پارت سی و یک :
هر چقدر از آدمها دور میماند بیشتر به نفعش بود.
سوار ماشینش شد و به سمت خانه راه افتاد.
چراغ قرمز از دور روی اعصابش رفت اما چارهای جز ماندن در آن ترافیک سنگین را نداشت.
فرمان ماشین را رها کرد و نگاهش را به روبه رو دوخت. انگار ترافیک سر و ته نداشت، تا چشم میدید ماشین بود که دنبال هم ایستاده بودند.
میان آن چشم گرداندنها، ناگهان احساس کرد که چهره آشنایی را دیده و برگشت
لطفا صبر کنید...

Dayana
2اوه مای گاد 😮