رمان همسایه
- به قلم افسانه انصاری
- ⏱️۴ ساعت و ۴۳ دقیقه
- 120.3K 👁
- 502 ❤️
- 440 💬
مارال به دلیل اصرار خانواده اش به ازدواج با مردی که برایش درنظر گرفته اند مجبور به جدایی از پسر مورد علاقه اش میشود و تن به ازدواج اجباری میدهد... او فکر میکند بعداز ازدواجش عشق عمیقش را فراموش خواهد کرد! اما غافل از اینکه ازدواجش تازه آغاز ماجراست...
بابا با صدای بَمی که داشت داد زد؛
_ تمومش کن دختر! چرا انقدر برای برادرت زبون درازی میکنی؟
نرده ی پله رو گرفتم و با لحن آرومی به بابا گفتم:چرا به اون چیزی نمیگید؟
مرتضی دستشو به طرف مامانو بابا دراز کرد؛
_ فقط شما اینو پررو کردید،باید این هفته شوهرش بدین بره گم شه.
وقتی درمقابل حرف مرتضی شاهد سکوت بقیه شدم با گریه ای که صداش بلند بود پله هارو پیش رو گرفتم وبه سمت اتاقم دوییدم.
زیر دوش برای این سرنوشت شوم و زندگی نفرت انگیزم اشک میریختم ،اشکایی که با آب همرنگ میشدنو روی صورتم میر*ق*صیدن...
گوشیمو دستم گرفتم و طبق عادت همیشه نگاش کردم،یه پیام از علی داشتم که نوشته بود؛
_ سلام مارال جان،خوبی؟
با دیدن پیامش دوباره گریم گرفت و درجوابش نوشتم؛
_ نه اصلا خوب نیستم.
_ چرا؟بازم اتفاقی افتاده؟
_ مهم نیست.
_ دعوات شده ؟چیشده فداتشم؟
_ فکراتو کردی؟
جواب این پیاممو دیر داد؛
_ هر جوری که فکر میکنم باید حداقل یک سال صبر کنیم مارال!
این حرف آخرش مثل پُتک رو سرم خراب شد و صدای هق هقم اوج گرفت.
_ یعنی از دست دادن من برات مهم نیست علی؟
_ میتونی حرف بزنی تا تماس بگیرم؟
بلافاصله بعد از پیامش زنگ زد.
_ بله؟
_ خوبی؟
_ گفتم که نیستم،حرفتو بزن!
_ این چیه تو نوشتی مارال؟مگه من میتونم تورو از دست بدم؟
_ اما داری از دست میدی!
_ اینجوری صحبت نکن مارال! عزیزِ من مگه خانواده ات از دلشون میاد تورو بزور زن کسی بکنن که دوسش نداری؟
_ آره دلشون میاد! اونا احساس سرشون نمیشه!
_ دانشگام آخراشه ، چندماه مونده تموم بشه،این چندماهم پشت سر بذارم دیگه برای ارشد نمیخونم. بلافاصله میرم دنبال کار.گذشته از این اگه درسمو تموم نکنم و یه کاری برای خودم دستو پا نکنم نه خانواده ی من میان خواستگاری و نه خانواده ی تو قبول میکنن که دخترشونو به یه بیکار بدن. درسته یا نه؟
_ الان که چی علی؟ بابام گفته بدون هیچ نه و نویی باید جوب بله رو بدم، من چیکارکنم؟
_ اون یارو تورو دیده؟
_ نه. فکر کنم خانواده اش منو دیدن.
چند لحظه سکوت بینمون حکم فرما شد و من بودم که شکستمش.
_ میخوای دست روی دست بذاری تا دستی دستی منو شوهر بدن؟
با عصبانیت داد زد؛
_ بس کن مارال! انقدر این جمله رو تکرار نکن.
_ علی حتی فکر بدون تو زندگی کردن برام وحشتناکه!
_ منم تمام امروزو تو خیابونا گشتم، فکر کردم. به روزیکه تو رو نداشته باشم فکر کردم. برای منم شدنی نیست بدون تو زندگی کنم.
کمی مکث کردم، صدامو صاف کردموگفتم: تا پنجشنبه فقط چهار روز وقت داریم. تاحالا همه رو دَک کردم، دعواها و توهیناشونو تحمل کردم، فقط بخاطر تو! اما اینبار همه چیو میسپارم دست تو و سرنوشت علی!
از شنیدن حرفای من انگار مُخِش سوت کشید و با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود گفت: چیه؟ خیلی دلت میخواد زود عروسی کنی؟ یا شایدم دلت میخواد هرچه زودتر با یکی بخوابی؟ هان؟
تمام بدنم سُست شد، این داشت چی میگفت؟ این علی بود؟ هنوز گیج و منگِ حرفاش بودم و نمیتونستم هضمشون کنم که دوباره ادامه داد؛
_ شایدم اصلا اِصراری درکار نیست و خودت علاقه داری به این ازدواج. اگه بخاطر هوی و ه*و*ست خیلی هُلی بیا با خودم بخواب.
نالیدم؛
_علی...
انگار این علی نبود و من نمیشناختمش. زمزمه کردم؛
_ خفه شو! خفه شو علی! دیگه نمیخوام صداتو بشنوم، دیگه نمیخوام ببینمت.
اشکام امونمو بریده بود، سرمو بین بالشتها پنهون کردمو همراه اشکای داغم خوابیدم.
نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم، رفتم آشپزخونه تا برای خودم چای بریزم که با مامانم روبرو شدم، سلامِ سردی کردم واز کنارش رد شدم، لیوانو برداشتم و برای خودم چای ریختم.
_ بشین مارال! میخوام باهات صحبت کنم.
بدون اینکه نگاهش کنم با اخمی که بین ابروهام بود گفتم:کار دارم.
صداشو کمی بلندتر کرد؛
_ چه کاری؟ مگه بجز خوابیدن کاری هم داری؟
برگشتم به سمتش، لیوان چایو روی میز گذاشتم؛
_ نه ندارم. به صدقه سریِ شماها کاری جز خوابیدن ندارم، وگرنه الان باید دانشگاه بودم.
مادرمم با لحنی عصبی مثل خودم گفت: آخه تو این دانشگاه چی ریختن دختر؟
_ همون چیزیکه پسراتونو واسه جمع کردنش فرستادین.
سرشو تکون داد؛
_ الحق که مرتضی راست میگه، زبون تو خیلی دراز شده، همون بهتر که زودتر ازدواج کنی.
ترانه
0رمانش خوب بود ولی ای کاش علی و مارال بهم میرسیدن
۵ روز پیشلیلی
0نظرات و میخونم هنگ میکنم،واقعا شماها شوهراتون رو پر قو نگهتون میدارن، زندگی همه جور بازی داره، ی روز مرده بده زنه خوب، بالعکسشم هست، این که مرده اینجوری کرد باید قید زندگی رو زد چه صیغیه ی، زن و مرد هم و کامل میکنن
۲ هفته پیشالهه
1اینکه مرد خیانت کنه کتک بزنه اصلا دیگه جایی واس موندن و عاشق سدن نداره این چرت و پرتارو تحویل مردم نده
۶ روز پیشمارال
1زمان خوبی بود اما اگه علی به مارال میرسید حامد به بهار عالی میشد خب ب هرحال خوبه مرسی از نویسنده 🌹
۳ هفته پیشنازنین
1خوب بودا ولی چرا بهم نرسیدن از اولش اعصابم خورد بود
۳ هفته پیشرها
1رمان خوبی بود بیشتر با واقعیت ها تطابق داشت مثل بعضی از رمان های خیالی نبود
۳ هفته پیشمهسا
1کاش علی و مارال بهم میرسیدن تا آخر امید داشتم:(
۳ هفته پیشمیییینا
0عالی بودولی خب مارالم خیانت کرد تا زمان ازدواج علی با فکر کردن به او
۴ هفته پیشراضیه
0موضوعش جالب بود ولی خسته کننده و قابل پیش بینی بود
۴ هفته پیشآیلار
0رمان خوبی بود اخرش خیلی قشنگ تموم شد دوست داشتم رمان
۴ هفته پیشمرضیه
1واقعا عالی بودبهترین رمانی بود که خوندم ممنونم از نوسینده ی عزیز❤️🫂
۴ هفته پیشمرمر
0رمان خوبی بود برای یک بار خودن خوبه قلم نویسنده یکم ضعیف بود و بعضی از قسمت ها معلوم نبود کجان و کی اتفاق افتاده
۴ هفته پیشامیرعلی98
0عالی بود، ممنونم بابت نوشته های زیباتون، همه رمان، علی،پیشنهاد میکنم حتما بخونن
۴ هفته پیشمعصومه
4مارال خیلی کوتاه میومد و توسری خور بود ولی اخراش خوب بود قشنگ رفتار میکرد و تو روی حامد درمیومد حامد هم خیلی کنترلگر بود و واقعا ازار دهنده بود رفتاراش خانواده حامد خوب بودن مارال از خانواده خودش شانس نیاورده بود از خانواده شوهر شانس اورده بود
۴ هفته پیشمعصومه
2گیردادنا و سختگیرای خانوادش خیلی ازار دهنده بود مخصوصا مرتضی برادرش،جوری رفتار میکردن انگار مارال رو از تو خیابون پیدا کردن اوردن دارن بزرگش میکنن پدرش خیلی دلسرد بود و مصطفی خیلی خوب بود ولی کم ازش گفته میشد اما مادرش بشدت رو اعصاب بود اگر قسمتایی از زندگی مرتضی هم گفته میشد عالی میشد
۴ هفته پیش
Fatemeh
0واقعا مزخرف بود پسر آدم شکاک بود کتک می زد تعادل نداشت دختر باید بع علی می رسید