رمان به وقت مرگ - جلد دوم گرداب خونین به قلم آوا موسوی
بوی خون، بوی باروت، بوی مرگ... و او خون ندیده، باروت نمی شناسد، چیزی از قاعده مرگ نمی داند. یک شهر دود گرفته که نه، یک شهر خون گرفته، یک بازی خون گرفته... بر سردرش نوشته اند: «ورود ممنوع!» و او بی آن که توجه کند، پا به این شهر می گذارد. بوی خون تا کنون به مشامش نخورده. نمی تواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد. نمی تواند خلوص و ریا را از هم جدا کند. نمی تواند آدم خوب را از بد تمایز دهد، هر چند که حتی اگر بگردد، نمی تواند در این شهر آدم خوب پیدا کند. حالا می خواهد برگردد. او آدم این شهر نیست؛ اما راهی برای بازگشت نمانده. و او یک چیز را دیر فهمید: «زنده ماندن در این بازی مرگبار کار هر کس نخواهد بود، جز آن کس که بار ها مرده باشد!» دیگر چاره ای نمانده، او دیگر چه بخواهد چه نخواهد از اهالی این شهر است. برای این که متوجه گذر زمان باشد، ناچار است ساعتش را به وقت این شهر کوک کند. او باید عقربه های ساعتش را به وقت «مرگ» کوک کند!
ژانر : عاشقانه، هیجانی، جنایی، مافیایی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۹ ساعت و ۲ دقیقه ۴۴ ثانیه
ژانر : #جنایی #معمایی #هیجانی #عاشقانه
خلاصه :
بوی خون، بوی باروت، بوی مرگ...
و او خون ندیده، باروت نمی شناسد، چیزی از قاعده مرگ نمی داند.
یک شهر دود گرفته که نه، یک شهر خون گرفته، یک بازی خون گرفته...
بر سردرش نوشته اند: «ورود ممنوع!»
و او بی آن که توجه کند، پا به این شهر می گذارد.
بوی خون تا کنون به مشامش نخورده.
نمی تواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد.
نمی تواند خلوص و ریا را از هم جدا کند.
نمی تواند آدم خوب را از بد تمایز دهد، هر چند که حتی اگر بگردد، نمی تواند در این شهر آدم خوب پیدا کند.
حالا می خواهد برگردد. او آدم این شهر نیست؛ اما راهی برای بازگشت نمانده.
و او یک چیز را دیر فهمید:
«زنده ماندن در این بازی مرگبار کار هر کس نخواهد بود، جز آن کس که بار ها مرده باشد!»
دیگر چاره ای نمانده، او دیگر چه بخواهد چه نخواهد از اهالی این شهر است.
برای این که متوجه گذر زمان باشد، ناچار است ساعتش را به وقت این شهر کوک کند.
او باید عقربه های ساعتش را به وقت «مرگ» کوک کند!
فصل اول
قدمی به سمتش برداشتم و وحشت زده نالیدم:
_ نه... نکن.
خندید و اسلحه را به سمتم گرفت.
_ نیا جلو.
قطره ای اشک از گوشه چشمم افتاد. از فرط وحشت نفسم بالا نمی آمد.
_ این کارو نکن.
سر اسلحه را زیر چانه خودش گذاشت و من با ترس قدمی به سمتش برداشتم. من این نگاه را خوب می شناختم. این حجم از قاطعیت در نگاهش من را می ترساند. دستم را به سمتش گرفتم. دستم به طور وحشتناکی می لرزید.
_ او... اونو بده به من.
سری به طرفین تکان داد و قدمی به عقب برداشت.
_ اگه کنارت بمونم، بهت آسیب می زنم. دستای من بوی خون میده. من هرجا که برم، مرگم دنبالم میاد.
رعشه به جان فک و زانو هایم افتاد.
_ گفتی وقتی همه چیز تموم بشه، بازم مواظبم میمونی. گفتی تا ابد حواسم بهت هست.
سرش را به سمت شانه اش کج کرد و لبخند زد و من با صدایی ضعیف و پر بغض ادامه دادم:
_ حالا دیگه همه چیز تموم شده نه...
به میان حرفم پرید و صدایم زد. دهانم نیمه باز ماند و چشمم به آن اسلحه لعنتی بود. بغض به گلویم چنگ انداخت و اجازه نفس کشیدن را از من گرفت.
این هم یکی دیگر از بازی هایش بود. می خواست اذیتم کند.
_ دیگه من نیستم که جونتو نجات بدم؛ پس حواست به خودت باشه.
دستم را روی برآمدگی حجیم شده گلویم کشیدم و با لکنت گفتم:
_ من... من... دو...
خندید و داد زد:
_ من بیشتر!
و بعد صدای گلوله و جیغ بلندم، با افتادنم بر روی زمین و سقوطش از روی پل همزمان شد...
* * * * *
دستم را روی بینی ام گذاشتم و پلک هایم را از درد روی هم فشار دادم.
_ خوبی؟
از درد گوشه چشمم اشک جمع شد؛ اما سری تکان دادم.
_ چه خبره اونجا؟ برید کنار ببینم.
مقابلم زانو زد و با اخم گفت:
_ دستتو بردار.
دستم را برداشتم و تازه متوجه خیسی خون روی دستم شدم. بچه ها هین کشیدند. لیلا کنارم زانو زد و هول و دستپاچه گفت:
_ وای خدا مرگم، به خدا نمی خواستم اینطوری بشه.
یکی از بچه ها دستمالی را به سمتم گرفت و من دستمال را زیر بینی ام گرفتم. سن سی عصبی و با اخم هایی در هم به لیلا نگاه کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حواست کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیلا سرش را پایین انداخت و شرمنده گوشه لبش را جوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ببخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر بغلم را گرفت و بلندم کرد و بلند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برید سر تمرینتون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد رو به لیلا ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دور سالن بدو. تا وقتی نگفتم حق نداری بایستی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستمال قرمز شده از خون را باز هم زیر بینی ام نگه داشتم و با صدای ضعیفی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تقصیر خودمم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازویم را کشید و همانطور که به سمت رختکن می رفت، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حرف نباشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی نگفتم. دیگر به گوشت تلخی هایش عادت کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی نیمکت های گوشه رختکن نشستم و او همانطور که به سمت سالن برمی گشت، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یکم بشین خونش بند بیاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به مو هایم کشیدم و همانطور که یقه لباسم را کمی شل می کردم، از جا بلند شدم و به سمت کمدم رفتم. از توی کوله ام یک دستمال نو برداشتم و دستمال خون آلود را داخل سطل گوشه رختکن انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به گردن خشک شده ام کشیدم و بطری آبم را برداشتم و آب باقی مانده درونش را یک نفس خوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ماهی؟ کجایی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرخیدم و به او که وارد رختکن شده بود، نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینجام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدنم لبخند دندان نمایی زد و جلو آمد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ لامصب از ریخت انداختت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرکی به سالن کشید و جلو تر آمد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بدبخت عین سگ هنوز داره میدَوه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز لحنش خنده ام گرفت. هیچ وقت نمی توانست درست حرف بزند. خودش را روی نیمکت انداخت و به دیوار پشت سرش تکیه داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. تایم کلاس تمام شده بود و بچه ها یکی یکی وارد رختکن شدند. خون بینی ام بند آمده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراهم را به سمت سرویس کج کردم و بعد از شستن دست و صورتم وارد رختکن شدم. لباس هایم را عوض کردم و همانطور که دکمه های مانتو ام را می بستم، لباس هایم را داخل کوله ام هل دادم و یک دستی زیپش را بستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فردا کلاس داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوله ام را روی شانه ام انداختم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره، اتفاقا یه امتحان مهمم دارم، هنوز هیچی نخوندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست هایش را رو به سقف گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خدا رو هزار بار شکر می کنم درس من تموم شد رفت به درک اسفل السافلین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسانی که در رختکن بودند به این جمله اش خندیدند و او با حرص ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خدا واسه کسی نخواد. دو سال پشت کنکور موندم، پنج سالم طول کشید یه لیسانس کوفتی بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم و شالم را روی سرم انداخت. با بچه ها خداحافظی کردم و آوا همانطور که کفش هایش را می پوشید، لنگ لنگان به سمتم آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وایسا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایستادم و آوا خم شد و زیپ نیم بوت های پاشنه دار جیر مشکی رنگش را بالا کشید. از باشگاه خارج شدیم و سعی کردم صدای تق تق گوش خراشی که به واسطه برخورد پاشنه کفش آوا با پله های فلزی باشگاه ایجاد می شد را در نظر نگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میان دنبالت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که نگاهش را در خیابان و پیاده رو می چرخاند، بی حواس گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره، یا خودش میاد، یا نامه اش، یا شلوار گل گلی ننه اش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند خندیدم. آدم هیچ وقت با این دختر پیر نمی شد، چون همیشه یک چرندی در آستین داشت تا بگوید. سرش را چرخاند و نگاهم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به چی می خندی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تاسف سر تکان دادم و نگاه آوا روی نقطه ای ثابت ماند و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عه نامه و شلوار گل گلی منتفی شد، خودش اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرخیدم و به ماشین سفید رنگی که کمی آن طرف تر پارک شده بود، نگاه کردم. آوا مشتی به شانه ام کوبید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هفته دیگه می بینمت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم و آوا با لبخندی دندان نما به سمت ماشین رفت و سوار شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی گرفتم و دستی به پشت گردنم کشیدم. داخل ایستگاه اتوبوسی که کمی آن طرف تر بود، نشستم و کوله ام را روی پا هایم گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامروز خیلی خسته شده بودم. بعد از اتمام این ترم دیگر در باشگاه ثبت نام نمی کردم. درس های دانشگاه به اندازه کافی وقتم را می گرفت، حوصله یک درگیری جدید را نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رسیدن اتوبوس سوار اتوبوس شدم و از آنجایی که همه صندلی ها پر بودند، ایستادم و دستم را به میله اتوبوس گرفتم. موبایلم را از توی جیب مانتو در آوردم و از داخل جیب کوچک کوله ام هندزفری ام را برداشتم و به موبایلم وصل کردم. آهنگی پلی کردم و سرم را به بازوی دستی که به میله آویزان بود، تکیه دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوابم می آمد؛ ولی هنوز برای امتحان فردا یک کلمه هم نخوانده بودم و امشب را باید به زور نسکافه و قهوه بیدار می ماندم. با حس توقف اتوبوس چشم هایم را باز کردم. هنوز یک ایستگاه دیگر باقی مانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم و چشم در حدقه چرخاندم. باز جای شکرش باقی بود که باشگاه آنقدر ها هم از خوابگاه دور نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را چرخاندم و به پسر بچه ای که روی صندلی کنار مادرش نشسته بود و انگشتش در بیبنی اش بود، نگاه کردم. خنده ام را به زور نگه داشتم؛ اما شانه هایم لرزیدند. نگاه از پسر بچه گرفتم تا معذب نباشد و به کارش ادامه دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رسیدن اتوبوس به ایستگاه مورد نظرم از اتوبوس پیاده شدم و دستی به گردنم کشیدم و کمی چرخاندمش که باعث ایجاد صدایی تق تق مانند از گردنم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد محوطه شدم و برای جعفر آقا سری تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خسته نباشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و کلاه بافتنی اش را روی گوش هایش کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برو تو بچه، هوا سرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمی به سمت اتاقک نگهبانی برداشتم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ای بابا کجاش سرده؟ دو هفته دیگه عیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را در هوا تکان داد و همانطور که پیچ رادیو اش را می چرخاند، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شما جوونا چیتون به آدمیزاد رفته که این رفته باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعرض گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچپ چپ نگاهم کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بدو برو تو ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم و وارد خوابگاه شدم. از پله ها بالا رفتم تا به اتاق مشترکم با سه دانشجوی دیگر که در طبقه اول بود، رسیدم. در اتاق را باز کردم و بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من برگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلاله روی تختش غلت زد و خواب آلود گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به قرنیه چشم چپم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو هم اتاقی دیگرم بلند خندیدند و من با حرص کوله ام را به سمتش پرت کردم؛ اما تخمینم کمی اشتباه بود و کوله ام پایین تخت افتاد. همانطور که دکمه های مانتو را باز می کردم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی داریم واسه خوردن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهدیه پوزخند زد و روی تختش نشست، سرش را در جزوه هایش برد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گزینه های روی میز خیلی زیاده، مرغ بریون یا کباب بره؟ کدومو می خوای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که لباس هایم را عوض می کردم، با حالتی مثلا متفکر گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مرغ بریون دوست ندارم، کباب بره خوبه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد خم شدم و جزوه ام را برداشتم. از پله های تخت دو طبقه بالا رفتم، به دیوار تکیه دادم و مچ پاهایم از روی لبه تخت آویزان شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ماهی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را جلو کشیدم و به سمت پایین خم شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجزوه اش را به سمتم پرت کرد که محکم به صورتم خورد و لبه یکی از ورقه ها پوستم را خراش داد. آخی گفتم و دستم را روی گونه ام گذاشتم. مثل این که امروز روز ناقص شدن من بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص به مهدیه نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ می میری مثل آدم بدی؟ پوستمو برید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحنی که مشخص می کرد می خواهد جلوی خنده اش را بگیرد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ببخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهرمار غلیظی حواله اش کردم و ادامه دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا چی میخوای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکش و قوسی به بدنش داد و این بار از جا بلند شد و خودکاری به دستم داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دو سه تا سوال فیزیک و این چرت و پرتاست. حل کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچپ چپ نگاهش کردم و نگاهم را به سمت جزوه سوق دادم. تست های به نسبت آسانی بودند. خودکار را برداشتم و همانطور که تست ها را حل می کردم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یه چایی بریز برام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر در شرایط عادی بود، قبول نمی کرد؛ ولی از آنجایی که کارش به من گیر بود، سری تکان داد و به سمت فلاسک گوشه اتاق رفت. لیوان چایی را روی تخت گذاشت و گردن کشید تا ببیند دارم چه میکنم. تست آخر را هم حل کردم و جزوه و خودکار را پایین انداختم. مهدیه با حرص نگاهم کرد و من با بیخیالی روی تخت دراز کشیدم و جزوه ام را برداشتم. چایی ام را خوردم و لیوانش را به دیوار تکیه دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند خط از جزوه ام را خواندم؛ ولی زیاد چیزی دستگیرم نشد. اصلا از کی تا حالا من برای امتحان درس می خواندم؟ برو بابایی نثار خودم کردم و غلت زدم. دستم را زیر بالشت گذاشتم و چشم هایم را بستم. مطمئنا فردا خدا من را از امداد های غیبی اش بی نصیب نمی گذاشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه چشم هایم گرم خواب شده بودند که صدای موبایلم بلند شد. فحشی زیر لب دادم و همانطور که با دست دنبال موبایلم می گشتم، روی تخت چرخیدم. بالاخره موبایل را پیدا کردم و با همان چشم های بسته تماس را وصل کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مــاهــور!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز صدای جیغ بلندش چشم هایم تا آخرین درجه باز شد و داد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مرض!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچه ها سرشان را چرخاندند و نگاهم کردند و من عصبی نگاه از آن ها گرفتم و گوشه لبم را جویدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یه فن، فقط یه فن به من یاد بده رو این نکبتا پیاده کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای جیغش این بار بلند تر بود. دستی به پیشانی ام کشیدم و موبایل را کمی از گوشم فاصله دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی داری میگی؟ حالت خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوب؟ خــوب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند خندید و با حرص گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره، عالی ام. اومدم خونه، می بینم بمب ترکیده تو خونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد مثل این که مخاطبش یک نفر دیگر بود، با عصبانیت داد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بی شرفا دو ساعت نبودم، گند زدین به خونه و زندگیم. عینهو قوم مغول ریختید تو خونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکم کم عصبانیتم از بین رفت و لبم را به دندان گرفتم تا خنده ام نگیرد. حرص خوردنش بامزه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پسری از آن طرف خط آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا حرص نخور خوشگله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از این که آوا جیغ بزند، خودم موبایل را از گوشم فاصله دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دهانت را بدوز ای مزدور!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار بلند خندیدم. حتی در موقع عصبانیت هم حرف هایش خنده دار بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من آوا نیستم اگه اون دهن شما رو تخته نکنم. دور از چشم من میاین خونه رو می کنید پاتوق؟ خاک بر سراتون پوسته تخمه جاش رو میزه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچه ها متعجب به من که خنده ام بند نمی آمد، نگاه می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آوا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مرگ!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بهت چشم گرد کردم. چرا به من فحش می داد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این فنه که امروز لیلا بهت زده، به من یاد بده تا برم دماغ همه شونو خرد کنم. یه مشت نره غول ریختند دورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را مشت کردم و جلوی دهانم گرفتم. خواستم چیزی بگویم که به میان حرفم پرید و گویا دوباره مخاطبش من نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هان چیه؟ چرا اونطوری نگام می کنی؟ منم عاشقتم عزیـــزم. شب ما با هم تنها میشیم، بعد عین سگ می زنم تو سرت تا خونه رو جمع...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد تماس قطع شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهت زده خندیدم و به تلفنم نگاه کردم. سری به طرفین تکان دادم. دخترک دیوانهی عجیب غریب!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ استاد دیگه واقعا خسته نباشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستاد دهان نیمه بازش را بست و بچه ها خندیدند. با تاسف سری تکان داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همون که خانم عباسپور گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند پیروزمندانه ای زدم و از جا بلند شدم. کوله ام را روی شانه ام انداختم و با کف دستم مقنعه ام را کمی عقب دادم. یکی از پسر ها همانطور که از کنارم رد می شد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خدا خیرت بده وگرنه تا فردا بازم می خواست درس بده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخندی زدم و سوییشرتم را از پشت صندلی برداشتم و روی ساعدم انداختم. گردنم را به چپ و راست متمایل کردم و از کلاس خارج شدم. هنوز یک کلاس دیگر داشتم و بعد از آن هم می خواستم چرخی در شهر بزنم و برای خودم مانتوی بهاره بخرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند روز دیگر تعطیلات عید بود؛ اما قصد برگشتن به خانه را نداشتم. این همه راه تا یزد نمی ارزید و مهم تر از آن من برای برگشتن به خانه انگیزه ای نداشتم. می توانستم این دو هفته را با مهدیه در خانه دانشجویی دوستش بمانم. خود مهدیه هم قصد نداشت به شهرش برگردد و این برای من یک مزیت محسوب می شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوستانم همیشه من را بی احساس و یخ خطاب می کردند؛ اما من فقط کمی واقع بین بودم. برگشتن به خانه آن هم وقتی دوباره باید چند روز بعد برمی گشتم، چه سودی داشت؟ این مدت را در خانه دوست مهدیه می ماندم و کمی درس می خواندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد کافه شدم و بعد از گرفتن یک کاپ هات چاکلت به محوطه برگشتم. دو سه سالی بود که زمستان های سردی را پشت سر می گذاشتیم؛ اما امسال برخلاف سال های قبل هوا معتدل تر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدای زنگ موبایلم لیوان کاغذی چای را به دست دیگرم منتقل کردم و با دست دیگر موبایل را از جیب کوله ام بیرون کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سلام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کجایی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم در حدقه چرخاندم و ابرو بالا دادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برای همین زنگ زدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرخلاف چند دقیقه قبل لحنش متحرص شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینطوری با من حرف نزنا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیوان خالی را میان انگشتانم مچاله کردم و از جا بلند شدم. بند کوله ام را روی شانه ام انداختم و با بیخیالی عجیب و غریبی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برحسب ادب جواب سوالتو میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کرد و منتظر به صدایم گوش سپرد. نیشخندی زدم و شمرده شمرده گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به تو چه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواست چیزی بگوید که با بی تفاوتی تماس را قطع کردم و موبایلم را در جیب کوچک کوله ام انداختم. لیوان یکبار مصرف را در سطل انداختم و به سمت ساختمان دانشکده راه افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی های جلو نشستم. کلاس به نسبت همیشه خلوت تر بود. نزدیک تعطیلات عید بود و کلاس ها تق و لق بودند. مو هایم را دور خودکارم پیچیدم و رهایش کردم؛ اما دریغ از کمی حالت گرفتن، همانطور صاف مانده بود. به بینی ام چین دادم و طره ای از مو هایم که بیرون گذاشته بودم را پشت گوشم دادم و مقنعه را روی سرم تنظیم کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ورود استاد به کلاس از جا بلند شدم. استاد نگاهش را در کلاس چرخاند و با اخم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بقیه رو دزد برده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلاسورم را باز کردم و بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شایدم گرگ خورده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستاد با تاسف سر تکان داد و بچه ها خندیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عباسپور بهشون بگو من دو نمره از ترمشون نمره کم می کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا دادم و از جا بلند شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ استاد حس می کنم من شدم مبصر کلاس. هر کس برای بچه ها پیغام داره، به من میگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچپ چپ نگاهم کرد؛ اما نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به خاطر این که تو همیشه زبون همشونی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی دندان نما تحویلش دادم و استاد لیستش را برداشت. مقنعه اش را روی سرش جا به جا کرد و من گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا نمیشه به جای این که نمره از اونا کم کنید، به ما ها که اومدیم نمره اضافه کنید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کرد و دستش را در هوا تکان داد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بشین سرجات عباسپور تا ننداختمت بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو از آنجایی که من پررو تر از این حرف ها بودم که از رو بروم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب باشه، ندید. چرا عصبانی میشید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد هم سرجایم نشستم. بچه ها ریز ریز خندیدند و من دیگر سکوت کردم. به قول استاد جابری من زبان کلاس بودم. استاد ها هم دیگر با من کنار آمده بودند. مسئولیت تغییر دادن بحث یا جو کلاس، مسئولیت زدن حرف ها و اعتراض هایی که بقیه بچه ها جرات نداشتند به زبان بیاورند و چانه زدن بر سر بودجه و نمره امتحانات بر عهده من بود و خب همیشه هم استاد ها اخلاقشان گل و بلبل نبود. تا الان چند باری از کلاس اخراج شده بودم؛ اما زیاد هم مهم نبود. مهم این بود که من برای زدن حرفم نمی ترسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این که بعضی از بچه های کلاس خودشان را پشت من و امثال من قایم می کردند و ما را جلو می انداختند تا خودشان دانشجوی نمونه باقی بمانند؛ اما مهم نبود. این که برای بیان افکار و اعتقاداتم ابایی نداشتم، خوشحالم می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستاد بعد از حضور و غیاب مشغول تدریس شد و من تا میانه کلاس نت برداری می کردم؛ اما بعد عقب افتادم و تصمیم گرفتم بعد از یکی بچه ها جزوه بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه مچ دستم ورزشی دادم و خودکارم را روی کلاسورم رها کردم. نگاهی به جزوه ام انداختم و خنده ام گرفت. واقعا برای خودم هم جای سوال داشت که چرا دست خطم این شکلی بود؟ با کمی ارفاق درست مثل کلاس اولی ها می نوشتم. دبیرستان که می رفتم، مامان چند بار خواست من را کلاس خوش نویسی ثبت نام کند؛ اما حوصله اش را نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخنم را روی قسمتی از شلوار جینم که پارگی جزئی داشت، کشیدم. نگاهی به ساعتم انداختم. ده دقیقه پایانی کلاس بود. گوشه لبم کج شد و دستم را بالا گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستاد نگاهم کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سوالاتتون رو بذارید برای آخر کلاس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آنجایی که به هدفم رسیده بودم، لبخندی روی لبم شکل گرفت؛ اما به زور جمعش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ استاد آخر کلاسه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به ساعت کلاس که بالای میزش بود، انداخت و ابرو هایش را بالا انداخت. خب اگر من هم اینقدر بی وقفه حرف می زدم، حساب زمان از دستم در می رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد نیم نگاهی به جزوه نصفه ام انداختم تا از تویش یک سوال در بیاورم و از استاد بپرسم. استاد پشت میزش نشست و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هر کس سوال داره، بیاد اینجا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره توانستم یک سوال پیدا کنم و از جا بلند شدم. کنار میزش ایستادم و جزوه ام را جلوی دستش گذاشتم. امیدوار بودم از طرز نوشتنم ایراد نگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به آن قسمت که اشاره کرده بودم، انداخت و چند لحظه مکث کرد. گویا می خواست از روی جمله بخواند. زبانم را میان دندان هایم فشار دادم تا بتوانم خنده ام را کنترل کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی گرفت و شروع به توضیح دادن کرد و از آنجایی که من فقط برای خالی نبودن عریضه سوال پرسیده بودم، حتی به یک کلمه از حرف هایش هم گوش ندادم و در نهایت لبخند ملیحی زدم و با تشکر کوتاهی از او فاصله گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتایم کلاس تمام شده بود. به سمت صندلی ام رفتم و وسایلم را داخل کوله ام هل دادم. سوییشرتم را پوشیدم و زیپش را بالا کشیدم. رنگ نارنجی اش جیغ بود و اکثر بچه ها وقتی می خواستند پیدایم کنند، به واسطه سوییشرتم من را پیدا می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبند کوله را روی شانه ام انداختم و از دانشگاه خارج شدم. به سمت ایستگاه اتوبوس انتهای خیابان راه افتادم و از توی کوله ام یک آدامس توت فرنگی در آوردم و در دهانم انداختم. از روی خوش شانسی ام بود که همزمان با من اتوبوس رسید و من سوار شدم و خوش شانسی ام وقتی ثابت شد که جا برای نشستن پیدا کردم. روی صندلی نشستم و کوله قرمز رنگم که روی آن قلب های ریز مشکی داشت را روی پاهایم گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدامسم را باد کردم و از پنجره اتوبوس به بیرون خیره شدم. از بس که همیشه جا برای نشستن نبود، حالا که نشسته بودم، حس می کردم بر تخت پادشاهی تکیه زده ام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رسیدن به ایستگاه مورد نظر از اتوبوس پیاده شدم. هنوز تا ظهر یک ساعتی مانده بود، به خاطر همین اکثر مغازه ها همچنان باز بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد اولین مغازه مانتو فروشی شدم. اکثر جنس هایش به خاطر تغییر فصل حراج خورده بودند و از آنجایی که من علاقه وافری به خریدن هودی داشتم، یک هودی به رنگ مشکی که پشت و جلویش ایموجی «smail» داشت، خریدم و بعد یک جین مام استایل یخی هم خریدم و اصلا هم یادم نبود که من آمده ام مانتو بخرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدامسم را در دهانم چرخاندم و از مغازه خارج شدم. خوبی اینجا این بود که چندین مغازه بزرگ در کنار هم وجود داشت و من اکثر مواقع اگر لباس می خواستم، از همینجا می خریدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد مغازه کناری شدم و با یک دست کیسه های خریدم را گرفتم و با دست دیگرم بند کوله ام را گرفته بودم تا از روی شانه ام سر نخورد. نگاهم را بین رگال ها چرخاندم. خب من در این حد هم پول در جیب نداشتم که بخواهم چنین مانتو های گران قیمتی بخرم. راه رفته را برگشتم و از فروشگاه خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی گرفتم و مچ دستم را بالا آوردم. به ساعتم خیره شدم. ساعت حدود یک بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک نگاه به کیسه های خریدم انداختم و یک نگاه دیگر به سه مغازه دیگر که هنوز داخلش نرفته بودم و در نهایت شانه بالا انداختم و زیر لب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دیگه حسش پرید. مانتو بمونه برای یه روز دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار خیابان ایستادم و دستم را در هوا تکان دادم. حالا که هوس ولخرجی کرده بودم، حداقل تمام و کمال انجامش می دادم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوار تاکسی شدم و از پنجره به بیرون خیره شدم. هشت روز دیگر چهارشنبه سوری بود و من به شدت منتظر این روز بودم. از بس در خوابگاه و دانشگاه رژه رفته و فقط سرم را در کتاب و جزوه فرو کرده بودم، خسته شده بودم و دلم کمی هیجان می خواست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد این فکر کردم که چه قدر هم که من شیفته درس خواندنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرس می خواندم؛ اما نه به عنوان وظیفه. هر وقت حوصله اش را داشتم، سر درس می نشستم؛ اما با همان خواندن نصف و نیمه هم سر جلسه امتحان تا جایی که می شد، به بقیه می رساندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکف دستم را به پیشانی ام کشیدم. باید یکی از همین روز ها قبل از این که همه اش تمام شود،کمی ترقه و وسیله آتش بازی می خریدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی نیمکت نشستم و خم شدم تا بتوانم بند های کتانی ام را ببندم. دستی به گردنم کشیدم. کم مانده بود از خستگی به دو نیم تقسیم شوم. زیپ سوییشرت ورزشی آبی رنگم که تا روی زانو بلند بود و من در بعضی مواقع از آن به عنوان مانتو استفاده می کردم را بالا کشیدم و شالم را روی سرم انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ماهی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرخیدم و به آوا که داشت رژ لبش را تمدید می کرد، خیره شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشالش را روی سرش مرتب کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من میخوام امروز برم بیرون یکم خرت و پرت بخرم، میای با هم بریم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو روزی می شد که خودمان کلاس ها را تعطیل کرده بودیم و من هم تقریبا بیکار بودم. شانه بالا انداختم و سر تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بزن بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد بند کوله ام را روی شانه ام انداختم. به همراه آوا از پله های باشگاه پایین آمدیم و آوا همانطور که سوییچ را در دست می چرخاند، با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ امروز ماشین کش رفتم. فقط اگه صاحابش بفهمه، سرویس شدنم حتمیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد دزدگیر را زد. نگاهم روی ماشین غول پیکر سیاه رنگی که کمی آن طرف تر پارک شده بود، ثابت ماند و ابرو بالا انداختم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه قدر بزرگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر ماشین را باز کرد. کیفش را روی صندلی های عقب انداخت و همانطور که سوار می شد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کج سلیقگی که شاخ و دم نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن هم سوار شدم و کمی با حرف آوا موافق بودم. ماشین باید ظریف و ناز باشد، نه مثل این غول بی شاخ و دم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرکت کرد و من سرم را چرخاندم و از شیشه به بیرون خیره شدم. سه روز دیگر چهارشنبه سوری و جمعه هم عید بود؛ اما هیچ برنامه ای نداشتم. فقط قرار بود شب چهارشنبه سوری به همراه لاله و مهدیه به محله دوست پسر مهدیه برویم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهم اتاقی دیگرمان دیروز به شهرش برگشته بود و لاله هم قرار بود پنجشنبه برای گذراندن تعطیلات به شهرشان برگردد. فقط مهدیه و من مانده بودیم که قرار بود به خانه دوست مهدیه برویم. مهدیه رابطه خوبی با خانواده اش نداشت و برای همین نمی خواست به خانه برگردد. تکلیف من هم که مشخص بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان دیروز زنگ زده بود و گفته بود که چرا هنوز در تهران هستم و من هم پاسخ دادم که برای تعطیلات برنمی گردم. شاکی شد؛ اما آنقدر روی حرفم پافشاری کردم که در نهایت قهر کرد و مکالمه مان را با جمله «هر غلطی دلت میخواد، بکن» تمام کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر واقع دلم برایشان تنگ شده بود؛ اما رفتن به خانه خارج از تحمل و توان من بود. چند هفته پیش در اواسط بهمن به دلیل آلودگی هوا یک هفته دانشگاه ها تعطیل شد و من آن یک هفته را به یزد برگشتم. پس آنقدر ها هم مدت زمان ندیدن من طولانی نشده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرنجم را به لبه شیشه تکیه دادم و شقیقه ام را روی مشتم قرار دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ماهی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به سمتش متمایل کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که به رو به رو خیره بود، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به فکت آتل گرفتی؟ خب یه چیزی بگو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی بگم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداخت و پشت چراغ قرمز ایستاد. دستم را روی شانه اش گذاشت و کش و قوسی به بدنش داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حس می کنم یه تریلی از روم رد شده. امروز خیلی خسته شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را به جلو سر دادم و زانو هایم را از هم فاصله دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ منم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآینه ماشین را به سمت خودش چرخاند و همانطور که شالش را روی سرش تنظیم می کرد، با خنده رو به من گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چند قلو حامله ای که اینطوری نشستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده ام گرفت و مشتی به شانه اش کوبیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ زهرمار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو هایش را تند تند بالا داد و با لبخند مرموزی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آخه یه طوری پا هاتو باز کردی، انگار میخوای بـ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایم گرد شد و با بهت تقریبا داد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خفه شو بیشعور!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقهقهه زد و من با حرص مشتی به سرش کوبیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیشعور منحرف، خاک بر سرت کنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که جای ضربه من را ماساژ می داد، لب گزید و سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد؛ اما زیاد هم موفق نبود. از خنده اش حرصم گرفت و دوباره به سرش کوبیدم. چشم غره ای رفتم و به حالت قهر سرم را به سمت شیشه پنجره چرخاندم؛ اما در نهایت لبخندی روی لبم جا خوش کرد. هم دیوانه بود و هم مغزش تمایل شدیدی داشت که هر اتفاقی را از جبنه مورد دار نگاه کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا توقف ماشین جلوی پاساژ از ماشین پیاده شدم و پایین سوییشرتم را گرفتم و به سمت پایین کشیدم. آوا دزدگیر را زد و وارد پاساژ شدیم. همانطور که به مغازه ها خیره بودم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا چی میخوای بخری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتفکر دستی به چانه اش کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فعلا بیا بریم، بهت میگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه با لا انداختم و آوا همانطور که ویترین مغازه ها را از نظر می گذراند، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو چیزی نمیخوای بخری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچانه ام را بالا دادم و دست هایم را در جیب سوییشرتم فرو بردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت یک مغازه لوازم آرایشی رفت. مغازه به نسبت شلوغ بود. آوا نگاهی به داخل انداخت و نوچی گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولش کن، میریم یه مغازه دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد دوباره راه افتاد. از آنجایی که من تقریبا نقش یک سیاهی لشگر را داشتم، موبایلم را از توی کوله ام بیرون آوردم. هندزفری ام را در گوشم گذاشتم، آهنگی پلی کردم و همانطور که همراه با خواننده زیر لب همخوانی می کردم، کنار آوا راه می رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره ایستاد. با دست یک مغازه را نشان داد و چیزی گفت. یکی از هندزفری هایم را در آوردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ویترین مغازه ای اشاره کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به نظرت اون پیرهن لیموییه چه طوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پیراهنی که اشاره کرده بود، نگاه کردم و ابرو هایم را بالا دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برا کی میخوای؟ چه پسر لاکچری پسندی. کم پیش میاد پسرا از این رنگا بپوشند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایش را پشت گوشش داد و خیره به پیراهن با بی حواسی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ غلط کرده نپوشه، می زنم تو سرش. باید رنگ پیرهنش با مانتوی من ست باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد به سمت مغازه رفت. من هم با خنده به دنبالش رفتم. آوا مشغول چانه زدن با فروشنده بود و من هم بیرون مغازه به دیوار تیکه دادم. نگاهی به دستم انداختم و انگشت هایم را تکان دادم. به ناخن هایم که لاک آبی داشتند، خیره شدم و سنگینی ام را روی یکی از پا هایم انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حس حضور کسی کنارم سرم را چرخاندم و به پسری که کنارم ایستاده بود، نگاه کردم. نگاهی سرسری به او انداختم و بعد دوباره سرم را چرخاندم و به آوا که هنوز داشت حرف می زد، نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تنهایی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون این که نگاهش کنم، با بی تفاوتی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فوضولی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید و بعد دستش روی بازویم نشست. خودم را عقب کشیدم و به سرعت به سمتش چرخیدم. اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دست خرتو کوتاه کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو هایش بالا پریدند و نگاهش روی صورتم چرخید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ او او، چه قدر خشن و بی اعصاب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحوصله کل کل نداشتم برای همین بیخیال شدم و وارد مغازه شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من هر طور نگاه می کنم، قیمتش نمی صرفه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفروشنده که مرد میانسالی بود، با کلافگی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانم اصل جنس ترکیه است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآوا کارتش را از توی کیفش در آورد و از آنجایی که من نزدیکش ایستاده بودم، زمزمه زیر لبش را شنیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سگ خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده ام گرفت و سرم را پایین انداختم. بعد از حساب کردن پول پیراهن از مغازه خارج شدیم. پسر هنوز همانجا ایستاده بود و نگاهم می کرد. دستی پشت گردنم کشیدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فقط همینم کم مونده بود که یکی بیفته دنبالم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآوا متوجه حرفم شد و کنجکاو نگاهم کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سر به پسر اشاره کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این یارو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیم نگاهی به پسر انداخت و خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه قد و بالایی داره بدمصب، برم تو کارش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچپ چپ نگاهش کردم و با پشت دست ضربه آرامی به گونه اش زدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خاک تو سرت، مثلا صاحاب داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از این که چیزی بگوید، موبایلش زنگ زد. ایستاد و موبایلش را از توی کیفش در آورد. کیسه خرید را به دست دیگرش داد و خیره به صفحه موبایل تماس را وصل کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دوباره چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایم گرد شد و با بهت نگاهش کردم. نمی دانم چه چیزی شنید که چشم هایش را در حدقه چرخاند و با لحنی مسخره گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عزیزم سخنان گوهر بارت رو بفرمایید تا مستفیض بشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تاسف سر تکان دادم. در هر حالتی باید مسخره بازی در می آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سر قبر خواهرت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشروع به راه رفتن کرد و در همان حال با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وای جون سگ شدنت تو حلقم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن داشتم حرص می خوردم، وای به حال کسی که پشت خط بود. یک لحظه سرم را چرخاندم و متوجه شدم که پسر هنوز هم دنبالمان است. لب هایم را روی هم فشردم و دندان روی هم ساییدم. زیر لب با حرص گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آشغال آویزون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآوا نیم نگاهی به من انداخت و با بیخیالی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ با ماهی اومدم بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشغول دیدن مغازه های اطراف شدم و ناخوداگاه صدای آوا را هم می شنیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بعد که میگم خانوادگی آی کیوتون در حد جلبکه، بهت بر میخوره. بابا ماهور رو میگم دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آوا فاصله گرفتم تا راحت صحبت کند. هر چند می دانستم که بود و نبود من زیاد هم فرقی به حالش ندارد و آوا اهل مراعات کردن و یا معذب شدن نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرخیدم و با همان پسر چشم در چشم شدم. نفسم را با شدت رها کردم و اخم کردم. یکبار دیگر چنین اتفاقی افتاد و من هم عصبی شدم و پسر را زدم؛ اما بعد به غلط کردن افتادم، چون نزدیک بود راهی بازداشتگاه شوم و اگر کمی دیر می جنبیدم، من را کت بسته تحویل پلیس می دادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز یادآوری آن روز لبخند محوی زدم؛ ولی بین خودمان باشد، گرفتن حال آن پسر خیلی خوب بود. مخصوصا قیافه اش وقتی که از من مشت خورد، خیلی بامزه شده بود. البته سن زیادی هم نداشت و حدس می زدم دبیرستانی باشد؛ وگرنه هر کسی جز او بود، خودم هم راهی بیمارستان می شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آنجایی که از تجربه قبلی عبرت گرفته بودم، خودم را کنترل کردم و به سمتش رفتم. با دیدن این که به سمتش می روم، لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمقابلش ایستادم و دستم را به سمتش گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبش را با زبان تر کرد و یکی از ابرو هایش را بالا داد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه از این که کسی خودش را به آن راه بزند، متنفر بودم. دندان روی هم ساییدم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم. ممکن بود این دفعه بخت یارم نباشد و این بار واقعا مجبور باشم در بازداشتگاه بمانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم هایم باز شد و لبخند زدم. سرم را به سمت شانه ام کج کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شمارتو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم هم از نازی که در صدایم بود، حالم به هم خورد. من را چه به این کار ها؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتحب از صراحتم فقط نگاهم کرد و من به طور ناگهانی جدی شدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مطمئنا برای حرف زدن درباره آتیش گرفتن جنگلای کالیفرنیا دنبالم راه نیفتادی. شمارتو بده و بزن به چاک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخندی زد و کمی به سمتم خم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بلد نیستی یکم ملایمت به خرج بدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم می خواست سرش را به دیوار بکوبم. امروز روی آن دنده خوبم نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یا شمارتو بده یا گورتو گم کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثش طولانی شد و من با پشت دست به سینه اش کوبیدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پس هری، دیگه پشت سرم نبینمت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد قبل از این که اجازه حرف زدن به او بدهم، به سمت آوا که داشت برای خودش راه می رفت، رفتم. دو دقیقه ولش می کردم، حتی یادم می رفت یک ماهور بیچاره هم همراهش است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پلاستیک جدیدی که در دستش بود، نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تا من نبودم چی خریدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به پلاستیک صورتی رنگ توی دستش انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رنگ مو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب هایم را جلو دادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه رنگی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکم کم لبخند بزرگی روی لبش جا خوش کرد و با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ قرمز.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهره ام در هم شد و بدون حرف نگاهش کردم. واقعا می خواست مو هایش را رنگ قرمز کند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به پشت گردنم کشیدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ واقعا قرمز؟ قرمز خالی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irذوق زده سر تکان داد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی نگفتم؛ ولی انصافا رنگ موی قرمز یک دست اصلا چیز جالبی نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشالم را جلو کشیدم و به گردنم ورزشی دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دیگه چیا میخوای بخری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را گرفت و من را به سمت مغازه کفش فروشی کشید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا فعلا بیا بریم کفش ببینیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنبالش راه افتادم و گویا این قصه سر دراز داشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را بستم و شالم را از سرم کشیدم. همانطور که دکمه های مانتو ام را باز می کردم، نگاهم را در اتاق خالی چرخاندم و لبخند زدم. مانتو را از تنم در آوردم و روی صندلی چوبی میز تحریر قدیمی و کهنه ای که در گوشه اتاق بود و ما به نوبت از آن استفاده می کردیم، انداختم. کش موهایم را باز کردم و کش را دور مچم انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخمیازه ای کشیدم و در همان حال تیشرتم را پوشیدم. دستی زیر مو هایم کشیدم و از آنجایی که تخت های پایین خالی بود، روی تخت مهدیه دراز کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامروز لاله به شهر خودشان برگشته بود و مهدیه هم به خانه دوستش رفته بود. حالا فقط من در اتاق مانده بودم که وسایلم را جمع کنم و فردا از خوابگاه بیرون بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموبایلم را کنار سرم گذاشتم و به شکم خوابیدم. دست هایم را زیر بالشت بردم و صورتم را در بالشت فرو کردم. آنقدر خسته بودم که بیخیال شام خوردن شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا هنوز کمی روشن بود و هیچ وقت سابقه نداشت من اینقدر زود بخوابم. هم اتاقی هایم به من لقب جغد را داده بودند، چون همیشه تا نزدیک سه و چهار صبح بیدار بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر کل آدم کم خوابی بودم و روی هم رفته حدود پنج ساعت در روز می خوابیدم. مهدیه همیشه غر میزد و یک لیست بلند بالا از مضرات شب بیداری برایم ردیف می کرد و در نهایت تنها واکنش من پلک زدن بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراستش دست خودم نبود. از دوران راهنمایی شب ها بیدار می ماندم و یواشکی دور از چشم مامان زیر پتو چت می کردم. بعد ها وقتی در دبیرستان درس هایم به طور ناگهانی سنگین شد، در فصل امتحانات مجبور بودم شب بیدار بمانم تا بتوانم درس بخوانم، چون که من در طول ترم حتی یک خط هم از کتاب را نگاه نمی کردم و هنوز هم تا حدودی همینطور بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدای زنگ موبایلم اخم هایم را در هم کشیدم و غر زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خروس بی محل!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغلتی زدم و موبایل را از کنار سرم برداشتم. بدون نگاه کردن به صفحه موبایل تماس را وصل کردم و با بدخلقی که نشات گرفته از پریدن خواب از پشت پلک هایم بود، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بله؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سلام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سرعت پلک هایم از هم فاصله گرفت و بی اختیار روی تخت نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سلام عمو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خش خشی آمد و چند لحظه بعد صدایش به گوش رسید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوبی عزیزم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir