رمان به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین
- به قلم آوا موسوی
- ⏱️۱۹ ساعت و ۲ دقیقه ۴۴ ثانیه
- 19.7K 👁
- 708 ❤️
- 104 💬
بوی خون، بوی باروت، بوی مرگ... و او خون ندیده، باروت نمی شناسد، چیزی از قاعده مرگ نمی داند. یک شهر دود گرفته که نه، یک شهر خون گرفته، یک بازی خون گرفته... بر سردرش نوشته اند: «ورود ممنوع!» و او بی آن که توجه کند، پا به این شهر می گذارد. بوی خون تا کنون به مشامش نخورده. نمی تواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد. نمی تواند خلوص و ریا را از هم جدا کند. نمی تواند آدم خوب را از بد تمایز دهد، هر چند که حتی اگر بگردد، نمی تواند در این شهر آدم خوب پیدا کند. حالا می خواهد برگردد. او آدم این شهر نیست؛ اما راهی برای بازگشت نمانده. و او یک چیز را دیر فهمید: «زنده ماندن در این بازی مرگبار کار هر کس نخواهد بود، جز آن کس که بار ها مرده باشد!» دیگر چاره ای نمانده، او دیگر چه بخواهد چه نخواهد از اهالی این شهر است. برای این که متوجه گذر زمان باشد، ناچار است ساعتش را به وقت این شهر کوک کند. او باید عقربه های ساعتش را به وقت «مرگ» کوک کند!
_ چی داری میگی؟ حالت خوبه؟
_ خوب؟ خــوب؟
بلند خندید و با حرص گفت:
_ آره، عالی ام. اومدم خونه، می بینم بمب ترکیده تو خونه.
و بعد مثل این که مخاطبش یک نفر دیگر بود، با عصبانیت داد زد:
_ بی شرفا دو ساعت نبودم، گند زدین به خونه و زندگیم. عینهو قوم مغول ریختید تو خونه.
کم کم عصبانیتم از بین رفت و لبم را به دندان گرفتم تا خنده ام نگیرد. حرص خوردنش بامزه بود.
صدای پسری از آن طرف خط آمد.
_ حالا حرص نخور خوشگله.
قبل از این که آوا جیغ بزند، خودم موبایل را از گوشم فاصله دادم.
_ دهانت را بدوز ای مزدور!
این بار بلند خندیدم. حتی در موقع عصبانیت هم حرف هایش خنده دار بود.
_ من آوا نیستم اگه اون دهن شما رو تخته نکنم. دور از چشم من میاین خونه رو می کنید پاتوق؟ خاک بر سراتون پوسته تخمه جاش رو میزه؟
بچه ها متعجب به من که خنده ام بند نمی آمد، نگاه می کردند.
_ آوا...
_ مرگ!
با بهت چشم گرد کردم. چرا به من فحش می داد؟
_ این فنه که امروز لیلا بهت زده، به من یاد بده تا برم دماغ همه شونو خرد کنم. یه مشت نره غول ریختند دورم.
دستم را مشت کردم و جلوی دهانم گرفتم. خواستم چیزی بگویم که به میان حرفم پرید و گویا دوباره مخاطبش من نبودم.
_ هان چیه؟ چرا اونطوری نگام می کنی؟ منم عاشقتم عزیـــزم. شب ما با هم تنها میشیم، بعد عین سگ می زنم تو سرت تا خونه رو جمع...
و بعد تماس قطع شد!
بهت زده خندیدم و به تلفنم نگاه کردم. سری به طرفین تکان دادم. دخترک دیوانهی عجیب غریب!
* * * * *
_ استاد دیگه واقعا خسته نباشید.
استاد دهان نیمه بازش را بست و بچه ها خندیدند. با تاسف سری تکان داد و گفت:
_ همون که خانم عباسپور گفت.
لبخند پیروزمندانه ای زدم و از جا بلند شدم. کوله ام را روی شانه ام انداختم و با کف دستم مقنعه ام را کمی عقب دادم. یکی از پسر ها همانطور که از کنارم رد می شد، گفت:
_ خدا خیرت بده وگرنه تا فردا بازم می خواست درس بده.
نیشخندی زدم و سوییشرتم را از پشت صندلی برداشتم و روی ساعدم انداختم. گردنم را به چپ و راست متمایل کردم و از کلاس خارج شدم. هنوز یک کلاس دیگر داشتم و بعد از آن هم می خواستم چرخی در شهر بزنم و برای خودم مانتوی بهاره بخرم.
چند روز دیگر تعطیلات عید بود؛ اما قصد برگشتن به خانه را نداشتم. این همه راه تا یزد نمی ارزید و مهم تر از آن من برای برگشتن به خانه انگیزه ای نداشتم. می توانستم این دو هفته را با مهدیه در خانه دانشجویی دوستش بمانم. خود مهدیه هم قصد نداشت به شهرش برگردد و این برای من یک مزیت محسوب می شد
دوستانم همیشه من را بی احساس و یخ خطاب می کردند؛ اما من فقط کمی واقع بین بودم. برگشتن به خانه آن هم وقتی دوباره باید چند روز بعد برمی گشتم، چه سودی داشت؟ این مدت را در خانه دوست مهدیه می ماندم و کمی درس می خواندم.
وارد کافه شدم و بعد از گرفتن یک کاپ هات چاکلت به محوطه برگشتم. دو سه سالی بود که زمستان های سردی را پشت سر می گذاشتیم؛ اما امسال برخلاف سال های قبل هوا معتدل تر بود.
با شنیدن صدای زنگ موبایلم لیوان کاغذی چای را به دست دیگرم منتقل کردم و با دست دیگر موبایل را از جیب کوله ام بیرون کشیدم.
_ سلام.
_ کجایی؟
چشم در حدقه چرخاندم و ابرو بالا دادم
_ برای همین زنگ زدی؟
برخلاف چند دقیقه قبل لحنش متحرص شد
_ اینطوری با من حرف نزنا.
لیوان خالی را میان انگشتانم مچاله کردم و از جا بلند شدم. بند کوله ام را روی شانه ام انداختم و با بیخیالی عجیب و غریبی گفتم:
_ برحسب ادب جواب سوالتو میدم.
سکوت کرد و منتظر به صدایم گوش سپرد. نیشخندی زدم و شمرده شمرده گفتم:
_ به تو چه!
خواست چیزی بگوید که با بی تفاوتی تماس را قطع کردم و موبایلم را در جیب کوچک کوله ام انداختم. لیوان یکبار مصرف را در سطل انداختم و به سمت ساختمان دانشکده راه افتادم.
وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی های جلو نشستم. کلاس به نسبت همیشه خلوت تر بود. نزدیک تعطیلات عید بود و کلاس ها تق و لق بودند. مو هایم را دور خودکارم پیچیدم و رهایش کردم؛ اما دریغ از کمی حالت گرفتن، همانطور صاف مانده بود. به بینی ام چین دادم و طره ای از مو هایم که بیرون گذاشته بودم را پشت گوشم دادم و مقنعه را روی سرم تنظیم کردم.
با ورود استاد به کلاس از جا بلند شدم. استاد نگاهش را در کلاس چرخاند و با اخم گفت:
_ بقیه رو دزد برده؟
کلاسورم را باز کردم و بلند گفتم:
_ شایدم گرگ خورده.
استاد با تاسف سر تکان داد و بچه ها خندیدند.
_ عباسپور بهشون بگو من دو نمره از ترمشون نمره کم می کنم.
ابرو بالا دادم و از جا بلند شدم.
_ استاد حس می کنم من شدم مبصر کلاس. هر کس برای بچه ها پیغام داره، به من میگه.
چپ چپ نگاهم کرد؛ اما نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
_ به خاطر این که تو همیشه زبون همشونی.
لبخندی دندان نما تحویلش دادم و استاد لیستش را برداشت. مقنعه اش را روی سرش جا به جا کرد و من گفتم:
_ حالا نمیشه به جای این که نمره از اونا کم کنید، به ما ها که اومدیم نمره اضافه کنید؟
اخم کرد و دستش را در هوا تکان داد

آوا موسوی | نویسنده رمان
داخل اپلیکیشن اول روی گزینه رمان جدید چی داریم بزنید تا رمان ها اضافه بشه، بعد اسم رمان رو سرچ کنید
۷ روز پیشR.a
0خیلی عالی بود پایانشو دوست داشتم 😍
۲ هفته پیشباران
0هرکی از راه رسید این بچه رو (کای)یه کتکی زد😥😐خیلی درحق کای بد کردی خانم نویسنده😂 حداقل یه جفت براش در نظر می گرفتی جبران کتکاش بشه طفلی💔و اینکه واقعیت اینه که همچین شخصیتایی توی داستان وفیلمافقط جذابه.ولی درواقعیت زندگی کردن باشخصیتای دارای اختلال روانی واقعا و شدیدا عذاب آوره،تجربه کردم که میگم
۱ ماه پیشواقعا همینطوره
1واقعا همینطوره
۳ هفته پیشالیتا۳۲
0واقعا عالی بودنویسندهقلمی بسیارقوی داره اصلاخسته کننده نبودهیجانو زیادداشت عاشقانهاش خاص ودلنشین بود دلم برافریا قصه سوخت🥲
۴ هفته پیشفرید
0خیلی خوشم اومد عالی بود ممنون ممنون ممنون شاد باشید
۴ هفته پیشیاسمین
0عالی بود ، جزو بهترین رمانایی بود که خوندم
۱ ماه پیشنفس
0فوق العاده زیبا جذاب و خواندنی حتما بخونیدش
۱ ماه پیشماهرخ
1محشر بود، هر لحظه هیجان جدید به خواننده انتقال میداد. عاشقش شدم 😍🌹❤️ 🔥
۲ ماه پیشSahar
2عاشق این رمان شدم با خط به خطش کیف کردم عالیییی
۲ ماه پیشسارا
2ببیی نظییرررررر
۲ ماه پیش....
3عااالی عالی عالی...واقن محو رمان شدم درعرض۳روز تمومش کردم انقدک خوب بود.. کاش بیشتر رمان بدی من بی صبرانه منتظر کارای دیگت هستم عزیزم
۲ ماه پیشتیسراتیل
2نویسنده گل رمانای دیگه ات تنیده به درد و شبی ک باران امد تو اپلکیشن پیدا نمیکنم؟؟ امیدوارم شاهد فعالیت شما اینجا باشیم.
۲ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
سلام عزیزم، پایین همین صفحه توی قسمت رمان های دیگر نویسنده میتونید شبی که باران آمد رو پیدا کنید. رمان تنیده به درد هم در صف انتشاره و توی همین چند روز آینده وارد بخش آنلاین میشه. در حال حاضر با رمان آلوده به ابلیس داخل برنامه فعال هستم💜
۲ ماه پیشتیسراتیل
2عالی عالی، عاشق این رمان و شخصیت هاش شدم کاش فیلم بود مطمئنم خیلی خفن میشد شخصیت رهام و کوین خیلی به دلم نشست ولی اگه عاشقانه های بیشتری از کاپل ها بود عالی تر تر میشد; قلمت مانا زیبا نویس🌱💕•
۲ ماه پیشریحانه
1رمان خیلی خوبیه ✨️
۲ ماه پیشبهار
1عاشق این رمان شدم واقعا عالی بود🌱
۳ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی https://t.me/+iinE89QVRrowYzJk -
صفحه اینستاگرام نویسنده AVA_MOUSAVI_2004 -
آیدی تلگرامی نویسنده Ava_mousavi@ -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
ویولید
0سلام من این رومان خوندم ولی کامل نه گفته بودید بقیشو با نصب اپلیکیشن بخونم من اپلیکیشن نصب کردم ولی نتونستم اونجا این رمان ر پیدا کنم باید چیکار کنم؟ اگه نفهمیدید کدام رومان میگم رمان به وقت مرگ جلد دوم گرداب خونین