دوست داشتی؟
رمان  رمان همسایه
 اثر افسانه انصاری

رمان همسایه

  • زبان فارسی
  • 129.1K 👁
  • 521 ❤️
  • 507 💬

خلاصه رمان همسایه

مارال به دلیل اصرار خانواده اش به ازدواج با مردی که برایش درنظر گرفته اند مجبور به جدایی از پسر مورد علاقه اش میشود و تن به ازدواج اجباری میدهد... او فکر میکند بعداز ازدواجش عشق عمیقش را فراموش خواهد کرد! اما غافل از اینکه ازدواجش تازه آغاز ماجراست...

قسمتی از متن رمان همسایه

_ ولم کن! باید زبون این دختره ی پررو رو کوتاه کنم.
بابا با صدای بَمی که داشت داد زد؛
_ تمومش کن دختر! چرا انقدر برای برادرت زبون درازی میکنی؟
نرده ی پله رو گرفتم و با لحن آرومی به بابا گفتم:چرا به اون چیزی نمیگید؟
مرتضی دستشو به طرف مامانو بابا دراز کرد؛
_ فقط شما اینو پررو کردید،باید این هفته شوهرش بدین بره گم شه.
وقتی درمقابل حرف مرتضی شاهد سکوت بقیه شدم با گریه ای که صداش بلند بود پله هارو پیش رو گرفتم وبه سمت اتاقم دوییدم.
زیر دوش برای این سرنوشت شوم و زندگی نفرت انگیزم اشک میریختم ،اشکایی که با آب همرنگ میشدنو روی صورتم میر*ق*صیدن...
گوشیمو دستم گرفتم و طبق عادت همیشه نگاش کردم،یه پیام از علی داشتم که نوشته بود؛
_ سلام مارال جان،خوبی؟
با دیدن پیامش دوباره گریم گرفت و درجوابش نوشتم؛
_ نه اصلا خوب نیستم.
_ چرا؟بازم اتفاقی افتاده؟
_ مهم نیست.
_ دعوات شده ؟چیشده فداتشم؟
_ فکراتو کردی؟
جواب این پیاممو دیر داد؛
_ هر جوری که فکر میکنم باید حداقل یک سال صبر کنیم مارال!
این حرف آخرش مثل پُتک رو سرم خراب شد و صدای هق هقم اوج گرفت.
_ یعنی از دست دادن من برات مهم نیست علی؟
_ میتونی حرف بزنی تا تماس بگیرم؟
بلافاصله بعد از پیامش زنگ زد.
_ بله؟
_ خوبی؟
_ گفتم که نیستم،حرفتو بزن!
_ این چیه تو نوشتی مارال؟مگه من میتونم تورو از دست بدم؟
_ اما داری از دست میدی!
_ اینجوری صحبت نکن مارال! عزیزِ من مگه خانواده ات از دلشون میاد تورو بزور زن کسی بکنن که دوسش نداری؟
_ آره دلشون میاد! اونا احساس سرشون نمیشه!
_ دانشگام آخراشه ، چندماه مونده تموم بشه،این چندماهم پشت سر بذارم دیگه برای ارشد نمیخونم. بلافاصله میرم دنبال کار.گذشته از این اگه درسمو تموم نکنم و یه کاری برای خودم دستو پا نکنم نه خانواده ی من میان خواستگاری و نه خانواده ی تو قبول میکنن که دخترشونو به یه بیکار بدن. درسته یا نه؟
_ الان که چی علی؟ بابام گفته بدون هیچ نه و نویی باید جوب بله رو بدم، من چیکارکنم؟
_ اون یارو تورو دیده؟
_ نه. فکر کنم خانواده اش منو دیدن.
چند لحظه سکوت بینمون حکم فرما شد و من بودم که شکستمش.
_ میخوای دست روی دست بذاری تا دستی دستی منو شوهر بدن؟
با عصبانیت داد زد؛
_ بس کن مارال! انقدر این جمله رو تکرار نکن.
_ علی حتی فکر بدون تو زندگی کردن برام وحشتناکه!
_ منم تمام امروزو تو خیابونا گشتم، فکر کردم. به روزیکه تو رو نداشته باشم فکر کردم. برای منم شدنی نیست بدون تو زندگی کنم.
کمی مکث کردم، صدامو صاف کردموگفتم: تا پنجشنبه فقط چهار روز وقت داریم. تاحالا همه رو دَک کردم، دعواها و توهیناشونو تحمل کردم، فقط بخاطر تو! اما اینبار همه چیو میسپارم دست تو و سرنوشت علی!
از شنیدن حرفای من انگار مُخِش سوت کشید و با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود گفت: چیه؟ خیلی دلت میخواد زود عروسی کنی؟ یا شایدم دلت میخواد هرچه زودتر با یکی بخوابی؟ هان؟
تمام بدنم سُست شد، این داشت چی میگفت؟ این علی بود؟ هنوز گیج و منگِ حرفاش بودم و نمیتونستم هضمشون کنم که دوباره ادامه داد؛
_ شایدم اصلا اِصراری درکار نیست و خودت علاقه داری به این ازدواج. اگه بخاطر هوی و ه*و*ست خیلی هُلی بیا با خودم بخواب.
نالیدم؛
_علی...
انگار این علی نبود و من نمیشناختمش. زمزمه کردم؛
_ خفه شو! خفه شو علی! دیگه نمیخوام صداتو بشنوم، دیگه نمیخوام ببینمت.
اشکام امونمو بریده بود، سرمو بین بالشتها پنهون کردمو همراه اشکای داغم خوابیدم.
نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم، رفتم آشپزخونه تا برای خودم چای بریزم که با مامانم روبرو شدم، سلامِ سردی کردم واز کنارش رد شدم، لیوانو برداشتم و برای خودم چای ریختم.
_ بشین مارال! میخوام باهات صحبت کنم.
بدون اینکه نگاهش کنم با اخمی که بین ابروهام بود گفتم:کار دارم.
صداشو کمی بلندتر کرد؛
_ چه کاری؟ مگه بجز خوابیدن کاری هم داری؟
برگشتم به سمتش، لیوان چایو روی میز گذاشتم؛
_ نه ندارم. به صدقه سریِ شماها کاری جز خوابیدن ندارم، وگرنه الان باید دانشگاه بودم.
مادرمم با لحنی عصبی مثل خودم گفت: آخه تو این دانشگاه چی ریختن دختر؟
_ همون چیزیکه پسراتونو واسه جمع کردنش فرستادین.
سرشو تکون داد؛
_ الحق که مرتضی راست میگه، زبون تو خیلی دراز شده، همون بهتر که زودتر ازدواج کنی.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان همسایه

  • Mahva

    0

    چرت بود، چطوری بعد چند سال که یه دختر دوساله داشت هنوز بابت ازدواج عشق قبلیش ناراحت بود؟ بعد شب خوشحال بود ک زن حامده؟ چرتت

    ۲ هفته پیش
  • بتول بهرامی از اصفها

    0

    خیلی خیلی عالی بود از نویسنده این رمان جذاب تشکر میکنم

    ۲ هفته پیش
  • عالی

    1

    خوب بود ممنون

    ۳ هفته پیش
  • سوگند

    2

    خوب شروع شد خوبم تموم شد ولی فقط اشک هاش برای مارال موندو دردهایی ک کشید خانوادها گاهی درسته صلاح بچه هاشونو میخوان ولی از دل بچه هاشون خبر ندارن

    ۱ ماه پیش
  • طاها

    0

    رمان خیلی قشنگی بود وموضوعش تکراری نبود

    ۱ ماه پیش
  • رومینا

    2

    یعنی بدترین و مزخرف ترین رمانی بود که خوندم

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    4

    به شدت مضخرف اون از اولش اینم از خیانت این پسره بعدم دختره میگه میبخشمم حالم بهم خوردد هیچ زنی با خیانت شوهرش کنار نمیاد..هیچ زنی حتی اگه هم مثل این بدبخت باشه حتی اگه شده فرار می کنه ولی اینو تحمل نمیکنخ

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    2

    همه به هرچی عادت میکنن و کنار میان عشق دقیقا چیزیه که حامد و مارال داشتن ینی اینکه عشقش رو با هر بدی و خوبی هوایی که داره قبول کنه و بپذیره درسته حامد خیانت کرد ولی همه اشتباه میکنن مارال هم بخواطرم عشق واقعی به حامد برای دخترشون تو شکمش کم کم بخشیدش چون مجبور بود درکل خوبه ولی یکم یجورهه

    ۱ ماه پیش
  • حدیث

    2

    خوب بود ولی نمی دونم چرا اصلا از این دختره خوشم نیومد بابا تو ازدواج کردی شوهر داری بچه داری ده چرا واسه ازدواج عشق قابلیت ناراحتی بیچاره حامد از مارال بدم نیومد یه بار نشد از حامد طرفداری یا تعریف کنه درسته حامد یکم بد اخلاق بود ولی مطمئنم از علی بهتر بود و عاشق تر از مارال واقعا خوشم نیومد

    ۱ ماه پیش
  • هانیا

    1

    ب شدت مضخرف

    ۱ ماه پیش
  • ستایش

    4

    ولی . اگر مارال به عشقش می رسید خیلی بهتر بود آخه حامد از همه لحاظ شکاک بود من از اخلاقی که داشت خوشم نیومد و دلم برای علی گرفت واقعا خیلی سخته توی شرایط اون بودن 🥺 از نویسنده عزیز منونم بابت این رمان زیبا واقعا رمان جذابی بود ♥️

    ۲ ماه پیش
  • ملیکه

    3

    به صراحت بخوام بگم از شخصیت مارال به شدت بدم میاد خیلی خیانتکاره آقا اصن بگیم تونستیم با زورگویی های حامد کنار بیایم ولی اینکه هنوز دو ماه نشده عاشق این یکی بشه اگه انقدر سست انثر بود نباید قول نگهداشتن علی رو به قلبش میداد اون لیاقت عشق علی رو نداشت لیاقت خشونت حامد داشت

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    3

    من با نظرت واقعا موافقم و توی این رمان برای علی خیلی ناراحت بود و از خانواده مارال بدم میومد آخه چرا به اجبار از این افکار مزخرف به شدت بدم میاد

    ۲ ماه پیش
  • مهدیس

    1

    یه رمانی میخام مافیایی باشه قلمش ابکی نباشه یه رمانی مشابه آس دل

    ۲ ماه پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    روی تگ مافیایی بزنید تمام رمان‌های این ژانر که در اپلیکیشن موجود هستن رو براتون میاره

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    2

    با تمام سختی خوشحالی مارال خیلی زیبا وقشنگ بود سپاسگذارم بانو واما به تمام پدرها ومادران عزیز خواهش میکنم همیشه پشتبانی دخترا تون باشین

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    3

    رمان قشنگی بود ولی یکم به زندگی مردم نزدیکتر باشه خیلی خوبه نمیشه که همه تو رمانها زندگی های آنچنانی داشته باشن فقط مشکلشون درد عاشقی باشه پیشنهاد میکنم رمان هیچ کسان پادشاه رو بخونید عالیه

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    خیلی زیبابود .نویسنده قلم خوبی داره خیلی هم اشک ریختم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!