دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و مافیایی, رمان به وقت مرگ جلد دوم گرداب خونین به نویسندگی آوا موسوی

رمان به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین

  • زبان فارسی
  • 38.3K 👁
  • 1.2K ❤️
  • 280 💬

خلاصه رمان :

بوی خون، بوی باروت، بوی مرگ... و او خون ندیده، باروت نمی شناسد، چیزی از قاعده مرگ نمی داند. یک شهر دود گرفته که نه، یک شهر خون گرفته، یک بازی خون گرفته... بر سردرش نوشته اند: «ورود ممنوع!» و او بی آن که توجه کند، پا به این شهر می گذارد. بوی خون تا کنون به مشامش نخورده. نمی تواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد. نمی تواند خلوص و ریا را از هم جدا کند. نمی تواند آدم خوب را از بد تمایز دهد، هر چند که حتی اگر بگردد، نمی تواند در این شهر آدم خوب پیدا کند. حالا می خواهد برگردد. او آدم این شهر نیست؛ اما راهی برای بازگشت نمانده. و او یک چیز را دیر فهمید: «زنده ماندن در این بازی مرگبار کار هر کس نخواهد بود، جز آن کس که بار ها مرده باشد!» دیگر چاره ای نمانده، او دیگر چه بخواهد چه نخواهد از اهالی این شهر است. برای این که متوجه گذر زمان باشد، ناچار است ساعتش را به وقت این شهر کوک کند. او باید عقربه های ساعتش را به وقت «مرگ» کوک کند!

قسمتی از متن رمان به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین

صدای جیغش این بار بلند تر بود. دستی به پیشانی ام کشیدم و موبایل را کمی از گوشم فاصله دادم.
_ چی داری میگی؟ حالت خوبه؟
_ خوب؟ خــوب؟
بلند خندید و با حرص گفت:
_ آره، عالی ام. اومدم خونه، می بینم بمب ترکیده تو خونه.
و بعد مثل این که مخاطبش یک نفر دیگر بود، با عصبانیت داد زد:
_ بی شرفا دو ساعت نبودم، گند زدین به خونه و زندگیم. عینهو قوم مغول ریختید تو خونه.
کم کم عصبانیتم از بین رفت و لبم را به دندان گرفتم تا خنده ام نگیرد. حرص خوردنش بامزه بود.
صدای پسری از آن طرف خط آمد.
_ حالا حرص نخور خوشگله.
قبل از این که آوا جیغ بزند، خودم موبایل را از گوشم فاصله دادم.
_ دهانت را بدوز ای مزدور!
این بار بلند خندیدم. حتی در موقع عصبانیت هم حرف هایش خنده دار بود.
_ من آوا نیستم اگه اون دهن شما رو تخته نکنم. دور از چشم من میاین خونه رو می کنید پاتوق؟ خاک بر سراتون پوسته تخمه جاش رو میزه؟
بچه ها متعجب به من که خنده ام بند نمی آمد، نگاه می کردند.
_ آوا...
_ مرگ!
با بهت چشم گرد کردم. چرا به من فحش می داد؟
_ این فنه که امروز لیلا بهت زده، به من یاد بده تا برم دماغ همه شونو خرد کنم. یه مشت نره غول ریختند دورم.
دستم را مشت کردم و جلوی دهانم گرفتم. خواستم چیزی بگویم که به میان حرفم پرید و گویا دوباره مخاطبش من نبودم.
_ هان چیه؟ چرا اونطوری نگام می کنی؟ منم عاشقتم عزیـــزم. شب ما با هم تنها میشیم، بعد عین سگ می زنم تو سرت تا خونه رو جمع...
و بعد تماس قطع شد!
بهت زده خندیدم و به تلفنم نگاه کردم. سری به طرفین تکان دادم. دخترک دیوانه‌ی عجیب غریب!
* * * * *
_ استاد دیگه واقعا خسته نباشید.
استاد دهان نیمه بازش را بست و بچه ها خندیدند. با تاسف سری تکان داد و گفت:
_ همون که خانم عباسپور گفت.
لبخند پیروزمندانه ای زدم و از جا بلند شدم. کوله ام را روی شانه ام انداختم و با کف دستم مقنعه ام را کمی عقب دادم. یکی از پسر ها همانطور که از کنارم رد می شد، گفت:
_ خدا خیرت بده وگرنه تا فردا بازم می خواست درس بده.
نیشخندی زدم و سوییشرتم را از پشت صندلی برداشتم و روی ساعدم انداختم. گردنم را به چپ و راست متمایل کردم و از کلاس خارج شدم. هنوز یک کلاس دیگر داشتم و بعد از آن هم می خواستم چرخی در شهر بزنم و برای خودم مانتوی بهاره بخرم.
چند روز دیگر تعطیلات عید بود؛ اما قصد برگشتن به خانه را نداشتم. این همه راه تا یزد نمی ارزید و مهم تر از آن من برای برگشتن به خانه انگیزه ای نداشتم. می توانستم این دو هفته را با مهدیه در خانه دانشجویی دوستش بمانم. خود مهدیه هم قصد نداشت به شهرش برگردد و این برای من یک مزیت محسوب می شد
دوستانم همیشه من را بی احساس و یخ خطاب می کردند؛ اما من فقط کمی واقع بین بودم. برگشتن به خانه آن هم وقتی دوباره باید چند روز بعد برمی گشتم، چه سودی داشت؟ این مدت را در خانه دوست مهدیه می ماندم و کمی درس می خواندم.
وارد کافه شدم و بعد از گرفتن یک کاپ هات چاکلت به محوطه برگشتم. دو سه سالی بود که زمستان های سردی را پشت سر می گذاشتیم؛ اما امسال برخلاف سال های قبل هوا معتدل تر بود.
با شنیدن صدای زنگ موبایلم لیوان کاغذی چای را به دست دیگرم منتقل کردم و با دست دیگر موبایل را از جیب کوله ام بیرون کشیدم.
_ سلام.
_ کجایی؟
چشم در حدقه چرخاندم و ابرو بالا دادم
_ برای همین زنگ زدی؟
برخلاف چند دقیقه قبل لحنش متحرص شد
_ اینطوری با من حرف نزنا.
لیوان خالی را میان انگشتانم مچاله کردم و از جا بلند شدم. بند کوله ام را روی شانه ام انداختم و با بیخیالی عجیب و غریبی گفتم:
_ برحسب ادب جواب سوالتو میدم.
سکوت کرد و منتظر به صدایم گوش سپرد. نیشخندی زدم و شمرده شمرده گفتم:
_ به تو چه!
خواست چیزی بگوید که با بی تفاوتی تماس را قطع کردم و موبایلم را در جیب کوچک کوله ام انداختم. لیوان یکبار مصرف را در سطل انداختم و به سمت ساختمان دانشکده راه افتادم.
وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی های جلو نشستم. کلاس به نسبت همیشه خلوت تر بود. نزدیک تعطیلات عید بود و کلاس ها تق و لق بودند. مو هایم را دور خودکارم پیچیدم و رهایش کردم؛ اما دریغ از کمی حالت گرفتن، همانطور صاف مانده بود. به بینی ام چین دادم و طره ای از مو هایم که بیرون گذاشته بودم را پشت گوشم دادم و مقنعه را روی سرم تنظیم کردم.
با ورود استاد به کلاس از جا بلند شدم. استاد نگاهش را در کلاس چرخاند و با اخم گفت:
_ بقیه رو دزد برده؟
کلاسورم را باز کردم و بلند گفتم:
_ شایدم گرگ خورده.
استاد با تاسف سر تکان داد و بچه ها خندیدند.
_ عباسپور بهشون بگو من دو نمره از ترمشون نمره کم می کنم.
ابرو بالا دادم و از جا بلند شدم.
_ استاد حس می کنم من شدم مبصر کلاس. هر کس برای بچه ها پیغام داره، به من میگه.
چپ چپ نگاهم کرد؛ اما نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
_ به خاطر این که تو همیشه زبون همشونی.
لبخندی دندان نما تحویلش دادم و استاد لیستش را برداشت. مقنعه اش را روی سرش جا به جا کرد و من گفتم:
_ حالا نمیشه به جای این که نمره از اونا کم کنید، به ما ها که اومدیم نمره اضافه کنید؟
اخم کرد و دستش را در هوا تکان داد


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,193 رای
5 ★
65%
4 ★
30%
3 ★
4%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین

  • راضیه قارزی

    0

    رمان بسیار زیبابی بود موفق باشی

    ۴ روز پیش
  • ...

    1

    همه ی رمان هات عاالین ولی عاشق این ۲تا جلد رمانتم خواهش فصل ۳هم بنویس ازش♥️🫂

    ۵ روز پیش
  • شاری

    0

    یکی لطفا به من بگه طوفان هم تو این داستان هست؟

    ۲ هفته پیش
  • آی گل

    1

    حالا هم ک اینو تموم کردم میرم سراغ بقیه رمان هایه شما چن قلم ت عالیه مرسی. و نویسنده مورد علاقه من شماید🫶🏻😂

    ۳ هفته پیش
  • آی گل

    0

    یعنی فقط میتونم بگم عاالیی از جلد اولش که همه شخصیات هارو بلد بودیم بعد جلد دوم به زبان یکی که تازه وارد این قضیه شده بود و کاملا از دنیا یه اونا دور بود تعریف کردی عالی و به نظر من که یه رمان عالی ساختی باید جلد سوم هم در بیاری چون کارت فوق العاده هس 🤌💕

    ۳ هفته پیش
  • Bii

    0

    به معنی واقعی عالی بود

    ۳ هفته پیش
  • Honi

    3

    میتونم به جرعت بگم با هر دو جلدش زندگی کردم جوری که عادت کرده بودم به افراد سازمان عوضی که برسن میترسم به پنجره نگا کنم بیان دنبالم 😂 نویسنده قلم فوق العاده ای داری دست خوش

    ۱ ماه پیش
  • Honi

    3

    خارق العاده بود و نویسنده به شدت هنرمند ، قلم قوی ، داستان جذاب و این ی رمان محشر بود برای دیالوگ صاعقه که گفت « اسمم خیلی به صدات میاد ..» ،« فقط تو ..فقط تو منو به اسم صدا کن ..فیش کوچولو » میتونمم بمیرمم واایی محشرر

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    2

    شخصیت های داستان عالی بود شوخی هاش عالی بود داستان و هیجانشم عالی بود ممنون آوای عزیز

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    2

    چقدر قشنگ بود همش حلقم از هیجان و استرس تو دهنم بود، اصلا دوست نداشتم یه خط از داستان رو رد کنم جز بهترین رمان هایی بود که خوندم

    ۱ ماه پیش
  • کارا

    6

    الهی فدای پسر روانیم برم که رو مخ بودنشم قشنگه این بشرررر اصااا هرچی مربوط به صاعقه باشه قشنگهه

    ۴ ماه پیش
  • هانیه

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نرگسم

    2

    دلم میخواد گریه کنم😭 باره چندمه میخونم چه قد صاعقه گوگولیه

    ۳ ماه پیش
  • هانیه

    2

    وایی دقیقا نظر منم همینه خیلی گوگولیه

    ۲ ماه پیش
  • کورا

    0

    عالیی بود مثل تموم رمانات

    ۲ ماه پیش
  • مصی

    0

    عالی بوداصلا دوست نداشتم تموم بشه ای کاش تا ابد ادامه داشت♥️

    ۲ ماه پیش
  • پاییز

    0

    خیلی قشنگ بود با این که طولانی بود اما خسته کننده نبود من معمولا این جور رمان ها و رمان طولانی رو نمیخونم اما این واقعا عالی بود مرسی آوا جون ❤

    ۲ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️