دوست داشتی؟
رمان عاشقانه طاعون زده اثر آوا موسوی

رمان طاعون زده

  • زبان فارسی
  • 41.7K 👁
  • 1.1K ❤️
  • 658 💬

خلاصه رمان :

طاعون زده روایتگر دختریه مثل همه دخترای دیگه. با یه زندگی آروم و بی دغدغه و رویاهای صورتی کوچیک و بزرگ. تا حالا اسم طاعون به گوشتون خورده؟ طاعون یه بیماریه. و حالا طاعون افتاده به جون تک تک اون آرزوها. داستان ما درباره دختریه که مجبور می‎شه آرزوهای طاعون گرفته اش رو خودش با دستای خودش بسوزونه. سال ها گذشته و کسی که روزی از مهم ترین داشته زندگیش بود، از میون خاکستر آرزوهاش دوباره پیدا می‎شه. اومده تا جواب تک تک سؤالاتش رو از طنین بگیره. بعد از سال ها طاعون برگشته، اما این بار قراره طاعون به جون خودش بیفته!

قسمتی از متن رمان طاعون زده

بیچاره روزهای اول سعی می‌کرد جلوی ما را بگیرد؛ ولی وقتی دید که تلاش بی نتیجه ای است، کاملاً بی‌خیال این موضوع شد. حتی گاهی اوقات از تقلب های واضح بچه ها خنده اش می‌گرفت.
نگاهی به ساعت که بیست دقیقه به نه را نشان می‌داد، انداختم و دست از جویدن انتهای خودکارم برداشتم.
_ خانم می‎شه برگه رو تحویل بدیم؟
نگاه خصمانه بچه ها روی ستایش ثابت ماند و خانم کتابدار سری تکان داد و ورقه را از ستایش گرفت. برای آخرین بار جواب هایم را چک کردم. از جواب دو تا از سؤال هایم اطمینان نداشتم. تقریباً نیمی از بچه ها ورقه هایشان را تحویل داده بودند. قبل از این که از جا بلند شوم، همان‌طور که به خانم کتابدار نگاه می‌کردم، کف دست هایم را که از استرس کمی سرد و مرطوب بود را به هم کشیدم تا آثار جوهر از رویش پاک شود و بعد از جا بلند شدم. دستم را مشت کردم و ورقه ام را تحویل دادم.
از کتابخانه بیرون آمدم و با دیدن بچه ها که همان پشت در ایستاده بودند و حرف می‌زدند، خنده ام گرفت. نگاهشان روی من ثابت ماند و شماعی زاده گفت:
_ چی کار کردی؟
هر دو دستم را در جیب مانتو ام هل دادم و گفتم:
_ راستش صبح سرم درد می‌کرد، قرص خوردم... فکر کنم قرص اشتباهی خوردم. نتیجه اش رو توی امتحانم دیدم.
همگی خندیدند و من بی‌خیال بحث درباره امتحان شدم. از پله ها بالا رفتم و میان راه کوله ام را برداشتم. وارد راهروی طبقه اول شدم. نگاهم را در راهرو چرخاندم و وقتی زینب را ندیدم، وارد کلاس شدم.
ثمینه روی صندلی معلم نشسته بود و روی میز می‌زد و ساینا هم با سخاوت تمام بندری می رقصید و بچه ها دست می‌زدند. این حجم از سرخوشی را بعد از ما فقط یک معتاد نعشه درک می‌کرد.
به سمت نیمکت انتهایی که متعلق به من و جانان بود، رفتم و روی آن نشستم. کوله ام را روی زمین کنار خود گذاشتم. خم شدم و کتاب جامعه شناسی ام را بیرون کشیدم و همان لحظه شفیعیه به سرعت وارد کلاس شد و نفس نفس زنان گفت:
_ اومد.
بچه ها به سرعت به سمت نیمکت هایشان دویدند و چند لحظه بعد خانم قائمی وارد کلاس شد و مثل همیشه پر انرژی سلام کرد. در تمام سال های تحصیلم هیچ معلمی را به اندازه او دوست نداشتم. به وقتش جدی بود؛ اما هیچگاه جو کلاسش خشک و پر استرس نبود.
خانم قائمی چند دقیقه ای را با بچه ها حرف زد و از امتحان پرسید و بعد مشغول دوره کردن درس های گذشته شد؛ چون چهارشنبه همین هفته امتحان جامعه شناسی داشتیم.
نمی‌دانم خانم قائمی چه گفت که همهمه در کلاس ایجاد شد و بچه ها مشغول حرف زدن شدند. من هم صندلی ام را به جانان نزدیک تر کردم و مشغول صحبت با او شدم اما با صدای خانم قائمی صحبتم را قطع کردم.
_ جیک جیک نکون نادری.
چرخیدم و با مظلومیت و لحنی آمیخته به خنده گفتم:
_ خانم نمی‎شه قد قد کنم؟
عینکش را روی تیغه بینی اش جا به جا کرد و گوشه لبش را جمع کرد تا نخندد.
_ خره نادری میام می‌زنم تو سرت، مِزه نریز.
بچه ها دوباره خندیدند و خانم مشغول حرف زدن شد. بچه ها اوایل با لفظ «خره» که خانم قائمی استفاده می‌کرد، مشکل داشتند؛ اما بعد متوجه شدیم در اصفهان، این کلمه از روی جنبه توهین آمیزش استفاده نمی‌شود و بیشتر حالتی تکه کلام گونه برای مخاطب قرار دادن افراد دارد و حتی حالا ما هم تحت تأثیر او، گاهی در گفت و گوهایمان کم و بیش از این کلمه استفاده می‌کردیم.
از وقتی با خانم قائمی آشنا شده بودم، عاشق اصفهان و لهجه شان شده بودم، طرز ادا کردن کلمات و اصطلاحات مخصوص به خودشان خیلی بامزه بود.
مشغول حاشیه نویسی گوشه کتابم شدم. همیشه عاشق این بودم که کتاب هایم از نکات دستنویس سیاه شود. البته فقط نوشتش را دوست داشتم، نه خواندنش!
دستم را زیر چانه ام زدم و به نوشته های داخل کتاب نگاه کردم. عمیقاً باعث تأسف بود. نهایت زمان متمرکز شدن من بر روی درس بیشتر از ده دقیقه طول نمی‌کشید. من با این ذهن فعال و سر به هوا چه می‌کردم؟
کاش کمی از این فعالیتش را بر سر کلاس درس و امتحان خرج می‌کرد!
* * * * *
با انگشت شست و اشاره چشم هایم را ماساژ دادم و روی تخت جا به جا شدم. کتاب ادبیاتم را روی قفسه سینه ام گذاشتم و به سقف خیره شدم.
در ذهنم معانی کلمات مختلف بالا و پایین می‌شد و آرایه های ادبی هم این میان خودی نشان می‌دادند. این وسط فقط یک بیت شعر روی زبانم افتاده بود و وزن و آهنگش در گوشم تکرار می‌شد.
سرم را چرخاندم و به ساعتم که روی میز تحریرم بود، نگاه کردم. ساعت پنج و بیست دقیقه بود. از طرفی دلم می‌خواست بخوابم و از جهت دیگر خواب یک ساعته فقط شکنجه روحی بود.
با سستی و رخوت از روی تخت بلند شدم و صدای جیر جیر تخت بلند شد. خمیازه ای کشیدم و از میان وسایلی که کف اتاق ریخته شده بودند، خودم را به چوب لباسی گوشه اتاق رساندم. مانتو و شلوارم را پوشیدم و مقنعه ام را سرم کردم. کلاً هیچ چیزم مشابه با بقیه نبود و این مورد یکی آن موارد عجیبی بود که هیچ کدام از اطرافیانم آن را تجربه نکرده بودند. ترجیح می‌دادم قبل از خواب لباس بپوشم تا صبح وقت بیشتری را بتوانم بخوابم.
به سمت کمدم رفتم و در آن را باز کردم. باز شدنش با فرو ریختن کوهی از لباس بر کف اتاقم هم‌زمان شد. زیر لب فحشی دادم و خم شدم و همه لباس ها را دوباره در کمد گلوله کرده و بعد کشوی کنار کمد را باز کردم. نگاهم را میان جوراب ها انداختم و یک جفت جوراب سفید و تمیز بیرون کشیدم.
ساعتم را برای شش و سی دقیقه کوک کردم. ساعت را جایی وسط اتاق گذاشتم؛ چون اگر زنگ می‌زد و ساعت کنار دستم بود، ممکن بود آن را میان خواب و بیداری خاموش کنم و خودم نفهمم.
چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم که دوباره صدا داد و من زیر لب غر زدم:
_ مرض!
به قدری خوابم می‌آمد که پس از چند دقیقه چشم هایم گرم شد؛ اما یک ساعت به قدری سریع سپری شد که حس کردم به اندازه یک پلک زدن گذشته. از جا بلند شدم و در میان فضای نیمه تاریک اتاق ساعت را برداشتم و زنگش را بستم. ساعت شش و بیست و هفت دقیقه بود.
_ سه دقیقه دیگه می خوابم که رُند بشه.
و بعد روی تخت دراز کشیدم و ساعت را میان مشتم گرفتم. چند ثانیه ای چشم هایم را بستم و بعد دوباره به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و سی و دو دقیقه بود. دوباره چشم هایم را بستم و زیر لب زمزمه کردم:
_ از شش و نیم رد شد، سه دقیقه دیگه هم می خوابم که رند باشه.
اما دقیقاً همان لحظه تقه ای به در خورد و در باز شد. از شنیدن صدای بابا تکانی خودم و چشم باز کردم.
_ هنوز خوابی؟
و بعد چراغ روشن شد و نورش چشمم را زد. با حرص پلک هایم را روی هم فشار دادم. از این که برای بیدار کردنم چراغ اتاق را روشن می‌کردند، به طور عجیبی بیزار بودم. حاضر بودم با کتک بیدار شوم ولی به این شیوه نه.
روی تخت نشستم و یکی از چشم هایم را باز کردم.
_ بیدارم.
و بعد از جا بلند شدم و کوله مدرسه ام را از کنار تختم به همراه کتاب ادبیاتم که کنارش بود، برداشتم. از اتاق خارج شدم و مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم. لیوان آبی خوردم و به سمت در رفتم؛ اما با صدای مامان ایستادم. گوشه سالن دراز کشیده بود و تنها سرش را برای دیدن من بالا آورده بود.
_ یه آب به اون دست و صورتت بزن.
چشم هایم را در حدقه چرخاندم و به آشپزخانه برگشتم. مشتی آب به صورتم زدم و به سمت در خانه رفتم.
_ یه چیزی بخور خب.
از گوشه چشم به بابا که مشغول بستن دکمه های پیراهن سفید رنگش بود، نگاه کردم و پاسخ دادم:
_ نمی‌خوام.
از در خارج شدم. پاهایم را در کتانی های سیاه رنگم که همیشه بندهایشان بسته بود، فرو بردم و موهایم را زیر مقنعه هل دادم.
منتظر بابا نشدم و از راه پله پایین رفتم. کنار پراید سفید رنگ بابا ایستادم و او لحظه ای بعد بالاخره وارد پارکینگ کوچک خانه که گنجایشی بیش از سه ماشین نداشت، شد.
در پارکینگ را باز کردم و کنار ایستادم تا بابا ماشین را بیرون بیاورد و بعد از آن دو لنگه در را بستم و به سرعت به سمت ماشین رفتم. نگاهی به آسمان که هنوز هم کمی تاریک بود، انداختم و زیر لب غر زدم:
_ سگ الان خوابه، بعد ما باید بریم مدرسه.
از این که این وضعیت تنها تا پنج شش ماه دیگر ادامه داشت، عمیقاً خشنود بودم. گاهی به سرم می‌زد که بی‌خیال دانشگاه شوم و با همان مدرک دیپلم به سال های پر شور تحصیلم خاتمه دهم و به اندازه تمام این سال ها که مجبور بودم صبح زود بیدار شوم، بخوابم.
سوار ماشین شدم و کتاب ادبیاتم را باز کردم تا در راه کمی مطالب را دوره کنم. با رسیدن به مدرسه از بابا خداحافظی کردم و به سرعت به سمت مدرسه رفتم. هوا به شدت سرد بود و من هم جز یک لایه نازک مانتو و تیشرت زیرش چیزی به تن نداشتم. بی عقلی محض بود اما هیچگاه پالتو و سوییشرت نمی‌پوشیدم. در واقع بهتر بود بگویم حوصله پوشیدنش را نداشتم.
بند کوله ام را روی شانه ام جا به جا کردم و شانه ام را به سمت بالا کشیدم. در ورودی را هل دادم و از هجوم هوای گرم و مطبوع به سمت صورتم لبخند زدم. جلوتر رفتم و نگاهم را در اطراف چرخاندم. بچه ها در سالن اصلی و راهرو نشسته بودند.
به خاطر فصل امتحانات بود که برنامه صبحگاه اجرا نمی‌شد و بعد از جلسه امتحان مستقیم و یک زنگ تفریح کوتاه سر کلاس می‌رفتیم.
از میان افرادی که روی زمین نشسته بودند، عبور کردم و با دیدن زینب که کنار راه پله نشسته بود، جلو رفتم و بلند گفتم:
_ های و علیکم.


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان طاعون زده

آوا موسوی : ۱ سال پیش

رمان تنیده به درد (داستان سایه) که داخل رمان بهش اشاره شد، در بخش آنلاین تکمیل شده و می تونید به طور کامل این رمان رو بخونید

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,131 رای
5 ★
72%
4 ★
25%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان طاعون زده

  • نبات

    0

    وای طاعون زده رو تموم کردم جزو رمانایی بود که دلت میخواد تا صبح بیدار بمونی و بخونیش وای خیلیی قشنگ بود شخصیت سازی رمان خیلیی خوب بود و چقدر نزدیک به زندگی واقعی بود اتفاقارو میشد حس کرد و چقد مانی شخصیت رو مخی بود

    ۲ روز پیش
  • نبات

    0

    (منم که *** شهرم به عشق ورزیدن)🥲✨️💕

    ۳ روز پیش
  • نبات

    1

    امیر خیلی گودوعهه. موقع خوندن قسمتایی که امیر هست ناخودآگاه لبخند میزنم (نیشم به مقدار زیادی باز میشه)😂

    ۳ روز پیش
  • نبات

    0

    به قول طنین امیر شاید رئیس شرکت یا آرشام تهرانی یا شاهزاده سوار بر اسب سفید نباشه ولی از اونا بهترهه وایی الان قسمتی ام که طنین برای امیر کادو گرفتهه

    ۳ روز پیش
  • نبات

    0

    وایی خیلی قشنگهه با اینکه الان برای بار سوم دارم میخونم از صبح بدون وقفه دارم میخونمش

    ۳ روز پیش
  • بهار

    2

    همه رمان های تو بدجور دوست داشتنین

    ۶ روز پیش
  • ریحا

    0

    رمان قشنگی بود شخصیت سازی و توصیفاتی عالی بود خسته نباشید نویسنده ی عزیز

    ۷ روز پیش
  • بیتا

    0

    تا الان قسمت ۱۴ هستم واقعا کسل کننده و یکنواخت هست امیدوارم قسمت های بعدی انقدر کسل کننده نباشه خیلی کش داده شده و یکنواخت داره پیش میره

    ۱ هفته پیش
  • شیما

    0

    مثل همیشه عاللی

    ۲ هفته پیش
  • Honi

    0

    نویسنده عزیز به شدت از قلم شما خوشم آمد و امیدوارم همینطور پر قدرت ادامه بدید رمان های دیگه شما هم که دنبال کردم واقعا جلوه گر توانمندی شما در این زمینه بود چیزی که مشهود هست حس و حال قشنگی هست که در تمامی رمان های شما به جا و ملموس حس میشود مانا باشید !

    ۲ هفته پیش
  • Mahi

    0

    یادم نمیره اون کتاب فروشی..اون حال خوبشون کنار هم شعر خوندن امیر،قدم زدن باهم،حتی اون ساندویچای که باهم میخوردن رو چمنا..مرسی آوا خیلی لذت بردم،من با رمانات یجور دیگه ارتباط میگیرم.ممنونم امیدوارم همیشه موفق باشی.

    ۳ هفته پیش
  • Mahi

    0

    طنین خیلی راحت میتونست قاتل مانی بشه اما نشد،طنین خیلی راحت میتونست خودکشی کنه،اما نکرد بجاش تحمل کرد بجاش عادت کرد

    ۳ هفته پیش
  • Mahi

    0

    ولی طاعون زده صرفا یه رمان عادی نیس،از اجباری میگه که ما با خواست خودمون بهش تن میدیم بخاطر عزیزمون،از وقت جوونیت میگه که با خودخودی و تظاهر به خوبی به هدر رفته،از قوی بودن و رشد کردن با درد..طنین بی شک یکی از قوی ترین شخصیتی که ساختی ممنونم بخاطرش

    ۳ هفته پیش
  • Mahi

    0

    «همیشه انگار یه تیکه از قلبم کنده شده بود،اون تیکه تو بودی.ممنون که دوباره سرجات برگشتی»

    ۳ هفته پیش
  • Mahi

    0

    «یه عروسی برات میگیرم که مانی از تو زندان جزغاله بشه»واهاایی 🛐اینهه آره وای امییر چقد خوشحالم براشون

    ۳ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️