پارت سی و ششم :

لاریسا سعی کرد چهره‌اش را مانند قبل جدی نگه دارد و خودش را محکم نشان دهد. منتظر بود مقابلشان بایستد و هر چه توی دلش بود را خالی کند اما با همان عصبانیت از کنارشان گذشت و گفت: بیاید اتاقم!
و بعد وارد اتاقش و در را محکم کوبید.
زیادی عصبانی بود و همین بیشتر آن‌ها را می‌ترساند. با استفان نگاهی رد و بدل کردند که استفان مستاصل به در اتاق کمیسر اشاره کرد.
همه حاضرین توی سالن بلااستثنا س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Dayana

    1

    نه خوشم اومد! ویلیام و رز بالاخره دارن به یه جاهایی میرسن

    ۵ سال پیش
  • بهار

    3

    سلام امنه جان، واقعا ممنونم که به نظرات اهمیت دادی، متشکرم😍🌺🌺🌺

    ۵ سال پیش
  • *♡~دلوان~♡*

    3

    یه قاتلی رو دیده که تحقیرش میکرده؟ من منظور اینجا رو نفهمیدم،میشه توضیح بدید؟ممنون🙏

    ۵ سال پیش
  • الما

    8

    عزیزم اوقاتله بخاطرتحقیر اطرافیانش وعقدهایی ک داشته بصورت افسرده مرتکب قتل میشدباعثش اطرافیانش بودن مدام مورد تمسخروتحقیر می شده وباعث شده که در خودش کمبود هایی روببینه وحرصشرو سر کشتن ادماخالی میکرده

    ۵ سال پیش
  • *♡~دلوان~♡*

    5

    ممنون آلما جون💓(راستش من اول فکر کردم توسط یه قاتل مورد تمسخر قرار گرفته😅)

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️