پارت سی و یک :

هر چقدر از آدم‌ها دور می‌ماند بیشتر به نفعش بود.
سوار ماشینش شد و به سمت خانه راه افتاد.
چراغ قرمز از دور روی اعصابش رفت اما چاره‌ای جز ماندن در آن ترافیک سنگین را نداشت.
فرمان ماشین را رها کرد و نگاهش را به روبه رو دوخت. انگار ترافیک سر و ته نداشت، تا چشم می‌دید ماشین‌ بود که دنبال هم ایستاده‌ بودند.
میان آن چشم گرداندن‌ها، ناگهان احساس کرد که چهره آشنایی را دیده‌ و برگشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Dayana

    2

    اوه مای گاد 😮

    ۵ سال پیش
  • ^_^

    3

    عالییه خیلی خفن بود 😍

    ۵ سال پیش
  • دخی بلوچ

    6

    وای خدا این دیگ چ سمی بود داشتم سکته میکردم افرین نوینده جون دستت درد نکنه

    ۵ سال پیش
  • هانی

    25

    خییییییلییییی خفن بوداین پارت حال کردم

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️