بوی خون، بوی باروت، بوی مرگ... و او خون ندیده، باروت نمی شناسد، چیزی از قاعده مرگ نمی داند. یک شهر دود گرفته که نه، یک شهر خون گرفته، یک بازی خون گرفته... بر سردرش نوشته اند: «ورود ممنوع!» و او بی آن که توجه کند، پا به این شهر می گذارد. بوی خون تا کنون به مشامش نخورده. نمی تواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد. نمی تواند خلوص و ریا را از هم جدا کند. نمی تواند آدم خوب را از بد تمایز دهد، هر چند که حتی اگر بگردد، نمی تواند در این شهر آدم خوب پیدا کند. حالا می خواهد برگردد. او آدم این شهر نیست؛ اما راهی برای بازگشت نمانده. و او یک چیز را دیر فهمید: «زنده ماندن در این بازی مرگبار کار هر کس نخواهد بود، جز آن کس که بار ها مرده باشد!» دیگر چاره ای نمانده، او دیگر چه بخواهد چه نخواهد از اهالی این شهر است. برای این که متوجه گذر زمان باشد، ناچار است ساعتش را به وقت این شهر کوک کند. او باید عقربه های ساعتش را به وقت «مرگ» کوک کند!

ژانر : عاشقانه، هیجانی، جنایی، مافیایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۹ ساعت و ۲ دقیقه ۴۴ ثانیه

نویسنده : آوا موسوی

ژانر : #جنایی #معمایی #هیجانی #عاشقانه

خلاصه :

بوی خون، بوی باروت، بوی مرگ...

و او خون ندیده، باروت نمی شناسد، چیزی از قاعده مرگ نمی داند.

یک شهر دود گرفته که نه، یک شهر خون گرفته، یک بازی خون گرفته...

بر سردرش نوشته اند: «ورود ممنوع!»

و او بی آن که توجه کند، پا به این شهر می گذارد.

بوی خون تا کنون به مشامش نخورده.

نمی تواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد.

نمی تواند خلوص و ریا را از هم جدا کند.

نمی تواند آدم خوب را از بد تمایز دهد، هر چند که حتی اگر بگردد، نمی تواند در این شهر آدم خوب پیدا کند.

حالا می خواهد برگردد. او آدم این شهر نیست؛ اما راهی برای بازگشت نمانده.

و او یک چیز را دیر فهمید:

«زنده ماندن در این بازی مرگبار کار هر کس نخواهد بود، جز آن کس که بار ها مرده باشد!»

دیگر چاره ای نمانده، او دیگر چه بخواهد چه نخواهد از اهالی این شهر است.

برای این که متوجه گذر زمان باشد، ناچار است ساعتش را به وقت این شهر کوک کند.

او باید عقربه های ساعتش را به وقت «مرگ» کوک کند!

فصل اول

قدمی به سمتش برداشتم و وحشت زده نالیدم:

_ نه... نکن.

خندید و اسلحه را به سمتم گرفت.

_ نیا جلو.

قطره ای اشک از گوشه چشمم افتاد. از فرط وحشت نفسم بالا نمی آمد.

_ این کارو نکن.

سر اسلحه را زیر چانه خودش گذاشت و من با ترس قدمی به سمتش برداشتم. من این نگاه را خوب می شناختم. این حجم از قاطعیت در نگاهش من را می ترساند. دستم را به سمتش گرفتم. دستم به طور وحشتناکی می لرزید.

_ او... اونو بده به من.

سری به طرفین تکان داد و قدمی به عقب برداشت.

_ اگه کنارت بمونم، بهت آسیب می زنم. دستای من بوی خون میده. من هرجا که برم، مرگم دنبالم میاد.

رعشه به جان فک و زانو هایم افتاد.

_ گفتی وقتی همه چیز تموم بشه، بازم مواظبم میمونی. گفتی تا ابد حواسم بهت هست.

سرش را به سمت شانه اش کج کرد و لبخند زد و من با صدایی ضعیف و پر بغض ادامه دادم:

_ حالا دیگه همه چیز تموم شده نه...

به میان حرفم پرید و صدایم زد. دهانم نیمه باز ماند و چشمم به آن اسلحه لعنتی بود. بغض به گلویم چنگ انداخت و اجازه نفس کشیدن را از من گرفت.

این هم یکی دیگر از بازی هایش بود. می خواست اذیتم کند.

_ دیگه من نیستم که جونتو نجات بدم؛ پس حواست به خودت باشه.

دستم را روی برآمدگی حجیم شده گلویم کشیدم و با لکنت گفتم:

_ من... من... دو...

خندید و داد زد:

_ من بیشتر!

و بعد صدای گلوله و جیغ بلندم، با افتادنم بر روی زمین و سقوطش از روی پل همزمان شد...

* * * * *

دستم را روی بینی ام گذاشتم و پلک هایم را از درد روی هم فشار دادم.

_ خوبی؟

از درد گوشه چشمم اشک جمع شد؛ اما سری تکان دادم.

_ چه خبره اونجا؟ برید کنار ببینم.

مقابلم زانو زد و با اخم گفت:

_ دستتو بردار.

دستم را برداشتم و تازه متوجه خیسی خون روی دستم شدم. بچه ها هین کشیدند. لیلا کنارم زانو زد و هول و دستپاچه گفت:

_ وای خدا مرگم، به خدا نمی خواستم اینطوری بشه.

یکی از بچه ها دستمالی را به سمتم گرفت و من دستمال را زیر بینی ام گرفتم. سن سی عصبی و با اخم هایی در هم به لیلا نگاه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حواست کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا سرش را پایین انداخت و شرمنده گوشه لبش را جوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد و بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برید سر تمرینتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد رو به لیلا ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دور سالن بدو. تا وقتی نگفتم حق نداری بایستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمال قرمز شده از خون را باز هم زیر بینی ام نگه داشتم و با صدای ضعیفی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تقصیر خودمم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازویم را کشید و همانطور که به سمت رختکن می رفت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حرف نباشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم. دیگر به گوشت تلخی هایش عادت کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی نیمکت های گوشه رختکن نشستم و او همانطور که به سمت سالن برمی گشت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یکم بشین خونش بند بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به مو هایم کشیدم و همانطور که یقه لباسم را کمی شل می کردم، از جا بلند شدم و به سمت کمدم رفتم. از توی کوله ام یک دستمال نو برداشتم و دستمال خون آلود را داخل سطل گوشه رختکن انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به گردن خشک شده ام کشیدم و بطری آبم را برداشتم و آب باقی مانده درونش را یک نفس خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ماهی؟ کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و به او که وارد رختکن شده بود، نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینجام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدنم لبخند دندان نمایی زد و جلو آمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ لامصب از ریخت انداختت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرکی به سالن کشید و جلو تر آمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بدبخت عین سگ هنوز داره میدَوه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لحنش خنده ام گرفت. هیچ وقت نمی توانست درست حرف بزند. خودش را روی نیمکت انداخت و به دیوار پشت سرش تکیه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. تایم کلاس تمام شده بود و بچه ها یکی یکی وارد رختکن شدند. خون بینی ام بند آمده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راهم را به سمت سرویس کج کردم و بعد از شستن دست و صورتم وارد رختکن شدم. لباس هایم را عوض کردم و همانطور که دکمه های مانتو ام را می بستم، لباس هایم را داخل کوله ام هل دادم و یک دستی زیپش را بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فردا کلاس داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوله ام را روی شانه ام انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، اتفاقا یه امتحان مهمم دارم، هنوز هیچی نخوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هایش را رو به سقف گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خدا رو هزار بار شکر می کنم درس من تموم شد رفت به درک اسفل السافلین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسانی که در رختکن بودند به این جمله اش خندیدند و او با حرص ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خدا واسه کسی نخواد. دو سال پشت کنکور موندم، پنج سالم طول کشید یه لیسانس کوفتی بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و شالم را روی سرم انداخت. با بچه ها خداحافظی کردم و آوا همانطور که کفش هایش را می پوشید، لنگ لنگان به سمتم آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وایسا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایستادم و آوا خم شد و زیپ نیم بوت های پاشنه دار جیر مشکی رنگش را بالا کشید. از باشگاه خارج شدیم و سعی کردم صدای تق تق گوش خراشی که به واسطه برخورد پاشنه کفش آوا با پله های فلزی باشگاه ایجاد می شد را در نظر نگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میان دنبالت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که نگاهش را در خیابان و پیاده رو می چرخاند، بی حواس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، یا خودش میاد، یا نامه اش، یا شلوار گل گلی ننه اش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند خندیدم. آدم هیچ وقت با این دختر پیر نمی شد، چون همیشه یک چرندی در آستین داشت تا بگوید. سرش را چرخاند و نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به چی می خندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تاسف سر تکان دادم و نگاه آوا روی نقطه ای ثابت ماند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عه نامه و شلوار گل گلی منتفی شد، خودش اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و به ماشین سفید رنگی که کمی آن طرف تر پارک شده بود، نگاه کردم. آوا مشتی به شانه ام کوبید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هفته دیگه می بینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و آوا با لبخندی دندان نما به سمت ماشین رفت و سوار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفتم و دستی به پشت گردنم کشیدم. داخل ایستگاه اتوبوسی که کمی آن طرف تر بود، نشستم و کوله ام را روی پا هایم گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز خیلی خسته شده بودم. بعد از اتمام این ترم دیگر در باشگاه ثبت نام نمی کردم. درس های دانشگاه به اندازه کافی وقتم را می گرفت، حوصله یک درگیری جدید را نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن اتوبوس سوار اتوبوس شدم و از آنجایی که همه صندلی ها پر بودند، ایستادم و دستم را به میله اتوبوس گرفتم. موبایلم را از توی جیب مانتو در آوردم و از داخل جیب کوچک کوله ام هندزفری ام را برداشتم و به موبایلم وصل کردم. آهنگی پلی کردم و سرم را به بازوی دستی که به میله آویزان بود، تکیه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوابم می آمد؛ ولی هنوز برای امتحان فردا یک کلمه هم نخوانده بودم و امشب را باید به زور نسکافه و قهوه بیدار می ماندم. با حس توقف اتوبوس چشم هایم را باز کردم. هنوز یک ایستگاه دیگر باقی مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و چشم در حدقه چرخاندم. باز جای شکرش باقی بود که باشگاه آنقدر ها هم از خوابگاه دور نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را چرخاندم و به پسر بچه ای که روی صندلی کنار مادرش نشسته بود و انگشتش در بیبنی اش بود، نگاه کردم. خنده ام را به زور نگه داشتم؛ اما شانه هایم لرزیدند. نگاه از پسر بچه گرفتم تا معذب نباشد و به کارش ادامه دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن اتوبوس به ایستگاه مورد نظرم از اتوبوس پیاده شدم و دستی به گردنم کشیدم و کمی چرخاندمش که باعث ایجاد صدایی تق تق مانند از گردنم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد محوطه شدم و برای جعفر آقا سری تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خسته نباشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و کلاه بافتنی اش را روی گوش هایش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برو تو بچه، هوا سرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمی به سمت اتاقک نگهبانی برداشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ای بابا کجاش سرده؟ دو هفته دیگه عیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را در هوا تکان داد و همانطور که پیچ رادیو اش را می چرخاند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شما جوونا چیتون به آدمیزاد رفته که این رفته باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعرض گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بدو برو تو ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و وارد خوابگاه شدم. از پله ها بالا رفتم تا به اتاق مشترکم با سه دانشجوی دیگر که در طبقه اول بود، رسیدم. در اتاق را باز کردم و بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لاله روی تختش غلت زد و خواب آلود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به قرنیه چشم چپم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو هم اتاقی دیگرم بلند خندیدند و من با حرص کوله ام را به سمتش پرت کردم؛ اما تخمینم کمی اشتباه بود و کوله ام پایین تخت افتاد. همانطور که دکمه های مانتو را باز می کردم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی داریم واسه خوردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدیه پوزخند زد و روی تختش نشست، سرش را در جزوه هایش برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گزینه های روی میز خیلی زیاده، مرغ بریون یا کباب بره؟ کدومو می خوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که لباس هایم را عوض می کردم، با حالتی مثلا متفکر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مرغ بریون دوست ندارم، کباب بره خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد خم شدم و جزوه ام را برداشتم. از پله های تخت دو طبقه بالا رفتم، به دیوار تکیه دادم و مچ پاهایم از روی لبه تخت آویزان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ماهی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را جلو کشیدم و به سمت پایین خم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جزوه اش را به سمتم پرت کرد که محکم به صورتم خورد و لبه یکی از ورقه ها پوستم را خراش داد. آخی گفتم و دستم را روی گونه ام گذاشتم. مثل این که امروز روز ناقص شدن من بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص به مهدیه نگاه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می میری مثل آدم بدی؟ پوستمو برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحنی که مشخص می کرد می خواهد جلوی خنده اش را بگیرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرمار غلیظی حواله اش کردم و ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا چی میخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کش و قوسی به بدنش داد و این بار از جا بلند شد و خودکاری به دستم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دو سه تا سوال فیزیک و این چرت و پرتاست. حل کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهش کردم و نگاهم را به سمت جزوه سوق دادم. تست های به نسبت آسانی بودند. خودکار را برداشتم و همانطور که تست ها را حل می کردم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه چایی بریز برام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر در شرایط عادی بود، قبول نمی کرد؛ ولی از آنجایی که کارش به من گیر بود، سری تکان داد و به سمت فلاسک گوشه اتاق رفت. لیوان چایی را روی تخت گذاشت و گردن کشید تا ببیند دارم چه می‌کنم. تست آخر را هم حل کردم و جزوه و خودکار را پایین انداختم. مهدیه با حرص نگاهم کرد و من با بیخیالی روی تخت دراز کشیدم و جزوه ام را برداشتم. چایی ام را خوردم و لیوانش را به دیوار تکیه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند خط از جزوه ام را خواندم؛ ولی زیاد چیزی دستگیرم نشد. اصلا از کی تا حالا من برای امتحان درس می خواندم؟ برو بابایی نثار خودم کردم و غلت زدم. دستم را زیر بالشت گذاشتم و چشم هایم را بستم. مطمئنا فردا خدا من را از امداد های غیبی اش بی نصیب نمی گذاشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه چشم هایم گرم خواب شده بودند که صدای موبایلم بلند شد. فحشی زیر لب دادم و همانطور که با دست دنبال موبایلم می‌ گشتم، روی تخت چرخیدم. بالاخره موبایل را پیدا کردم و با همان چشم های بسته تماس را وصل کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مــاهــور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صدای جیغ بلندش چشم هایم تا آخرین درجه باز شد و داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مرض!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها سرشان را چرخاندند و نگاهم کردند و من عصبی نگاه از آن ها گرفتم و گوشه لبم را جویدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه فن، فقط یه فن به من یاد بده رو این نکبتا پیاده کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای جیغش این بار بلند تر بود. دستی به پیشانی ام کشیدم و موبایل را کمی از گوشم فاصله دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی داری میگی؟ حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوب؟ خــوب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند خندید و با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، عالی ام. اومدم خونه، می بینم بمب ترکیده تو خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد مثل این که مخاطبش یک نفر دیگر بود، با عصبانیت داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بی شرفا دو ساعت نبودم، گند زدین به خونه و زندگیم. عینهو قوم مغول ریختید تو خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم عصبانیتم از بین رفت و لبم را به دندان گرفتم تا خنده ام نگیرد. حرص خوردنش بامزه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پسری از آن طرف خط آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا حرص نخور خوشگله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که آوا جیغ بزند، خودم موبایل را از گوشم فاصله دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دهانت را بدوز ای مزدور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار بلند خندیدم. حتی در موقع عصبانیت هم حرف هایش خنده دار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من آوا نیستم اگه اون دهن شما رو تخته نکنم. دور از چشم من میاین خونه رو می کنید پاتوق؟ خاک بر سراتون پوسته تخمه جاش رو میزه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها متعجب به من که خنده ام بند نمی آمد، نگاه می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آوا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مرگ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بهت چشم گرد کردم. چرا به من فحش می داد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این فنه که امروز لیلا بهت زده، به من یاد بده تا برم دماغ همه شونو خرد کنم. یه مشت نره غول ریختند دورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را مشت کردم و جلوی دهانم گرفتم. خواستم چیزی بگویم که به میان حرفم پرید و گویا دوباره مخاطبش من نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هان چیه؟ چرا اونطوری نگام می کنی؟ منم عاشقتم عزیـــزم. شب ما با هم تنها میشیم، بعد عین سگ می زنم تو سرت تا خونه رو جمع...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد تماس قطع شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهت زده خندیدم و به تلفنم نگاه کردم. سری به طرفین تکان دادم. دخترک دیوانه‌ی عجیب غریب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ استاد دیگه واقعا خسته نباشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد دهان نیمه بازش را بست و بچه ها خندیدند. با تاسف سری تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همون که خانم عباسپور گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند پیروزمندانه ای زدم و از جا بلند شدم. کوله ام را روی شانه ام انداختم و با کف دستم مقنعه ام را کمی عقب دادم. یکی از پسر ها همانطور که از کنارم رد می شد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خدا خیرت بده وگرنه تا فردا بازم می خواست درس بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زدم و سوییشرتم را از پشت صندلی برداشتم و روی ساعدم انداختم. گردنم را به چپ و راست متمایل کردم و از کلاس خارج شدم. هنوز یک کلاس دیگر داشتم و بعد از آن هم می خواستم چرخی در شهر بزنم و برای خودم مانتوی بهاره بخرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز دیگر تعطیلات عید بود؛ اما قصد برگشتن به خانه را نداشتم. این همه راه تا یزد نمی ارزید و مهم تر از آن من برای برگشتن به خانه انگیزه ای نداشتم. می توانستم این دو هفته را با مهدیه در خانه دانشجویی دوستش بمانم. خود مهدیه هم قصد نداشت به شهرش برگردد و این برای من یک مزیت محسوب می شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستانم همیشه من را بی احساس و یخ خطاب می کردند؛ اما من فقط کمی واقع بین بودم. برگشتن به خانه آن هم وقتی دوباره باید چند روز بعد برمی گشتم، چه سودی داشت؟ این مدت را در خانه دوست مهدیه می ماندم و کمی درس می خواندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد کافه شدم و بعد از گرفتن یک کاپ هات چاکلت به محوطه برگشتم. دو سه سالی بود که زمستان های سردی را پشت سر می گذاشتیم؛ اما امسال برخلاف سال های قبل هوا معتدل تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای زنگ موبایلم لیوان کاغذی چای را به دست دیگرم منتقل کردم و با دست دیگر موبایل را از جیب کوله ام بیرون کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم در حدقه چرخاندم و ابرو بالا دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برای همین زنگ زدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف چند دقیقه قبل لحنش متحرص شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینطوری با من حرف نزنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان خالی را میان انگشتانم مچاله کردم و از جا بلند شدم. بند کوله ام را روی شانه ام انداختم و با بیخیالی عجیب و غریبی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برحسب ادب جواب سوالتو میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد و منتظر به صدایم گوش سپرد. نیشخندی زدم و شمرده شمرده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به تو چه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست چیزی بگوید که با بی تفاوتی تماس را قطع کردم و موبایلم را در جیب کوچک کوله ام انداختم. لیوان یکبار مصرف را در سطل انداختم و به سمت ساختمان دانشکده راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی های جلو نشستم. کلاس به نسبت همیشه خلوت تر بود. نزدیک تعطیلات عید بود و کلاس ها تق و لق بودند. مو هایم را دور خودکارم پیچیدم و رهایش کردم؛ اما دریغ از کمی حالت گرفتن، همانطور صاف مانده بود. به بینی ام چین دادم و طره ای از مو هایم که بیرون گذاشته بودم را پشت گوشم دادم و مقنعه را روی سرم تنظیم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورود استاد به کلاس از جا بلند شدم. استاد نگاهش را در کلاس چرخاند و با اخم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بقیه رو دزد برده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاسورم را باز کردم و بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شایدم گرگ خورده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد با تاسف سر تکان داد و بچه ها خندیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عباسپور بهشون بگو من دو نمره از ترمشون نمره کم می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا دادم و از جا بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ استاد حس می کنم من شدم مبصر کلاس. هر کس برای بچه ها پیغام داره، به من میگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهم کرد؛ اما نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به خاطر این که تو همیشه زبون همشونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی دندان نما تحویلش دادم و استاد لیستش را برداشت. مقنعه اش را روی سرش جا به جا کرد و من گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا نمیشه به جای این که نمره از اونا کم کنید، به ما ها که اومدیم نمره اضافه کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد و دستش را در هوا تکان داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بشین سرجات عباسپور تا ننداختمت بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از آنجایی که من پررو تر از این حرف ها بودم که از رو بروم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب باشه، ندید. چرا عصبانی میشید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد هم سرجایم نشستم. بچه ها ریز ریز خندیدند و من دیگر سکوت کردم. به قول استاد جابری من زبان کلاس بودم. استاد ها هم دیگر با من کنار آمده بودند. مسئولیت تغییر دادن بحث یا جو کلاس، مسئولیت زدن حرف ها و اعتراض هایی که بقیه بچه ها جرات نداشتند به زبان بیاورند و چانه زدن بر سر بودجه و نمره امتحانات بر عهده من بود و خب همیشه هم استاد ها اخلاقشان گل و بلبل نبود. تا الان چند باری از کلاس اخراج شده بودم؛ اما زیاد هم مهم نبود. مهم این بود که من برای زدن حرفم نمی ترسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این که بعضی از بچه های کلاس خودشان را پشت من و امثال من قایم می کردند و ما را جلو می انداختند تا خودشان دانشجوی نمونه باقی بمانند؛ اما مهم نبود. این که برای بیان افکار و اعتقاداتم ابایی نداشتم، خوشحالم می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد بعد از حضور و غیاب مشغول تدریس شد و من تا میانه کلاس نت برداری می کردم؛ اما بعد عقب افتادم و تصمیم گرفتم بعد از یکی بچه ها جزوه بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مچ دستم ورزشی دادم و خودکارم را روی کلاسورم رها کردم. نگاهی به جزوه ام انداختم و خنده ام گرفت. واقعا برای خودم هم جای سوال داشت که چرا دست خطم این شکلی بود؟ با کمی ارفاق درست مثل کلاس اولی ها می نوشتم. دبیرستان که می رفتم، مامان چند بار خواست من را کلاس خوش نویسی ثبت نام کند؛ اما حوصله اش را نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخنم را روی قسمتی از شلوار جینم که پارگی جزئی داشت، کشیدم. نگاهی به ساعتم انداختم. ده دقیقه پایانی کلاس بود. گوشه لبم کج شد و دستم را بالا گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سوالاتتون رو بذارید برای آخر کلاس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آنجایی که به هدفم رسیده بودم، لبخندی روی لبم شکل گرفت؛ اما به زور جمعش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ استاد آخر کلاسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت کلاس که بالای میزش بود، انداخت و ابرو هایش را بالا انداخت. خب اگر من هم اینقدر بی وقفه حرف می زدم، حساب زمان از دستم در می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد نیم نگاهی به جزوه نصفه ام انداختم تا از تویش یک سوال در بیاورم و از استاد بپرسم. استاد پشت میزش نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هر کس سوال داره، بیاد اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره توانستم یک سوال پیدا کنم و از جا بلند شدم. کنار میزش ایستادم و جزوه ام را جلوی دستش گذاشتم. امیدوار بودم از طرز نوشتنم ایراد نگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به آن قسمت که اشاره کرده بودم، انداخت و چند لحظه مکث کرد. گویا می خواست از روی جمله بخواند. زبانم را میان دندان هایم فشار دادم تا بتوانم خنده ام را کنترل کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفت و شروع به توضیح دادن کرد و از آنجایی که من فقط برای خالی نبودن عریضه سوال پرسیده بودم، حتی به یک کلمه از حرف هایش هم گوش ندادم و در نهایت لبخند ملیحی زدم و با تشکر کوتاهی از او فاصله گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تایم کلاس تمام شده بود. به سمت صندلی ام رفتم و وسایلم را داخل کوله ام هل دادم. سوییشرتم را پوشیدم و زیپش را بالا کشیدم. رنگ نارنجی اش جیغ بود و اکثر بچه ها وقتی می خواستند پیدایم کنند، به واسطه سوییشرتم من را پیدا می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بند کوله را روی شانه ام انداختم و از دانشگاه خارج شدم. به سمت ایستگاه اتوبوس انتهای خیابان راه افتادم و از توی کوله ام یک آدامس توت فرنگی در آوردم و در دهانم انداختم. از روی خوش شانسی ام بود که همزمان با من اتوبوس رسید و من سوار شدم و خوش شانسی ام وقتی ثابت شد که جا برای نشستن پیدا کردم. روی صندلی نشستم و کوله قرمز رنگم که روی آن قلب های ریز مشکی داشت را روی پاهایم گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدامسم را باد کردم و از پنجره اتوبوس به بیرون خیره شدم. از بس که همیشه جا برای نشستن نبود، حالا که نشسته بودم، حس می کردم بر تخت پادشاهی تکیه زده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن به ایستگاه مورد نظر از اتوبوس پیاده شدم. هنوز تا ظهر یک ساعتی مانده بود، به خاطر همین اکثر مغازه ها همچنان باز بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اولین مغازه مانتو فروشی شدم. اکثر جنس هایش به خاطر تغییر فصل حراج خورده بودند و از آنجایی که من علاقه وافری به خریدن هودی داشتم، یک هودی به رنگ مشکی که پشت و جلویش ایموجی «smail» داشت، خریدم و بعد یک جین مام استایل یخی هم خریدم و اصلا هم یادم نبود که من آمده ام مانتو بخرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدامسم را در دهانم چرخاندم و از مغازه خارج شدم. خوبی اینجا این بود که چندین مغازه بزرگ در کنار هم وجود داشت و من اکثر مواقع اگر لباس می خواستم، از همینجا می خریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد مغازه کناری شدم و با یک دست کیسه های خریدم را گرفتم و با دست دیگرم بند کوله ام را گرفته بودم تا از روی شانه ام سر نخورد. نگاهم را بین رگال ها چرخاندم. خب من در این حد هم پول در جیب نداشتم که بخواهم چنین مانتو های گران قیمتی بخرم. راه رفته را برگشتم و از فروشگاه خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفتم و مچ دستم را بالا آوردم. به ساعتم خیره شدم. ساعت حدود یک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک نگاه به کیسه های خریدم انداختم و یک نگاه دیگر به سه مغازه دیگر که هنوز داخلش نرفته بودم و در نهایت شانه بالا انداختم و زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دیگه حسش پرید. مانتو بمونه برای یه روز دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار خیابان ایستادم و دستم را در هوا تکان دادم. حالا که هوس ولخرجی کرده بودم، حداقل تمام و کمال انجامش می دادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار تاکسی شدم و از پنجره به بیرون خیره شدم. هشت روز دیگر چهارشنبه سوری بود و من به شدت منتظر این روز بودم. از بس در خوابگاه و دانشگاه رژه رفته و فقط سرم را در کتاب و جزوه فرو کرده بودم، خسته شده بودم و دلم کمی هیجان می خواست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد این فکر کردم که چه قدر هم که من شیفته درس خواندنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درس می خواندم؛ اما نه به عنوان وظیفه. هر وقت حوصله اش را داشتم، سر درس می نشستم؛ اما با همان خواندن نصف و نیمه هم سر جلسه امتحان تا جایی که می شد، به بقیه می رساندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف دستم را به پیشانی ام کشیدم. باید یکی از همین روز ها قبل از این که همه اش تمام شود،کمی ترقه و وسیله آتش بازی می خریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی نیمکت نشستم و خم شدم تا بتوانم بند های کتانی ام را ببندم. دستی به گردنم کشیدم. کم مانده بود از خستگی به دو نیم تقسیم شوم. زیپ سوییشرت ورزشی آبی رنگم که تا روی زانو بلند بود و من در بعضی مواقع از آن به عنوان مانتو استفاده می کردم را بالا کشیدم و شالم را روی سرم انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ماهی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و به آوا که داشت رژ لبش را تمدید می کرد، خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من میخوام امروز برم بیرون یکم خرت و پرت بخرم، میای با هم بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو روزی می شد که خودمان کلاس ها را تعطیل کرده بودیم و من هم تقریبا بیکار بودم. شانه بالا انداختم و سر تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بزن بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد بند کوله ام را روی شانه ام انداختم. به همراه آوا از پله های باشگاه پایین آمدیم و آوا همانطور که سوییچ را در دست می چرخاند، با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ امروز ماشین کش رفتم. فقط اگه صاحابش بفهمه، سرویس شدنم حتمیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد دزدگیر را زد. نگاهم روی ماشین غول پیکر سیاه رنگی که کمی آن طرف تر پارک شده بود، ثابت ماند و ابرو بالا انداختم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه قدر بزرگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ماشین را باز کرد. کیفش را روی صندلی های عقب انداخت و همانطور که سوار می شد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کج سلیقگی که شاخ و دم نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم سوار شدم و کمی با حرف آوا موافق بودم. ماشین باید ظریف و ناز باشد، نه مثل این غول بی شاخ و دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرکت کرد و من سرم را چرخاندم و از شیشه به بیرون خیره شدم. سه روز دیگر چهارشنبه سوری و جمعه هم عید بود؛ اما هیچ برنامه ای نداشتم. فقط قرار بود شب چهارشنبه سوری به همراه لاله و مهدیه به محله دوست پسر مهدیه برویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم اتاقی دیگرمان دیروز به شهرش برگشته بود و لاله هم قرار بود پنجشنبه برای گذراندن تعطیلات به شهرشان برگردد. فقط مهدیه و من مانده بودیم که قرار بود به خانه دوست مهدیه برویم. مهدیه رابطه خوبی با خانواده اش نداشت و برای همین نمی خواست به خانه برگردد. تکلیف من هم که مشخص بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دیروز زنگ زده بود و گفته بود که چرا هنوز در تهران هستم و من هم پاسخ دادم که برای تعطیلات برنمی گردم. شاکی شد؛ اما آنقدر روی حرفم پافشاری کردم که در نهایت قهر کرد و مکالمه مان را با جمله «هر غلطی دلت میخواد، بکن» تمام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع دلم برایشان تنگ شده بود؛ اما رفتن به خانه خارج از تحمل و توان من بود. چند هفته پیش در اواسط بهمن به دلیل آلودگی هوا یک هفته دانشگاه ها تعطیل شد و من آن یک هفته را به یزد برگشتم. پس آنقدر ها هم مدت زمان ندیدن من طولانی نشده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرنجم را به لبه شیشه تکیه دادم و شقیقه ام را روی مشتم قرار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ماهی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به سمتش متمایل کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که به رو به رو خیره بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به فکت آتل گرفتی؟ خب یه چیزی بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداخت و پشت چراغ قرمز ایستاد. دستم را روی شانه اش گذاشت و کش و قوسی به بدنش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حس می کنم یه تریلی از روم رد شده. امروز خیلی خسته شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را به جلو سر دادم و زانو هایم را از هم فاصله دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ منم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آینه ماشین را به سمت خودش چرخاند و همانطور که شالش را روی سرش تنظیم می کرد، با خنده رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چند قلو حامله ای که اینطوری نشستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ام گرفت و مشتی به شانه اش کوبیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زهرمار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو هایش را تند تند بالا داد و با لبخند مرموزی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آخه یه طوری پا هاتو باز کردی، انگار میخوای بـ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هایم گرد شد و با بهت تقریبا داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خفه شو بیشعور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهقهه زد و من با حرص مشتی به سرش کوبیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیشعور منحرف، خاک بر سرت کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که جای ضربه من را ماساژ می داد، لب گزید و سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد؛ اما زیاد هم موفق نبود. از خنده اش حرصم گرفت و دوباره به سرش کوبیدم. چشم غره ای رفتم و به حالت قهر سرم را به سمت شیشه پنجره چرخاندم؛ اما در نهایت لبخندی روی لبم جا خوش کرد. هم دیوانه بود و هم مغزش تمایل شدیدی داشت که هر اتفاقی را از جبنه مورد دار نگاه کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با توقف ماشین جلوی پاساژ از ماشین پیاده شدم و پایین سوییشرتم را گرفتم و به سمت پایین کشیدم. آوا دزدگیر را زد و وارد پاساژ شدیم. همانطور که به مغازه ها خیره بودم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا چی میخوای بخری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متفکر دستی به چانه اش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فعلا بیا بریم، بهت میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه با لا انداختم و آوا همانطور که ویترین مغازه ها را از نظر می گذراند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو چیزی نمیخوای بخری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چانه ام را بالا دادم و دست هایم را در جیب سوییشرتم فرو بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت یک مغازه لوازم آرایشی رفت. مغازه به نسبت شلوغ بود. آوا نگاهی به داخل انداخت و نوچی گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ولش کن، میریم یه مغازه دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد دوباره راه افتاد. از آنجایی که من تقریبا نقش یک سیاهی لشگر را داشتم، موبایلم را از توی کوله ام بیرون آوردم. هندزفری ام را در گوشم گذاشتم، آهنگی پلی کردم و همانطور که همراه با خواننده زیر لب همخوانی می کردم، کنار آوا راه می رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره ایستاد. با دست یک مغازه را نشان داد و چیزی گفت. یکی از هندزفری هایم را در آوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ویترین مغازه ای اشاره کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به نظرت اون پیرهن لیموییه چه طوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پیراهنی که اشاره کرده بود، نگاه کردم و ابرو هایم را بالا دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برا کی میخوای؟ چه پسر لاکچری پسندی. کم پیش میاد پسرا از این رنگا بپوشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایش را پشت گوشش داد و خیره به پیراهن با بی حواسی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ غلط کرده نپوشه، می زنم تو سرش. باید رنگ پیرهنش با مانتوی من ست باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد به سمت مغازه رفت. من هم با خنده به دنبالش رفتم. آوا مشغول چانه زدن با فروشنده بود و من هم بیرون مغازه به دیوار تیکه دادم. نگاهی به دستم انداختم و انگشت هایم را تکان دادم. به ناخن هایم که لاک آبی داشتند، خیره شدم و سنگینی ام را روی یکی از پا هایم انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حس حضور کسی کنارم سرم را چرخاندم و به پسری که کنارم ایستاده بود، نگاه کردم. نگاهی سرسری به او انداختم و بعد دوباره سرم را چرخاندم و به آوا که هنوز داشت حرف می زد، نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تنهایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که نگاهش کنم، با بی تفاوتی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فوضولی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و بعد دستش روی بازویم نشست. خودم را عقب کشیدم و به سرعت به سمتش چرخیدم. اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دست خرتو کوتاه کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو هایش بالا پریدند و نگاهش روی صورتم چرخید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ او او، چه قدر خشن و بی اعصاب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله کل کل نداشتم برای همین بیخیال شدم و وارد مغازه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من هر طور نگاه می کنم، قیمتش نمی صرفه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فروشنده که مرد میانسالی بود، با کلافگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم اصل جنس ترکیه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا کارتش را از توی کیفش در آورد و از آنجایی که من نزدیکش ایستاده بودم، زمزمه زیر لبش را شنیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سگ خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ام گرفت و سرم را پایین انداختم. بعد از حساب کردن پول پیراهن از مغازه خارج شدیم. پسر هنوز همانجا ایستاده بود و نگاهم می کرد. دستی پشت گردنم کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فقط همینم کم مونده بود که یکی بیفته دنبالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا متوجه حرفم شد و کنجکاو نگاهم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر به پسر اشاره کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این یارو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی به پسر انداخت و خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه قد و بالایی داره بدمصب، برم تو کارش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهش کردم و با پشت دست ضربه آرامی به گونه اش زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خاک تو سرت، مثلا صاحاب داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که چیزی بگوید، موبایلش زنگ زد. ایستاد و موبایلش را از توی کیفش در آورد. کیسه خرید را به دست دیگرش داد و خیره به صفحه موبایل تماس را وصل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دوباره چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هایم گرد شد و با بهت نگاهش کردم. نمی دانم چه چیزی شنید که چشم هایش را در حدقه چرخاند و با لحنی مسخره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عزیزم سخنان گوهر بارت رو بفرمایید تا مستفیض بشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تاسف سر تکان دادم. در هر حالتی باید مسخره بازی در می آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سر قبر خواهرت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروع به راه رفتن کرد و در همان حال با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وای جون سگ شدنت تو حلقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من داشتم حرص می خوردم، وای به حال کسی که پشت خط بود. یک لحظه سرم را چرخاندم و متوجه شدم که پسر هنوز هم دنبالمان است. لب هایم را روی هم فشردم و دندان روی هم ساییدم. زیر لب با حرص گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آشغال آویزون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا نیم نگاهی به من انداخت و با بیخیالی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ با ماهی اومدم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشغول دیدن مغازه های اطراف شدم و ناخوداگاه صدای آوا را هم می شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بعد که میگم خانوادگی آی کیوتون در حد جلبکه، بهت بر میخوره. بابا ماهور رو میگم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آوا فاصله گرفتم تا راحت صحبت کند. هر چند می دانستم که بود و نبود من زیاد هم فرقی به حالش ندارد و آوا اهل مراعات کردن و یا معذب شدن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و با همان پسر چشم در چشم شدم. نفسم را با شدت رها کردم و اخم کردم. یکبار دیگر چنین اتفاقی افتاد و من هم عصبی شدم و پسر را زدم؛ اما بعد به غلط کردن افتادم، چون نزدیک بود راهی بازداشتگاه شوم و اگر کمی دیر می جنبیدم، من را کت بسته تحویل پلیس می دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از یادآوری آن روز لبخند محوی زدم؛ ولی بین خودمان باشد، گرفتن حال آن پسر خیلی خوب بود. مخصوصا قیافه اش وقتی که از من مشت خورد، خیلی بامزه شده بود. البته سن زیادی هم نداشت و حدس می زدم دبیرستانی باشد؛ وگرنه هر کسی جز او بود، خودم هم راهی بیمارستان می شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آنجایی که از تجربه قبلی عبرت گرفته بودم، خودم را کنترل کردم و به سمتش رفتم. با دیدن این که به سمتش می روم، لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقابلش ایستادم و دستم را به سمتش گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبش را با زبان تر کرد و یکی از ابرو هایش را بالا داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه از این که کسی خودش را به آن راه بزند، متنفر بودم. دندان روی هم ساییدم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم. ممکن بود این دفعه بخت یارم نباشد و این بار واقعا مجبور باشم در بازداشتگاه بمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هایم باز شد و لبخند زدم. سرم را به سمت شانه ام کج کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شمارتو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم هم از نازی که در صدایم بود، حالم به هم خورد. من را چه به این کار ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متحب از صراحتم فقط نگاهم کرد و من به طور ناگهانی جدی شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مطمئنا برای حرف زدن درباره آتیش گرفتن جنگلای کالیفرنیا دنبالم راه نیفتادی. شمارتو بده و بزن به چاک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زد و کمی به سمتم خم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بلد نیستی یکم ملایمت به خرج بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می خواست سرش را به دیوار بکوبم. امروز روی آن دنده خوبم نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یا شمارتو بده یا گورتو گم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثش طولانی شد و من با پشت دست به سینه اش کوبیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس هری، دیگه پشت سرم نبینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد قبل از این که اجازه حرف زدن به او بدهم، به سمت آوا که داشت برای خودش راه می رفت، رفتم. دو دقیقه ولش می کردم، حتی یادم می رفت یک ماهور بیچاره هم همراهش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پلاستیک جدیدی که در دستش بود، نگاه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تا من نبودم چی خریدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به پلاستیک صورتی رنگ توی دستش انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رنگ مو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب هایم را جلو دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه رنگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم لبخند بزرگی روی لبش جا خوش کرد و با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ قرمز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره ام در هم شد و بدون حرف نگاهش کردم. واقعا می خواست مو هایش را رنگ قرمز کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به پشت گردنم کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ واقعا قرمز؟ قرمز خالی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذوق زده سر تکان داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم؛ ولی انصافا رنگ موی قرمز یک دست اصلا چیز جالبی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالم را جلو کشیدم و به گردنم ورزشی دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دیگه چیا میخوای بخری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را گرفت و من را به سمت مغازه کفش فروشی کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا فعلا بیا بریم کفش ببینیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنبالش راه افتادم و گویا این قصه سر دراز داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را بستم و شالم را از سرم کشیدم. همانطور که دکمه های مانتو ام را باز می کردم، نگاهم را در اتاق خالی چرخاندم و لبخند زدم. مانتو را از تنم در آوردم و روی صندلی چوبی میز تحریر قدیمی و کهنه ای که در گوشه اتاق بود و ما به نوبت از آن استفاده می کردیم، انداختم. کش موهایم را باز کردم و کش را دور مچم انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمیازه ای کشیدم و در همان حال تیشرتم را پوشیدم. دستی زیر مو هایم کشیدم و از آنجایی که تخت های پایین خالی بود، روی تخت مهدیه دراز کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز لاله به شهر خودشان برگشته بود و مهدیه هم به خانه دوستش رفته بود. حالا فقط من در اتاق مانده بودم که وسایلم را جمع کنم و فردا از خوابگاه بیرون بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایلم را کنار سرم گذاشتم و به شکم خوابیدم. دست هایم را زیر بالشت بردم و صورتم را در بالشت فرو کردم. آنقدر خسته بودم که بیخیال شام خوردن شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا هنوز کمی روشن بود و هیچ وقت سابقه نداشت من اینقدر زود بخوابم. هم اتاقی هایم به من لقب جغد را داده بودند، چون همیشه تا نزدیک سه و چهار صبح بیدار بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کل آدم کم خوابی بودم و روی هم رفته حدود پنج ساعت در روز می خوابیدم‌. مهدیه همیشه غر می‎زد و یک لیست بلند بالا از مضرات شب بیداری برایم ردیف می کرد و در نهایت تنها واکنش من پلک زدن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستش دست خودم نبود. از دوران راهنمایی شب ها بیدار می ماندم و یواشکی دور از چشم مامان زیر پتو چت می کردم. بعد ها وقتی در دبیرستان درس هایم به طور ناگهانی سنگین شد، در فصل امتحانات مجبور بودم شب بیدار بمانم تا بتوانم درس بخوانم، چون که من در طول ترم حتی یک خط هم از کتاب را نگاه نمی کردم و هنوز هم تا حدودی همینطور بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای زنگ موبایلم اخم هایم را در هم کشیدم و غر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خروس بی محل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلتی زدم و موبایل را از کنار سرم برداشتم. بدون نگاه کردن به صفحه موبایل تماس را وصل کردم و با بدخلقی که نشات گرفته از پریدن خواب از پشت پلک هایم بود، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت پلک هایم از هم فاصله گرفت و بی اختیار روی تخت نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام عمو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خش خشی آمد و چند لحظه بعد صدایش به گوش رسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوبی عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!