یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت هفده :
-حالا شد.
و در کمد را تق بستم و برگشتم چمدان خالی شده را بستم و زیر تخت هل دادم و رو تختی را برداشتم تا با بقیه ملحفه ها شسته شود و برای خوردن صبحانه با عجله پله ها را یکی کردم چون که خانه ی ما، قانون جنگل بود اگر نمی خوردی خورده می شد!
همگی دور تخت نشسته بودند و در حال نان سنگگ زدن با پنیر و انگور بودند. گوشه ی تخت چهار زانو نشستم و همراه بقیه صبحانه خوردیم. خاله لیلا استکان های کمر با
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فیوزپفیوز
0واااییی🤣🤣🤣عالی بووووووددد...وای وای ...گربه بدبخت🤣🤣🤣..ولی عجب استایلی زد دخترمممم🥹🥹چقدر بهش میاااددد
۱۱ ماه پیشطاهره
0سلام عزیزم رمامنتون قشنگ و جذابه هست
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
تشکر از شما🥺🫶🏻
۲ سال پیشطاهره
0قشنگه و. جذابه
۲ سال پیشآذر
0قانون جنگل🤣 خداییش عاشق این رمان شدم خیلی باحاله🤌👏
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ماااچ
۲ سال پیشنگین
0اینقدر شخصیتاب این رمان خوبه که نمیشه گفت کدوم رو دوست دارم همشون واقعا مثل خانواده دوست دارم و حس میکنم من جای ارکیده این قلم قوی نویسنده رو نشون میده.
۲ سال پیشسمیه
0عالی بود
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشالا
0عالی خسته نباشی حدیث جون😘❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
0فقط عاشق این ادبیات این خانواده شدم 😂😂😂😂😂😂😂😂😂