یک مار به راحتی می‌تواند طعمع‌اش را شکار کند و زهرش را بریزد مردی که صاحب یک اتاق در هتل است و مدیر آن جا هم از او حساب میبرد در آن طرف ماجرا شخصی کنار ماهور می‌ایستد که خودش را مسئول امنیت جانی او می‌داند و می‌خواهد مثل یک ستاره کنار آن ماه درخشان بماند. یغما نورایی کسی که غاشیه را زیر نظر دارد و می‌داند که هرلحظه ممکن است جان تمام افراد هتل را به خطر بیاندازد و ماهور ناخواسته در راس این مثلث قرار می‌گیرد و پایش به ماجرایی باز می‌شود که باید به ترسش غلبه کند و با شجاعت و جسارت پرده از رازهای پنهان بردارد و خانواده‌اش را نجات دهد.

پارت اول

خار و خاشاک‌ها دویدن را از او سلب می‌کند
گویی که گلوله‌ها قلب آسمان را خراش داده است
هراس در جانش لانه می‌کند
غاشیه‌ها از چهره فرود می‌آیند
انگار نیش‌های زهرآگین ماندگار است
به دیواره‌های سلول چنگ می‌اندازد
اما نمی‌داند، تنها سینه‌ی تاریک و زخم خورده‌ی خود است که خراش برمی‌دارد
باریکه‌ای از نور، تنه‌ی سخت او را می‌پوشاند
آری ماه شب است که منجی سایه‌ای چون او می‌شود
***
مقدمه:
دخترک همراه با موهای بلندی که زیر آفتاب به رنگ طلایی می‌درخشید، خنده‌کنان دستی به گونه‌ی سیاهش کشید و پو‌ل‌ها را برای پسری که آن طرف خیابان با اخم به او می‌نگریست، در هوا تکان داد و سمتش دوید؛ از فروش گل‌های پلاسیده‌اش خوشحال بود و ماهور با لبخند کمرنگی به رزهای سرخ درون دستش خیره شد.
خم شد و آن را روی جدول گذاشت زیرا در این مکان رایحه‌ی آشنایی به مشامش می‌رسید و خاطرات قدیمی هنوز هم رهایش نمی‌کرد.
به یاد گل‌هایی افتاد که هیچ‌وقت به دست او نرسید و عاشقانه‌هایی که در دل خفه شد.
دست‌هایی که نوازش نشد و آغوشی که یخ زد.
بدرود گفت به زخم‌هایش که با دندان جوش خورد و دردهایی که به جای بوسه، پشت لب‌های بسته‌اش محبوس ماند.
اما تمام این‌ها به خاطر خودش بود که کابوس‌هایش هر شب جسم خسته‌اش را تیر باران می‌کردند و رد خونی که هنوز روی دستمال گل‌دار کوچکش به یادگار مانده بود از کسی که به جای التیام، دردی بی‌درمان شد.
***
آه عمیقی از سینه بیرون داد و کلید را در قفل چرخاند و با فشار کوچکی به در قدیمی داخل شد؛
مقنعه‌اش را روی کاناپه انداخت و با همان مانتو روی تخت افتاد. فردا دانشگاه نداشت و با خیالی راحت می‌توانست به کارهایش برسد.
نیشخندی زد و با خودش فکر کرد که همه در این مواقع می‌گویند استراحت می‌کنیم و یک دل سیر می‌خوابیم اما زندگی آن‌ها تفاوت‌های بسیاری داشت. چشم‌هایش به تازگی گرم شده بود که صدای فریاد همسایه‌ی طبقه‌ی بالاییشان او را از خواب پراند.
زیر لب غرولند کنان زمزمه کرد:
- همش دعوا و دعوا من نمی‌دونم چرا اینا طلاق نمی‌گیرن!
هنوز چند ثانیه از این حرفش نگذشته بود که لبانش را کج کرد و با حرص گفت:
- به تو چه؟
تکانی به بدن خشک شده‌اش داد و لباس‌هایش را با بافت طوسی رنگی، عوض و زیر کتری را روشن کرد.
با صدای باز شدن در خانه، نیم تنه‌اش برگشت و خواهر بزرگترش را دید، او همان‌طور که دست‌هایش را تکان می‌داد خطاب به فرد پشت خط صدایش بالا رفت:
- بد کردم بهت گفتم تا زندگیت تباه نشه؟ اصلاً برو به درک!
و طبق خلق و خوی عصبی و غضبناکش سمت اتاق رفت و افسار زبانش را رها کرد و گفت :
- مرتیکه‌ی بدقواره برای من طلبکارم می‌شه!
دخترک لبخندش را پوشاند و دست به سینه، شانه‌اش را به چهارچوب تکیه داد:
- باز چی‌شده که داری به صفحه‌ی خاموش گوشیت فحش می‌دی؟
مخاطبش، یقه‌ی تاپ سبز را عقب کشید و موهایی که اعتقاد داشت مثل یک سیم ظرف‌شویی است را از شر کش سرش خلاص کرد و گفت:
- بهش می‌گم سرطان دارم می‌گه من تا آخرش باهات هستم!
چشم‌های قهوه‌ای و گرد ماهور، درشت از بهت و ناباوری شد و با وحشت جلو رفت:
- چی می‌گی؟ حالت خوبه؟
- بابا دروغ گفتم، اون باور نکرد بعد تو...
خنده کنان سری به طرفین جنباند و ادامه داد:
- خواهر زود باور من!
راست می‌گفت، شاید حرف حساب جواب نداشت اما بعد از این همه سال هنوز شخصیت زیرک و کنجکاو او را نشناخته بود.
آذین با دیدن نگاه دلخور او، تسلیمانه دست بالا برد و لبخند دندان‌نمایی زد:
- باشه تسلیم.
با سرحالی روی کاناپه نشست، انگشت اشاره‌اش بی‌وقفه دکمه‌های کنترل را می‌فشرد و صدای سرخوش و لاقیدش، ماهور را وادار به شنیدن کرد:
- این مسعود خیلی رو مخ شده‌ها، می‌خوام از سرم بازش کنم اما حالا برای من ژست رابین هود گرفته.
خواهرش با ابروهایی صعود کرده، کنارش نشست و لب گزید و گفت:
- گناه داره، مگه مرض داری؟
- آره مرض کلکسیون پسر!
دیگر نتوانست جلوی خنده‌ی بی‌موقعش را بگیرد و مشتی به بازوی آذین کوباند:
- آهِ اینا دامنت و می‌گیره‌ها.
خواهرش هم خونسردانه از گوشه‌ی چشم به او نگریست و قلاب دستانش گشوده شد و گف:
- من همیشه شلوار می‌پوشم پس اتفاقی نمیوفته.
و مجدد نوای خنده‌های سرخوشانه‌ی‌شان، در فضای اتاق پیچید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان غاشیه (نسخه اصلی)
  • یاسی

    1

    وای خیلی قشنگه حتما بخونین این رمان رو

    ۵۶ دقیقه پیش
  • مرضیه

    0

    فکر کنم خیلی ویرایش شده باشه که نوشتن نسخه اصلی

    ۱۷ دقیقه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟