دوست داشتی؟
رمان لیلی عاشق است اثر Hasti_71

رمان لیلی عاشق است

  • به قلم Hasti_71
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۲۰ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 73.2K 👁
  • 167 ❤️
  • 105 💬

خلاصه رمان عاشقانه لیلی عاشق است

داستان دختری ِ که نازپرورده و عزیز کرده ی خانواده ی خودش و خانواده ی خاله اش هست ! پدر و مادر لیلی بعد از ده سال دعا و درمان به لیلی رسیدن ! و شرایط ی که لیلی داره باعث بیش از حد بچه موندن ش شده ! داستان از تولد ۱۸ سالگی لیلی و علاقه و وابستگی بیش از حد اون به پسر خاله اش شروع میشه ! شهاب (پسرخاله ی لیلی)در شرف ازدواج با همکار خودش سپیده ست اما باید دید واکنش اون به این همه وابستگی لیلی چیه ! و ایا اون هم حسی به لیلی داره ؟ شهاب ۹ سال با لیلی اختلاف سنی داره و یه جورایی اونقدر همه ی مسئولیت های لیلی رو با میل خودش انجام داده که حکم برادر بزرگتر یا پدری به گردن لیلی داره ! و خانواده هاشون جز یه حس ساده ، هیچ حس دیگه ای رو بین لیلی و شهاب نمی تونن قبول کنن ! در این بین کمی هم به زندگی اطرافیان لیلی خواهیم پرداخت !

قسمتی از متن رمان لیلی عاشق است

گذرد ، شاید چای شیرین اماده و لقمه ی بزرگ نان و نیمرو را جلویم نمی گذاشت..
لقمه ام را بین دندان فشردم ...شهاب چه ساکت بود!
پدرم نگاهم کرد : چرا اماده نشدی ؟
لقمه ام را گوشه ی لپ م نگه داشتم .. ابروهایم را پایین بالا کردم تا مظلوم به نظر برسم : امروز حوصله ی کلاس
کنکور رو ندارم
بابایی جونم!
برخلاف انتظارم ابروهایش در هم رفت : تا نیم ساعت دیگه اماده باش!
اخم هایم در هم رفت .. مظلوم تر به مادرم چشم دوختم ...اشاره اش به عصبانی بودن پدرم بود.... اما چرا ؟
شهاب هنوز ساکت بود..
چای را روی میز عقب کشیدم و سرم را همانجا قرار دادم .. ارام زمزمه کردم : وای سرم به درد اومد..
حتما نقشه ام جواب می داد ..امروز حوصله ی کلاس و درس را نداشتم ..هنوز یک ماه به کنکورم مانده بود..
صدای خنده ی شیدا و خاله فخری با صدای عصبانی پدرم یکی شد
:مسخره بازی در نیار لیلی .. تا نیم ساعت دیگه اماده باش ..
کت ش را از روی صندلی برداشت و رو به شهاب گفت : گولش رو نخوری !
با خداحافظ ارامی به سمت سالن رفت .. مادرم پشت سرش راه افتاد..
سرم را به شانه ی شیدا تکیه دادم : خاله ؟
نگاهش را از شهاب ساکت گرفت و به من دوخت : دیشب عمه ات حسابی تو گوش پدرت خونده..
صاف نشستم و خاله ادامه داد : چرا صورت کامران رو گاز گرفتی ؟
تازه اصل ماجرا را فهمیدم .. اهان بلندی گفتم و موهایم را پشت گوش انداختم .. شهاب با حرص به بی خیالی ام نگاه
کرد...
دهانم را برایش کج کردم و دوباره مظلوم به خاله چشم دوختم : خب شهاب گفت نذارم کامران زیاد بهم نزدیک بشه ،
من روی تاب م
نشسته بودم و چشامم بسته بود ، یه دفعه اومد صورتم رو..
شهاب بلند شد و بین حرف م پرید : تا یه ربع دیگه تو حیاط باش!
خاله خنده اش را خورد : پاشو دخترم..
شیدا نگاهش را از میز گرفت : حسابتو میرسه!
سرم را تکان دادم و چتری هایم را از پیشانی ام جمع کردم : حالشو می گیرم!!!
**
رنگ موها و ابروهایم خرمایی بود ..پوست گندمی ام به مادرم کشیده بود .. در کل شباهت زیادی با مادرم داشتم ..لب
هایم کوچک اما زیبا بود و چشم هایم قهوه ای خوشرنگی داشت که دقیقا از مادرم به ارث برده بودم ..شهاب و شیدا
چشم های سیاه شان و سبزه بودنشان را عمو حسین به ارث برده بودند..
خط چشم و رژ لب صورتی کشیدن تنها ارایش م بود ..موهایم را از پشت دم اسبی بستم و از جلو تا روی چشم چپم
صاف کردم ..
حس خوبی داشت برخورد مژه و موهایم باهم!
مانتو شلوار سورمه ای و مقنعه همرنگش را با کیف و کفش سفید ست کردم .. ساعت اهدایی پدرم هم خوشبختانه سفید
بود..
ماشین را بیرون از حیاط پارک کرده بود و به در سمت شاگرد تکیه داده بود ... معمولا وظیفه ی رساندن من را شهاب
به عهده داشت..
رو به رویش ایستادم .. با پا به سنگ های خیالی روی زمین ضربه میزد .. سرش را بلند کرد ..احترام نظامی گذاشتم ..
توجهی نکرد و در ماشین را برایم باز کرد .. دمغ روی صندلی نشستم ..
پدرم و شهاب دقیقا اخلاق شان مثل هم بود .. برای هر مسئله ای باید جان می دادم تا از خطایم بگذرند .. اگر می
دانستم گاز گرفتن
ان کامران احمق تا این اندازه بزرگ می شود ، حتما با لگد انقدر به شکمش می کوبیدم که جلوی چشم هایم جان به
جان افرین تسلیم کند!
تا رسیدن به موسسه حرف نزد ..ماشین را جلوی موسسه نگه داشت..
نگاهش کردم : شهاب ؟
دست هایش را جلو اورد و موهایم را زیرمقنعه پنهان کرد .. اعتراضی نکردم ..در واقع وقت اعتراض نبود..
کارش که تمام شد ، به چشم هایم نگاه کرد : چی میخوای بگی ؟
ابرویم را با دست بالاتر بردم ..من خواستم کامران تنبیه..
صدای زنگ گوشی اش جلوی حرف زدنم را گرفت .. نام سپیده روی صفحه ی گوشی اش که روی داشبورت بود ، برق
زد..
شهاب نگاه از من که گردنم را برای دید زدن گوشی اش کج کرده بودم گرفت و گوشی را مقابل چشم هایم قرار داد و
زیر لب گفت :
فضول!
اخم کردم و از پنجره در سبز و ابی موسسه را نگاه کردم .. گوشی را جواب داد.
-الو
- ..
-دارم میام ..چی شده ؟
- ..


بیشتر بخوانید
نظرات رمان لیلی عاشق است
  • محدثه

    0

    خیلی قشنگ بود چقدر عشق شهاب ب لیلی رو دوسداشتم خیلی ناب بود

    ۲ ماه پیش
  • ارام

    1

    بی نظیر بود واقعا خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • ارام

    1

    بی نظییییر بود واقعا لذت برم خسته نباشین دمتون گرم

    ۲ ماه پیش
  • srwa

    0

    واقعا رمان عالی بود دست نویسنده درد نکنه🤍🪷

    ۳ ماه پیش
  • نازنین

    1

    رمان خیلی عالی بود اما خب سن ها رو اونجوری نوشتین خیلی اذیت کرد ولی درکل محتوای رمان خیلی خوب بود من باهاش هم خندیدم هم گریه کردم

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • الهه

    1

    یک خیلی غلط املایی داشت دوخیلییی غیر واقعی بود یعنی چی اخرش اتقدر شر ور بهم بافتی که تمومش کنی چطور انقدر پوریا رو چرت نوشتی بابای لیلی انقد خشک مغز در کل اصلا رمان خوبی نبود

    ۴ ماه پیش
  • اوین

    1

    حق لیلی و مهم تر از اون شهاب عاشق نبود که اون بلا سر لیلی بیاد.لطفا عدد هاو غلط املایی هارو ویرایش کنید چونکه زیبایی رمان رو کاهش میده

    ۴ ماه پیش
  • ثنا

    2

    شهاب به معنای واقعی کلمه مرد بود مرد

    ۴ ماه پیش
  • اوین

    1

    ممنون از نویسنده این رمان میدونم خیلی زحمت کشیدید و مهم تر از همه وقت گرانبها تون رو صرف نوشتن این رمان زیبا کردید ، قلم رمان بسیار قوی بود اما اگر سن هارو ویرایش کنید زیبا تر خواهد شد ، و به نظرم حق لیلی و مهم تر از اون شهاب عاشق نبود که بلایی به اون دردناکی سر لیلی بیاد

    ۴ ماه پیش
  • حیف وقتم

    1

    واقعا پشیمونم بخاطر وقتی که گذاشتم و خوندم قلم قوی بود اما سناریو افتضاح ، *** اخه یهویی فیلم هندیه مگ اَه

    ۴ ماه پیش
  • سروین

    0

    این رمان واقعاً عالی بود دستت درد نکنه غمگین بود ولی عالی بود من شخصیت شهاب رو خیلی دوست داشتم در کل خییییلی خوب بود

    ۵ ماه پیش
  • Mahi

    1

    رمان خیلی قشنگییی بود مخصوصا جمع بندی اخرش اصلا دلم نمیخاست تموم بشه🥲 فقط کاش عدد هاش رو ویرایش بزنید نویسنده عزیز

    ۶ ماه پیش
  • رمانخون

    1

    خوب بود لیلا درسته ارزش ها رو خیلی جاها زیر پا میگذاشت ولی خوب داشتن شهاب حقش بود وسپیده به نظر من تحقیر شد و ابروش تا حدی رفت و خوب من طبیعتابهش حق میدادم که انتقام بگیره پوریاخیلی شخصیت حقیر و بزدلی رو داشت و پدر لیلی از شدت دوست داشتن دخترش به اون حال روز افتاده بودواون رفتاررونشون میداد

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    1

    عالی بوددددددددد

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!