دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و مافیایی, رمان به وقت مرگ جلد دوم گرداب خونین به نویسندگی آوا موسوی

رمان به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین

  • زبان فارسی
  • 36.9K 👁
  • 1.1K ❤️
  • 262 💬

خلاصه رمان عاشقانه به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین

بوی خون، بوی باروت، بوی مرگ... و او خون ندیده، باروت نمی شناسد، چیزی از قاعده مرگ نمی داند. یک شهر دود گرفته که نه، یک شهر خون گرفته، یک بازی خون گرفته... بر سردرش نوشته اند: «ورود ممنوع!» و او بی آن که توجه کند، پا به این شهر می گذارد. بوی خون تا کنون به مشامش نخورده. نمی تواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد. نمی تواند خلوص و ریا را از هم جدا کند. نمی تواند آدم خوب را از بد تمایز دهد، هر چند که حتی اگر بگردد، نمی تواند در این شهر آدم خوب پیدا کند. حالا می خواهد برگردد. او آدم این شهر نیست؛ اما راهی برای بازگشت نمانده. و او یک چیز را دیر فهمید: «زنده ماندن در این بازی مرگبار کار هر کس نخواهد بود، جز آن کس که بار ها مرده باشد!» دیگر چاره ای نمانده، او دیگر چه بخواهد چه نخواهد از اهالی این شهر است. برای این که متوجه گذر زمان باشد، ناچار است ساعتش را به وقت این شهر کوک کند. او باید عقربه های ساعتش را به وقت «مرگ» کوک کند!

قسمتی از متن رمان به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین

صدای جیغش این بار بلند تر بود. دستی به پیشانی ام کشیدم و موبایل را کمی از گوشم فاصله دادم.
_ چی داری میگی؟ حالت خوبه؟
_ خوب؟ خــوب؟
بلند خندید و با حرص گفت:
_ آره، عالی ام. اومدم خونه، می بینم بمب ترکیده تو خونه.
و بعد مثل این که مخاطبش یک نفر دیگر بود، با عصبانیت داد زد:
_ بی شرفا دو ساعت نبودم، گند زدین به خونه و زندگیم. عینهو قوم مغول ریختید تو خونه.
کم کم عصبانیتم از بین رفت و لبم را به دندان گرفتم تا خنده ام نگیرد. حرص خوردنش بامزه بود.
صدای پسری از آن طرف خط آمد.
_ حالا حرص نخور خوشگله.
قبل از این که آوا جیغ بزند، خودم موبایل را از گوشم فاصله دادم.
_ دهانت را بدوز ای مزدور!
این بار بلند خندیدم. حتی در موقع عصبانیت هم حرف هایش خنده دار بود.
_ من آوا نیستم اگه اون دهن شما رو تخته نکنم. دور از چشم من میاین خونه رو می کنید پاتوق؟ خاک بر سراتون پوسته تخمه جاش رو میزه؟
بچه ها متعجب به من که خنده ام بند نمی آمد، نگاه می کردند.
_ آوا...
_ مرگ!
با بهت چشم گرد کردم. چرا به من فحش می داد؟
_ این فنه که امروز لیلا بهت زده، به من یاد بده تا برم دماغ همه شونو خرد کنم. یه مشت نره غول ریختند دورم.
دستم را مشت کردم و جلوی دهانم گرفتم. خواستم چیزی بگویم که به میان حرفم پرید و گویا دوباره مخاطبش من نبودم.
_ هان چیه؟ چرا اونطوری نگام می کنی؟ منم عاشقتم عزیـــزم. شب ما با هم تنها میشیم، بعد عین سگ می زنم تو سرت تا خونه رو جمع...
و بعد تماس قطع شد!
بهت زده خندیدم و به تلفنم نگاه کردم. سری به طرفین تکان دادم. دخترک دیوانه‌ی عجیب غریب!
* * * * *
_ استاد دیگه واقعا خسته نباشید.
استاد دهان نیمه بازش را بست و بچه ها خندیدند. با تاسف سری تکان داد و گفت:
_ همون که خانم عباسپور گفت.
لبخند پیروزمندانه ای زدم و از جا بلند شدم. کوله ام را روی شانه ام انداختم و با کف دستم مقنعه ام را کمی عقب دادم. یکی از پسر ها همانطور که از کنارم رد می شد، گفت:
_ خدا خیرت بده وگرنه تا فردا بازم می خواست درس بده.
نیشخندی زدم و سوییشرتم را از پشت صندلی برداشتم و روی ساعدم انداختم. گردنم را به چپ و راست متمایل کردم و از کلاس خارج شدم. هنوز یک کلاس دیگر داشتم و بعد از آن هم می خواستم چرخی در شهر بزنم و برای خودم مانتوی بهاره بخرم.
چند روز دیگر تعطیلات عید بود؛ اما قصد برگشتن به خانه را نداشتم. این همه راه تا یزد نمی ارزید و مهم تر از آن من برای برگشتن به خانه انگیزه ای نداشتم. می توانستم این دو هفته را با مهدیه در خانه دانشجویی دوستش بمانم. خود مهدیه هم قصد نداشت به شهرش برگردد و این برای من یک مزیت محسوب می شد
دوستانم همیشه من را بی احساس و یخ خطاب می کردند؛ اما من فقط کمی واقع بین بودم. برگشتن به خانه آن هم وقتی دوباره باید چند روز بعد برمی گشتم، چه سودی داشت؟ این مدت را در خانه دوست مهدیه می ماندم و کمی درس می خواندم.
وارد کافه شدم و بعد از گرفتن یک کاپ هات چاکلت به محوطه برگشتم. دو سه سالی بود که زمستان های سردی را پشت سر می گذاشتیم؛ اما امسال برخلاف سال های قبل هوا معتدل تر بود.
با شنیدن صدای زنگ موبایلم لیوان کاغذی چای را به دست دیگرم منتقل کردم و با دست دیگر موبایل را از جیب کوله ام بیرون کشیدم.
_ سلام.
_ کجایی؟
چشم در حدقه چرخاندم و ابرو بالا دادم
_ برای همین زنگ زدی؟
برخلاف چند دقیقه قبل لحنش متحرص شد
_ اینطوری با من حرف نزنا.
لیوان خالی را میان انگشتانم مچاله کردم و از جا بلند شدم. بند کوله ام را روی شانه ام انداختم و با بیخیالی عجیب و غریبی گفتم:
_ برحسب ادب جواب سوالتو میدم.
سکوت کرد و منتظر به صدایم گوش سپرد. نیشخندی زدم و شمرده شمرده گفتم:
_ به تو چه!
خواست چیزی بگوید که با بی تفاوتی تماس را قطع کردم و موبایلم را در جیب کوچک کوله ام انداختم. لیوان یکبار مصرف را در سطل انداختم و به سمت ساختمان دانشکده راه افتادم.
وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی های جلو نشستم. کلاس به نسبت همیشه خلوت تر بود. نزدیک تعطیلات عید بود و کلاس ها تق و لق بودند. مو هایم را دور خودکارم پیچیدم و رهایش کردم؛ اما دریغ از کمی حالت گرفتن، همانطور صاف مانده بود. به بینی ام چین دادم و طره ای از مو هایم که بیرون گذاشته بودم را پشت گوشم دادم و مقنعه را روی سرم تنظیم کردم.
با ورود استاد به کلاس از جا بلند شدم. استاد نگاهش را در کلاس چرخاند و با اخم گفت:
_ بقیه رو دزد برده؟
کلاسورم را باز کردم و بلند گفتم:
_ شایدم گرگ خورده.
استاد با تاسف سر تکان داد و بچه ها خندیدند.
_ عباسپور بهشون بگو من دو نمره از ترمشون نمره کم می کنم.
ابرو بالا دادم و از جا بلند شدم.
_ استاد حس می کنم من شدم مبصر کلاس. هر کس برای بچه ها پیغام داره، به من میگه.
چپ چپ نگاهم کرد؛ اما نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
_ به خاطر این که تو همیشه زبون همشونی.
لبخندی دندان نما تحویلش دادم و استاد لیستش را برداشت. مقنعه اش را روی سرش جا به جا کرد و من گفتم:
_ حالا نمیشه به جای این که نمره از اونا کم کنید، به ما ها که اومدیم نمره اضافه کنید؟
اخم کرد و دستش را در هوا تکان داد


بیشتر بخوانید
نظرات رمان به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین
  • فاطمه

    1

    واقعا رمان خیلی خیلی خوبی بود😍 توروخدا جلد سومم بنویس بنظرم بازم جا داره ی جلد دیگ منتشر بشه

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    0

    عاللیی بود عاللیی بخصوص قسمت ۲۱ ک منو گریه انداخت واقعا خیلی وقت بود رمانی به این خوبی نخونده بودم مرسی نویسنده جون

    ۲ هفته پیش
  • سورنا فن (فن جوجه)

    2

    آقا خیلیی خفن بود خیلیی با اینکه مثلا این رمانو چند سال پیش نوشتی و طرز نوشتن و کلا همه چیت تغییر کرده ولی این رمان به اندازه آلوده به ابلیس و تنیده به درد که الان مینویسی خفنه اصلا پشیمون شدم که این جلدشو خوندم چون دیگه باید باهاشون خداحافظی کنم😭😭💔

    ۳ هفته پیش
  • ...

    0

    برای خوندن این جلد حتما باید جلد اول رو مطالعه کنیم؟

    ۴ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    داستان‌هاشون از هم جدا هستند ولی بهتره با هم خونده بشه چون شخصیت مشترک دارند

    ۳ هفته پیش
  • ...

    0

    بله خیلی ممنون🪷🌸

    ۳ هفته پیش
  • Elmira

    2

    کاری ندارم ولی از خیلی هم خیلی فوق العاده بود . میشه جلد سومشم بنویسی؟ هنوز جاداره برای ادامه🥺🥺 رمانتون واقعا عالیه. ممنون بابت این قلم خوبت🥳

    ۲ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم💜 نه دیگه فصل سومی نداره. هم داستان جای بسط بیشتر نداره و هم از زمان نگارششون زمان خیلی زیادی گذشته، سبک و قلمم به قدری متفاوت شده که اگه جلد سوم بنویسم انگار یه دنیا و شخصیت‌های جدا هستند، برای همین توی ذوق مخاطب می‌خوره

    ۳ هفته پیش
  • سحر

    1

    عالی بود فرای عالی قدرت ذهنت محشره و توبه نابغه ای خیلی جذاب بود و بدون هیچ نقصی فوق العاده بود همیشه موفق باشی عزیزم

    ۴ هفته پیش
  • کارا

    2

    الهی فدای پسر روانیم برم که رو مخ بودنشم قشنگه این بشرررر اصااا هرچی مربوط به صاعقه باشه قشنگهه

    ۱ ماه پیش
  • تیام

    5

    خیلی قشنگ بود . فقط چیزی که در طول رمان آزارم داد ترکیب هودی و شالی بود که ماهور میپوشید😭

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    2

    اخه یه رمان چقدر میتونه زیبا باشه!!! یه نویسنده چقدر میتونه قلم قوی داشته باشه!!! تو بیییییی نظیری دختر بی نظیر❤️🍀👌 ممنون که یه داستان زیبارو تو ذهن و خاطرمون بجا گذاشتی🥲❤️👌🍀🌻✍️

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    3

    بقول کای،شت!!! دلم نمیخواست اصلا تموم شهههه🥲💔

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    3

    این قصه غمگین شدم. امیدوارم که یه روزی نسخه چاپی این اثر ماندگار رو توی کتابخانه ام داشته باشم. و در نهایت مثل همیشه: قلمت ماندگار عزیز دلم💗

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    2

    یه وقتایی آدم یه چیز هایی رو میبینه یا میخونه که انقدر قشنگ و تاثیر گذارن که حستو نمیتونی وصف کنی، آوای عزیزم منم با تو پا به قصه ات گذاشتم با شخصیت هات همراه شدم از نبود کوین درد کشیدم از بی خوابی های رهام ناراحت شدم و درد توی قلب مرداب و فریا منم داغون کرد، با کایای قشنگم و آوا خندیدم و از پایان

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    0

    کایا رو توی اینجا میبینم با آلوده به ابلیس مقایسه میکنم پرام میریزه ، خیلییی قشنگه من هنوز تموم نکردم اما خواستم نظرمو بگم و اینکه کایا مگه توی آلوده به ابلیس ذکر نشد که باباش قاضیه و توی بچگی چه اتفاقی براش افتاده پس قضیه سازمان چیه؟

    ۲ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    عزیزم دو شخصیت متفاوت هستند. کایا مال آلوده به ابلیسه، کای مال به وقت مرگ. فقط شخصیتشون تا حدی هم وایبه. به لحاظ ظاهری هم کاملا متفاوتند.

    ۲ ماه پیش
  • Fateme

    1

    من رمان زیادی میخونم بدون شک میتونم بگم فصل اول دومش فوق العاده بود بهترین رمانی که خوندم

    ۲ ماه پیش
  • Mahi

    0

    آوا جان عکسای رو جلد رمان صاعقه و ماهورن؟

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!