رمان طاعون زده
- به قلم آوا موسوی
- ⏱️۱ روز و ۴۷ دقیقه ۲۰ ثانیه
- 14.5K 👁
- 423 ❤️
- 144 💬
طاعون زده روایتگر دختریه مثل همه دخترای دیگه. با یه زندگی آروم و بی دغدغه و رویاهای صورتی کوچیک و بزرگ. تا حالا اسم طاعون به گوشتون خورده؟ طاعون یه بیماریه. و حالا طاعون افتاده به جون تک تک اون آرزوها. داستان ما درباره دختریه که مجبور میشه آرزوهای طاعون گرفته اش رو خودش با دستای خودش بسوزونه. سال ها گذشته و کسی که روزی از مهم ترین داشته زندگیش بود، از میون خاکستر آرزوهاش دوباره پیدا میشه. اومده تا جواب تک تک سؤالاتش رو از طنین بگیره. بعد از سال ها طاعون برگشته، اما این بار قراره طاعون به جون خودش بیفته!
نگاهی به ساعت که بیست دقیقه به نه را نشان میداد، انداختم و دست از جویدن انتهای خودکارم برداشتم.
_ خانم میشه برگه رو تحویل بدیم؟
نگاه خصمانه بچه ها روی ستایش ثابت ماند و خانم کتابدار سری تکان داد و ورقه را از ستایش گرفت. برای آخرین بار جواب هایم را چک کردم. از جواب دو تا از سؤال هایم اطمینان نداشتم. تقریباً نیمی از بچه ها ورقه هایشان را تحویل داده بودند. قبل از این که از جا بلند شوم، همانطور که به خانم کتابدار نگاه میکردم، کف دست هایم را که از استرس کمی سرد و مرطوب بود را به هم کشیدم تا آثار جوهر از رویش پاک شود و بعد از جا بلند شدم. دستم را مشت کردم و ورقه ام را تحویل دادم.
از کتابخانه بیرون آمدم و با دیدن بچه ها که همان پشت در ایستاده بودند و حرف میزدند، خنده ام گرفت. نگاهشان روی من ثابت ماند و شماعی زاده گفت:
_ چی کار کردی؟
هر دو دستم را در جیب مانتو ام هل دادم و گفتم:
_ راستش صبح سرم درد میکرد، قرص خوردم... فکر کنم قرص اشتباهی خوردم. نتیجه اش رو توی امتحانم دیدم.
همگی خندیدند و من بیخیال بحث درباره امتحان شدم. از پله ها بالا رفتم و میان راه کوله ام را برداشتم. وارد راهروی طبقه اول شدم. نگاهم را در راهرو چرخاندم و وقتی زینب را ندیدم، وارد کلاس شدم.
ثمینه روی صندلی معلم نشسته بود و روی میز میزد و ساینا هم با سخاوت تمام بندری می رقصید و بچه ها دست میزدند. این حجم از سرخوشی را بعد از ما فقط یک معتاد نعشه درک میکرد.
به سمت نیمکت انتهایی که متعلق به من و جانان بود، رفتم و روی آن نشستم. کوله ام را روی زمین کنار خود گذاشتم. خم شدم و کتاب جامعه شناسی ام را بیرون کشیدم و همان لحظه شفیعیه به سرعت وارد کلاس شد و نفس نفس زنان گفت:
_ اومد.
بچه ها به سرعت به سمت نیمکت هایشان دویدند و چند لحظه بعد خانم قائمی وارد کلاس شد و مثل همیشه پر انرژی سلام کرد. در تمام سال های تحصیلم هیچ معلمی را به اندازه او دوست نداشتم. به وقتش جدی بود؛ اما هیچگاه جو کلاسش خشک و پر استرس نبود.
خانم قائمی چند دقیقه ای را با بچه ها حرف زد و از امتحان پرسید و بعد مشغول دوره کردن درس های گذشته شد؛ چون چهارشنبه همین هفته امتحان جامعه شناسی داشتیم.
نمیدانم خانم قائمی چه گفت که همهمه در کلاس ایجاد شد و بچه ها مشغول حرف زدن شدند. من هم صندلی ام را به جانان نزدیک تر کردم و مشغول صحبت با او شدم اما با صدای خانم قائمی صحبتم را قطع کردم.
_ جیک جیک نکون نادری.
چرخیدم و با مظلومیت و لحنی آمیخته به خنده گفتم:
_ خانم نمیشه قد قد کنم؟
عینکش را روی تیغه بینی اش جا به جا کرد و گوشه لبش را جمع کرد تا نخندد.
_ خره نادری میام میزنم تو سرت، مِزه نریز.
بچه ها دوباره خندیدند و خانم مشغول حرف زدن شد. بچه ها اوایل با لفظ «خره» که خانم قائمی استفاده میکرد، مشکل داشتند؛ اما بعد متوجه شدیم در اصفهان، این کلمه از روی جنبه توهین آمیزش استفاده نمیشود و بیشتر حالتی تکه کلام گونه برای مخاطب قرار دادن افراد دارد و حتی حالا ما هم تحت تأثیر او، گاهی در گفت و گوهایمان کم و بیش از این کلمه استفاده میکردیم.
از وقتی با خانم قائمی آشنا شده بودم، عاشق اصفهان و لهجه شان شده بودم، طرز ادا کردن کلمات و اصطلاحات مخصوص به خودشان خیلی بامزه بود.
مشغول حاشیه نویسی گوشه کتابم شدم. همیشه عاشق این بودم که کتاب هایم از نکات دستنویس سیاه شود. البته فقط نوشتش را دوست داشتم، نه خواندنش!
دستم را زیر چانه ام زدم و به نوشته های داخل کتاب نگاه کردم. عمیقاً باعث تأسف بود. نهایت زمان متمرکز شدن من بر روی درس بیشتر از ده دقیقه طول نمیکشید. من با این ذهن فعال و سر به هوا چه میکردم؟
کاش کمی از این فعالیتش را بر سر کلاس درس و امتحان خرج میکرد!
* * * * *
با انگشت شست و اشاره چشم هایم را ماساژ دادم و روی تخت جا به جا شدم. کتاب ادبیاتم را روی قفسه سینه ام گذاشتم و به سقف خیره شدم.
در ذهنم معانی کلمات مختلف بالا و پایین میشد و آرایه های ادبی هم این میان خودی نشان میدادند. این وسط فقط یک بیت شعر روی زبانم افتاده بود و وزن و آهنگش در گوشم تکرار میشد.
سرم را چرخاندم و به ساعتم که روی میز تحریرم بود، نگاه کردم. ساعت پنج و بیست دقیقه بود. از طرفی دلم میخواست بخوابم و از جهت دیگر خواب یک ساعته فقط شکنجه روحی بود.
با سستی و رخوت از روی تخت بلند شدم و صدای جیر جیر تخت بلند شد. خمیازه ای کشیدم و از میان وسایلی که کف اتاق ریخته شده بودند، خودم را به چوب لباسی گوشه اتاق رساندم. مانتو و شلوارم را پوشیدم و مقنعه ام را سرم کردم. کلاً هیچ چیزم مشابه با بقیه نبود و این مورد یکی آن موارد عجیبی بود که هیچ کدام از اطرافیانم آن را تجربه نکرده بودند. ترجیح میدادم قبل از خواب لباس بپوشم تا صبح وقت بیشتری را بتوانم بخوابم.
به سمت کمدم رفتم و در آن را باز کردم. باز شدنش با فرو ریختن کوهی از لباس بر کف اتاقم همزمان شد. زیر لب فحشی دادم و خم شدم و همه لباس ها را دوباره در کمد گلوله کرده و بعد کشوی کنار کمد را باز کردم. نگاهم را میان جوراب ها انداختم و یک جفت جوراب سفید و تمیز بیرون کشیدم.
ساعتم را برای شش و سی دقیقه کوک کردم. ساعت را جایی وسط اتاق گذاشتم؛ چون اگر زنگ میزد و ساعت کنار دستم بود، ممکن بود آن را میان خواب و بیداری خاموش کنم و خودم نفهمم.
چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم که دوباره صدا داد و من زیر لب غر زدم:
_ مرض!
به قدری خوابم میآمد که پس از چند دقیقه چشم هایم گرم شد؛ اما یک ساعت به قدری سریع سپری شد که حس کردم به اندازه یک پلک زدن گذشته. از جا بلند شدم و در میان فضای نیمه تاریک اتاق ساعت را برداشتم و زنگش را بستم. ساعت شش و بیست و هفت دقیقه بود.
_ سه دقیقه دیگه می خوابم که رُند بشه.
و بعد روی تخت دراز کشیدم و ساعت را میان مشتم گرفتم. چند ثانیه ای چشم هایم را بستم و بعد دوباره به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و سی و دو دقیقه بود. دوباره چشم هایم را بستم و زیر لب زمزمه کردم:
_ از شش و نیم رد شد، سه دقیقه دیگه هم می خوابم که رند باشه.
اما دقیقاً همان لحظه تقه ای به در خورد و در باز شد. از شنیدن صدای بابا تکانی خودم و چشم باز کردم.
_ هنوز خوابی؟
و بعد چراغ روشن شد و نورش چشمم را زد. با حرص پلک هایم را روی هم فشار دادم. از این که برای بیدار کردنم چراغ اتاق را روشن میکردند، به طور عجیبی بیزار بودم. حاضر بودم با کتک بیدار شوم ولی به این شیوه نه.
روی تخت نشستم و یکی از چشم هایم را باز کردم.
_ بیدارم.
و بعد از جا بلند شدم و کوله مدرسه ام را از کنار تختم به همراه کتاب ادبیاتم که کنارش بود، برداشتم. از اتاق خارج شدم و مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم. لیوان آبی خوردم و به سمت در رفتم؛ اما با صدای مامان ایستادم. گوشه سالن دراز کشیده بود و تنها سرش را برای دیدن من بالا آورده بود.
_ یه آب به اون دست و صورتت بزن.
چشم هایم را در حدقه چرخاندم و به آشپزخانه برگشتم. مشتی آب به صورتم زدم و به سمت در خانه رفتم.
_ یه چیزی بخور خب.
از گوشه چشم به بابا که مشغول بستن دکمه های پیراهن سفید رنگش بود، نگاه کردم و پاسخ دادم:
_ نمیخوام.
از در خارج شدم. پاهایم را در کتانی های سیاه رنگم که همیشه بندهایشان بسته بود، فرو بردم و موهایم را زیر مقنعه هل دادم.
منتظر بابا نشدم و از راه پله پایین رفتم. کنار پراید سفید رنگ بابا ایستادم و او لحظه ای بعد بالاخره وارد پارکینگ کوچک خانه که گنجایشی بیش از سه ماشین نداشت، شد.
در پارکینگ را باز کردم و کنار ایستادم تا بابا ماشین را بیرون بیاورد و بعد از آن دو لنگه در را بستم و به سرعت به سمت ماشین رفتم. نگاهی به آسمان که هنوز هم کمی تاریک بود، انداختم و زیر لب غر زدم:
_ سگ الان خوابه، بعد ما باید بریم مدرسه.
از این که این وضعیت تنها تا پنج شش ماه دیگر ادامه داشت، عمیقاً خشنود بودم. گاهی به سرم میزد که بیخیال دانشگاه شوم و با همان مدرک دیپلم به سال های پر شور تحصیلم خاتمه دهم و به اندازه تمام این سال ها که مجبور بودم صبح زود بیدار شوم، بخوابم.
سوار ماشین شدم و کتاب ادبیاتم را باز کردم تا در راه کمی مطالب را دوره کنم. با رسیدن به مدرسه از بابا خداحافظی کردم و به سرعت به سمت مدرسه رفتم. هوا به شدت سرد بود و من هم جز یک لایه نازک مانتو و تیشرت زیرش چیزی به تن نداشتم. بی عقلی محض بود اما هیچگاه پالتو و سوییشرت نمیپوشیدم. در واقع بهتر بود بگویم حوصله پوشیدنش را نداشتم.
بند کوله ام را روی شانه ام جا به جا کردم و شانه ام را به سمت بالا کشیدم. در ورودی را هل دادم و از هجوم هوای گرم و مطبوع به سمت صورتم لبخند زدم. جلوتر رفتم و نگاهم را در اطراف چرخاندم. بچه ها در سالن اصلی و راهرو نشسته بودند.
به خاطر فصل امتحانات بود که برنامه صبحگاه اجرا نمیشد و بعد از جلسه امتحان مستقیم و یک زنگ تفریح کوتاه سر کلاس میرفتیم.
از میان افرادی که روی زمین نشسته بودند، عبور کردم و با دیدن زینب که کنار راه پله نشسته بود، جلو رفتم و بلند گفتم:
_ های و علیکم.
اطلاعیه ها :
رمان تنیده به درد (داستان سایه) که داخل رمان بهش اشاره شد، در حال پارت گذاری در بخش آنلاین
الی
0چ جالب منم مثه طنین با خانوادم راجع به نوشتن مشکل داشتم بابام میگفت جلوت دفتر و کتاب ببینم پرتشون میکنم بیرون ولی من قایمکی رفتم مسابقه نویسندگی شرکت کردم رتبه اول استانی و دوم کشوری آوردم بعدش بابام پزشو میداد البته هنوزم حمایت نمیشم درحالی که میتونم یه شاعر و نویسنده خوبی باشم...اوففف بگذریم😔
۴ روز پیشحسنا
0رمان بسیار زیبایی بود هم قلم قوی داشت هم موضوع قشنگی بود و عاشقانه هاش هم دوست داشتم
۴ روز پیشفاطی
0سلام خیلی خوب بود جلد دوم نداره؟ کاش داشته باشه من منتظرم😥
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
سلام عزیزم، جلد دوم نداره، اما رمان تنیده به درد که داخل داستان چند بار بهش اشاره شد در حال پارت گذاری در بخش آنلاینه. یک قسمت هایی شون به هم ارتباط دارند.
۲ هفته پیشباران
0خیلی قشنگ بود عالی و مجذوب کننده واقعا، فقط کاش سرنوشت مسعود و جانان و چند تا شخصیت که رها شدن معلوم میشد ممنون از زحمات نویسنده(توروخدا بیا بگو یه چیزی براشون😭😬)
۳ هفته پیشفریبا
1بااینکه همه چیزو خیلی توصیف میکنه اما به شدت دلنواز و دوست داشتنیه
۳ هفته پیشاحدی
0عالی بود💝 آرزوی موفقیت روز افزون دارم براتون🌹
۴ هفته پیششهد
0رمان خیلی دلپذیر و جالبی بود داستان خیلی طولانی ولی جذابی داشت پایان خوبی که داشت برای من خیلی دوست داشتنی تموم شد یکی از بهترین داستان های بود که تا به امروز خوندم خیلی از نویسنده عزیز تشکر می کنم براتون بهترین ها را آرزو دارم
۴ هفته پیشزهرا
1چند وقت پیش بود که این رمانو خوندن. خیلی زیبا بود. باعث هم شد دوباره دست به قلم بشم. خدا قوت به نویسنده.
۱ ماه پیش♡♡♡
0جزو بهترین رمان هایی هست که خوندم بینظیره❤😍
۱ ماه پیشSanaz
2خیلی دوستش داشتم. احساسات درونش خیلی ملموس بود☺️ الان هم دارم رمان تنیده به درد که به همین رمان مربوطه رو میخونم اونم خیلی عالیه🌻🌱
۲ ماه پیشموسوی
2خیلی خوب بود ارزش خوندن رو داشت
۲ ماه پیشZeina
4خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
۲ ماه پیشسمیرا
3خسته نباشی نویسنده عزیز قلم بسیار زیبایی داری اما ای کاش توصیفات رو کمتر میکردی یه کم خسته کننده می کنه داستان رو اما داستان عالی بود
۲ ماه پیشباران
5من مجموعه کامل وبی نظیری ازحماقتهاهستم.همیشه سعی کردم بهترین تصمیم رابگیرم.امادقیقاهمان تصمیمی راگرفتم که به نفع خودم نیست،چراکه همیشه مراعات حال واحساس دیگران راکردم. این یکی از قسمتهایی بود که با طنین همدرد بودم انگار بعضی از قسمتهاشو از زبان من نوشته بود،طنین چقدر درکت کردم💔
۲ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی https://t.me/+iinE89QVRrowYzJk -
صفحه اینستاگرام نویسنده AVA_MOUSAVI_2004 -
آیدی تلگرامی نویسنده Ava_mousavi@ -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
الی
0آره خب آدم به همین آرزو هاس که زنده است اینکه یه روز کتابم چاپ شه شعرا و رمانام وایرال شه وگرنه که باید بره قبرستون