دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت یک :
«عشق تو آرام افتاد بر دل من،همچون نخستین قطعه از دومینوی سیاه،وبعد هر چه بود فرو ریخت؛آرام،پیوسته،بی پایان»
نیویورک ،ریون بلک
پلک هام تلاش زیادی برای پایین افتادن داشتند.
انگار که خستگی هزاران ساله را به دوش می کشیدن.
وآخرین تصویر پشت پلک هام لبخند اونه.
زیبا،دلفریب وغمناک!
درست به اندازهی یک موسیقی بی کلام که وقت مردن شخصیت اصلی یک فیلم؛ درست در آغوش معشوقش ،پخش میشه.
از زبان لوکا شنیدم؛ در یک بعد از ظهر پاییزی ،وقتی که در باغچه قهوه عصرانهمان را می نوشیدیم .
کتاب در دست راستش بود وسیگار میان انگشتان دست چپش...
دود سیگار به هوا میرفت و لوکا برای من بلند ،بلند کتاب می خواند.
«آدم وقتی میخواد بمیره همه چیز زندگیش مثل یک فیلم کوتاه نه چندان ناخوشایند از جلوی چشماش رد میشه»
لوکا برای من می خواند ولی من چشم هامو از اون دزدیده بودم.
نمی خواستم بفهمه به اون کتاب های لعنتیش اهمیت میدم.
لوکا،لوکای احمق!
پلک هامو به زور بالا کشیدم.پیراهن مشکی رنگم خیس ،خیس شده بود.
خیس خون!
بیرون رفتن جریان خونو از کنار شکم وپهلویم حس میکردم.
دستمو روی جای زخم گذاشتم.تکیهام را به صندلی ماشین دادم.
توی سرم صدای خندهای پیچید.یک خندهای بسیار بلند.
وبعد نقطه های سیاه توی سرم شروع به دویدن کردن
پلک هام روی هم افتادن.
احساس عجیبی داشتم ،سرگیجه شدید و بوی خون!
صدای مغزم اما خاموش نشدنی بود،لعنتی!
حتی این لحظه هم ولم نمیکرد.
لب هام خشک شدن و به احتمال فراوان رنگ صورتم هم سفید شده.
مثل یک روح سرگردان.
چرا این شکنجه تموم نمیشد؟ ،قبلا فکر میکردم آسون ترین چیز توی دنیا مرگه!
مثل آب خوردن نفست میره،قلبت نمیزنه وتموم به همین سادگی؟
حالا می فهمم من خیلی خام واحمق بودم وتمام تفکرات هم مثل خودم احمقانه وبدرد نخور بودن.
خون فوران میکرد وجای گلوله میسوخت.
انگار کسی از قصد یک مشعل داخل شکمم انداخته بود.
در یک لحظه گرم وبعد سرد شدم.
نفسم به سختی از گلوم خارج میشد.
باز هم خیال واهی،باز هم نمردم!
دوباره نقطه های سیاه مثل یک دومینو پشت سرهم چیده شدن،دوباره صورت اون جلوی چشمام پدیدار شد.
این بار تمام و کمال می بینمش.
صورت بیضی شکل وپوست روشنش که درست مثل آیینه بود،گونههای برجسته ولی لب های لطیف ورنگ پریدهش.
چشم های قهوهای روشنش وابروهای خمیدهاش که حالت اندوه دائمی به او می دادن،حتی وقتی لبخند میزد!
موهای کوتاه کمی پایین تر از گردنش و اون صلیب کوچک که روی پوست نرم وروشن زیر گردنش جا خوش کرده بود.
این جواب کدوم خوبی نداشتهم بود؟
اینکه من در لحظه های آخر عمرم تصویر زیبایی اونو میدیم .
می تونستم اینو یه لطف از طرف خدای اون در نظر بگیرم.
مرگ حالا برام اونقدر ترسناک به نظر نمی رسید.
قطعا «مرگم »یه موهبت بود!
******
الارا
"کرَل گاردِنز،بروکلین»
ساعت 8:10 | 2024/1/20
دوچرخه کوچکمو که کنار نرده های سیاه رنگ قفل کرده بودم، باز کردم.
دستمو روی صلیب کوچک چوبی که چند ساله روی گردنم جاخوش کرده گذاشتم.
زیر لب زمزمه کردم:
«خداوند چراغ منو ونجات من است؛از که باید ترسان باشم؟خداوند پناه جان من است،از که باید بیمناک باشم؟»۱
همین که خواندن این آیه تمام شد ،صدایی از پشت سرم شنیدم.
گردنمو طوری کج کردم به عقب که صدای مهرههای لعنتیش بلند شد.
گابریل اخمآلود نگاهم کرد.من هم به نگاهش پاسخ دادم ،درست مثل خودش.
تا اینکه بالاخره اون سکوت و شکست؛با یه سوال کاملا احمقانه:
_داری کجا میری اِلارا ؟
گردنمو به سمت شونهی سمت راستم کج کردم .
دستکشهامو از جیب ژاکت چرم مشکی رنگم بیرون کشیدم و گفتم:
_این چه سوالیه میپرسی،انگار که نمیدونی...
یکی از دست هامو توی دستکش نارنجی رنگ بافتنی فرو بردم و نگاهی به چهرهی خستهی گابریل انداختم.
با یه لحن آروم تر انگار که بخوام از دلش در بیارم گفتم:
_محض رضای خدا یکم به خودت برس.
دستکش دیگه رو دستم کردم وبعد در ادامه گفتم:
_این طوری هیچ دختری سمتت نمیاد وتا آخر عمرت مجبوری منو کنارت تحمل کنی..
گابریل در حالی که دمپایی بزرگ پشمالوی من به پاش بود ،پله هارو به سمت من پایین اومد.
در یک حرکت کاملا غافلگیر کننده دوچرخه رو از دستم ربود وخودشو عقب کشید.
مات و مبهوت مونده بودم ونمی دونستم اصلا چه واکنشی نشون بدم.
من از سرما به خودم می لرزیدم ولی اون فقط یه تیشرت گشاد مشکی رنگ تنش بود.
انگشتش رو مقابل صورتم بالا آورد.
می دونستم این انگشت بالا آوردن شروع یک بحث کاملا بی سر و ته میان ما دو تا بود.
جالب تر این بود که هیچ کدوم نمی تونستیم هم دیگه رو قانع کنیم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
0بارهاا بهت گفتم مونولوگ نویسیت رو چقدر دوست دارم..🥲 و اینجا مونولوگ های ریون بلک.. فوق العاده 💎
۱ ماه پیشAylar
1سلام از کجا میتونم تصویر شخصیت ها رو ببینم؟
۵ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
راستش جای خاصی نیست...چند باری عکس هارو استوری گذاشتم🙏🥲
۵ ماه پیشAylar
0بله ممنون🌹
۵ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
اگه دوست داشتین ببینین دوباره طی همین هفتهی پیش رو میذارم ولی استوری هارو باید چک کنید❤️
۵ ماه پیشAylar
0لطف میکنید ممنون❤️
۵ ماه پیشآتوسا
0نویسنده مهربون تا اینجا که عالی بودههههه
۶ ماه پیشمریم 97
0شروعش که خوب بود💜
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
امیدوارم بقیهاش هم به دلت بشینه🙂↔️🥹
۶ ماه پیشهلیا
0میخواستم دوباره توی مسابقه شرکت کنم چون باگوشی جدید اومدم ولی با دیدن پیاما پشیمون شدم:) 😂👺
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
چرا چطور مگه؟
۶ ماه پیشهلیا
0ماشالله بخوام شرکت کنم رقیبای سرسختی دارم🤣👺
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
آره😂✌️
۶ ماه پیشهلیا
0همون یدفه که شرکت کردم از خواب و خوراک افتادم بسمه دیگه🤣👺💔
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
الان پیدات نیست کجایی سنگین شدی مارو تحویل نمیگیری🧑🦯🙂↔️
۶ ماه پیشهلیا
0والا ماکه پیگیر رمان شما هستیم شمایی که دیر به دیر پارت میذاری👺💔😂
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
دیر به دیر؟من که سه روز در هفته پارت گذاری دارم هر سه روز رو هم مرتب میذارم🧑🦯 آخه تو کامنت ها پیدات نیست فکر کردم ول کردی رمانو
۶ ماه پیشهلیا
0بدبختی دلم میخادا ولی تنبلی نمیذاره کامنت بذارم😂👺
۶ ماه پیشهلیا
0سه روز کافی نیست هفت روزو نظرت چیه؟:) 😊😂
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
بدبختی دلم میخوادا ولی تنبلی نمیذاره😂😔
۶ ماه پیشهلیا
0عععععع قبول نیستت👺😂
۶ ماه پیشهلیا
0تازه علاوه بر این رمانت معصومیت از دست رفتتم کامل کردم👺
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
اوه عالیه پس✌️😂
۶ ماه پیششادی
0پارت اولش که خوب بود ببینم در ادامه چی میشه
۶ ماه پیشدرسااا
0پارت اول که میخونممم به نظرم خیلییی جذابه
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
امیدوارم تا آخر خوشت بیاد💝🤝
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
امیدوارم تا آخر خوشت بیاد💝🤝
۶ ماه پیشبنفش علی
0من تازه فهمیدم اون صورتی که ریون میدید توی این پارت الارا بوده آخی دخترم موهاش کوتاه و چتری من عاشق موی کوتاهم🥲
۸ ماه پیشMona
0جالبه واقعا چطوری سردش نمیشه حالا ما دخترا همه از دم سرمایی😂
۸ ماه پیشMona
0شخصیت های قشنگی داره الارا خوشم میاد ازش🥲
۸ ماه پیششادی
0برای پارت اول خوب بود ببینم ادامه ش چی میشه ✨
۸ ماه پیشسرو
0پارت اول که خوب بود و من رو جذب کرد برای ادامه
۸ ماه پیشفاطمه
0خیلی خوب تازه شروعش کردم ببینم چی میشه....
۸ ماه پیشاسرا
0الارابرگرفته ازالایاکلاراکدومه🤔🙏
۸ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
الارا برگرفته از اونا نیست
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ثنا
0عالی بود عزیزم خسته نباشی