پارت بیست و هشتم :
ماشینها با سرعت به دنبال هم از خیابان رد میشدند و او کنارش ایستاده بود.
نگاه خیرهاش کم کم داشت روی اعصابم ایوان میرفت و به همین خاطر هم برای اولین تاکسی که دید دست تکان داد.
تاکسی درست مقابلشان توقف کرد، کرایه را به راننده داد و بیحوصله، با اشارهای به دختر گفت: این و ببر به آدرسی که بهت میده.
دختر را کوتاه از نظر گذراند و در تاکسی را برایش باز کرد تا به خودش بیاید و سوار Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

---
1رمان جالبیه