دوست داشتی؟
رمان  رمان همسایه
 اثر افسانه انصاری

رمان همسایه

  • زبان فارسی
  • 127.3K 👁
  • 519 ❤️
  • 490 💬

خلاصه رمان عاشقانه همسایه

مارال به دلیل اصرار خانواده اش به ازدواج با مردی که برایش درنظر گرفته اند مجبور به جدایی از پسر مورد علاقه اش میشود و تن به ازدواج اجباری میدهد... او فکر میکند بعداز ازدواجش عشق عمیقش را فراموش خواهد کرد! اما غافل از اینکه ازدواجش تازه آغاز ماجراست...

قسمتی از متن رمان همسایه

_ ولم کن! باید زبون این دختره ی پررو رو کوتاه کنم.
بابا با صدای بَمی که داشت داد زد؛
_ تمومش کن دختر! چرا انقدر برای برادرت زبون درازی میکنی؟
نرده ی پله رو گرفتم و با لحن آرومی به بابا گفتم:چرا به اون چیزی نمیگید؟
مرتضی دستشو به طرف مامانو بابا دراز کرد؛
_ فقط شما اینو پررو کردید،باید این هفته شوهرش بدین بره گم شه.
وقتی درمقابل حرف مرتضی شاهد سکوت بقیه شدم با گریه ای که صداش بلند بود پله هارو پیش رو گرفتم وبه سمت اتاقم دوییدم.
زیر دوش برای این سرنوشت شوم و زندگی نفرت انگیزم اشک میریختم ،اشکایی که با آب همرنگ میشدنو روی صورتم میر*ق*صیدن...
گوشیمو دستم گرفتم و طبق عادت همیشه نگاش کردم،یه پیام از علی داشتم که نوشته بود؛
_ سلام مارال جان،خوبی؟
با دیدن پیامش دوباره گریم گرفت و درجوابش نوشتم؛
_ نه اصلا خوب نیستم.
_ چرا؟بازم اتفاقی افتاده؟
_ مهم نیست.
_ دعوات شده ؟چیشده فداتشم؟
_ فکراتو کردی؟
جواب این پیاممو دیر داد؛
_ هر جوری که فکر میکنم باید حداقل یک سال صبر کنیم مارال!
این حرف آخرش مثل پُتک رو سرم خراب شد و صدای هق هقم اوج گرفت.
_ یعنی از دست دادن من برات مهم نیست علی؟
_ میتونی حرف بزنی تا تماس بگیرم؟
بلافاصله بعد از پیامش زنگ زد.
_ بله؟
_ خوبی؟
_ گفتم که نیستم،حرفتو بزن!
_ این چیه تو نوشتی مارال؟مگه من میتونم تورو از دست بدم؟
_ اما داری از دست میدی!
_ اینجوری صحبت نکن مارال! عزیزِ من مگه خانواده ات از دلشون میاد تورو بزور زن کسی بکنن که دوسش نداری؟
_ آره دلشون میاد! اونا احساس سرشون نمیشه!
_ دانشگام آخراشه ، چندماه مونده تموم بشه،این چندماهم پشت سر بذارم دیگه برای ارشد نمیخونم. بلافاصله میرم دنبال کار.گذشته از این اگه درسمو تموم نکنم و یه کاری برای خودم دستو پا نکنم نه خانواده ی من میان خواستگاری و نه خانواده ی تو قبول میکنن که دخترشونو به یه بیکار بدن. درسته یا نه؟
_ الان که چی علی؟ بابام گفته بدون هیچ نه و نویی باید جوب بله رو بدم، من چیکارکنم؟
_ اون یارو تورو دیده؟
_ نه. فکر کنم خانواده اش منو دیدن.
چند لحظه سکوت بینمون حکم فرما شد و من بودم که شکستمش.
_ میخوای دست روی دست بذاری تا دستی دستی منو شوهر بدن؟
با عصبانیت داد زد؛
_ بس کن مارال! انقدر این جمله رو تکرار نکن.
_ علی حتی فکر بدون تو زندگی کردن برام وحشتناکه!
_ منم تمام امروزو تو خیابونا گشتم، فکر کردم. به روزیکه تو رو نداشته باشم فکر کردم. برای منم شدنی نیست بدون تو زندگی کنم.
کمی مکث کردم، صدامو صاف کردموگفتم: تا پنجشنبه فقط چهار روز وقت داریم. تاحالا همه رو دَک کردم، دعواها و توهیناشونو تحمل کردم، فقط بخاطر تو! اما اینبار همه چیو میسپارم دست تو و سرنوشت علی!
از شنیدن حرفای من انگار مُخِش سوت کشید و با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود گفت: چیه؟ خیلی دلت میخواد زود عروسی کنی؟ یا شایدم دلت میخواد هرچه زودتر با یکی بخوابی؟ هان؟
تمام بدنم سُست شد، این داشت چی میگفت؟ این علی بود؟ هنوز گیج و منگِ حرفاش بودم و نمیتونستم هضمشون کنم که دوباره ادامه داد؛
_ شایدم اصلا اِصراری درکار نیست و خودت علاقه داری به این ازدواج. اگه بخاطر هوی و ه*و*ست خیلی هُلی بیا با خودم بخواب.
نالیدم؛
_علی...
انگار این علی نبود و من نمیشناختمش. زمزمه کردم؛
_ خفه شو! خفه شو علی! دیگه نمیخوام صداتو بشنوم، دیگه نمیخوام ببینمت.
اشکام امونمو بریده بود، سرمو بین بالشتها پنهون کردمو همراه اشکای داغم خوابیدم.
نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم، رفتم آشپزخونه تا برای خودم چای بریزم که با مامانم روبرو شدم، سلامِ سردی کردم واز کنارش رد شدم، لیوانو برداشتم و برای خودم چای ریختم.
_ بشین مارال! میخوام باهات صحبت کنم.
بدون اینکه نگاهش کنم با اخمی که بین ابروهام بود گفتم:کار دارم.
صداشو کمی بلندتر کرد؛
_ چه کاری؟ مگه بجز خوابیدن کاری هم داری؟
برگشتم به سمتش، لیوان چایو روی میز گذاشتم؛
_ نه ندارم. به صدقه سریِ شماها کاری جز خوابیدن ندارم، وگرنه الان باید دانشگاه بودم.
مادرمم با لحنی عصبی مثل خودم گفت: آخه تو این دانشگاه چی ریختن دختر؟
_ همون چیزیکه پسراتونو واسه جمع کردنش فرستادین.
سرشو تکون داد؛
_ الحق که مرتضی راست میگه، زبون تو خیلی دراز شده، همون بهتر که زودتر ازدواج کنی.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان همسایه
  • فاطمه

    0

    خیلی زیبابود .نویسنده قلم خوبی داره خیلی هم اشک ریختم

    ۲ هفته پیش
  • محمدجواد

    1

    افسانه انصاری اسم مستعار هست؟!

    ۲ هفته پیش
  • آرزو

    0

    سلام دنبال یک رمانم که پسره ایرانیه ودختر افغانی باهم ازدواج می کنند ولی عموی دختره میخواد به زور ببرش افغانستان

    ۱ ماه پیش
  • رادی

    0

    نسب از آرزو نامداری

    ۳ هفته پیش
  • غزال

    0

    اسمش آغوش بی هوس بود

    ۲ هفته پیش
  • یلدا

    0

    خیلی قشنگه دوسش داشتم عالیه ممنون از افسانه جان ک همچین رمانی نوشت🤗💖💙🌺☘️🌸

    ۳ هفته پیش
  • نازی

    0

    خیلی خیلی خوب بود دست نویسنده درد نکنه واقعا لذت بردم 👏☺️

    ۳ هفته پیش
  • N.gh

    0

    عالییییییی بود ممنونم🌹

    ۴ هفته پیش
  • Eli

    0

    Eli رمان خوبی بودممنون ازنویسنده عزیز

    ۴ هفته پیش
  • سوی

    1

    با عرض خسته نباشید به نویسنده محترم ، می تونست داستان از این بهتر باشه

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    4

    عالی بود،چقدر اشک ریختم🫠 کاش از یه جایی به بعد حامد حذف میشد و پایان خوبش با علی میشد🥲

    ۱ ماه پیش
  • صبا

    0

    همیشه عاشقا به هم نمی رسند واز یه راهی به بعد راه بهتری پیدا میکنن .

    ۱ ماه پیش
  • asli

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Yegan

    1

    دختره زیادی تو سری خور بود اگر سره خیانت حامد خودش میرفت و طلاق میگرفت و چند سال بعدش با علی ازدواج میکرد خیلی بهتر بود

    ۲ ماه پیش
  • Sare

    2

    با احترام به نویسنده ولی اصلا دوسش نداشتم یعنی از دخترای تو سری خور متنفرممممم😑😑

    ۲ ماه پیش
  • آبان

    1

    نخونده میگم چرت محضِ «سالی که نکوست از بهارش پیداست»

    ۲ ماه پیش
  • Ayna

    0

    رمان قشنگی بود.رمان آدم و حوا،تا تلاقی دو خط موازی حتما بخونید👌اگه تو این سبک رمان خوندید بهم معرفی کنید

    ۲ ماه پیش
  • مهسا...

    0

    رمان به همین سادگی(اسم دیگشم عشق با طعم سادگی هست)

    ۲ ماه پیش
  • pari

    2

    خیلی رمان قشنگی بود❤️

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!