پارت بیست و هشتم :

ماشین‌ها با سرعت به دنبال هم از خیابان رد می‌شدند و او کنارش ایستاده بود.
نگاه خیره‌اش کم کم داشت روی اعصابم ایوان می‌رفت و به همین خاطر هم برای اولین تاکسی که دید دست تکان داد.
تاکسی درست مقابلشان توقف کرد، کرایه را به راننده داد و بی‌حوصله، با اشاره‌ای به دختر گفت: این و ببر به آدرسی که بهت میده.
دختر را کوتاه از نظر گذراند و در تاکسی را برایش باز کرد تا به خودش بیاید و سوار Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ---

    1

    رمان جالبیه

    ۵ سال پیش
  • الما

    8

    گنگ اما قشنگ شخصیت ایوانو دوسش دارم

    ۵ سال پیش
  • *♡~دلوان~♡*

    18

    یا *** زاده سیروس و تمامی بستگان! ، میخواد چیکار کنه؟😄اه انقد از کمیسر بدم میاددددد😥، یعنی چی اون یه قاتل کوچیکه شما بزرگش کردید؟قلمت مانا آمنه جون😙😍

    ۵ سال پیش
  • malikeh

    8

    چه قدر طولانی😑😑

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️