لیست کلیه پارتهای رمان یک غریبه : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 202
-
رمان یک غریبه - پارت 161
فصل هفدهم کابوس عمارت پلک های سنگینم را باز کردم. همه جا تاریک و تار به نظر می رسید. باز هم پلک هایم را بر هم زدم و این بار تصاویر یکم واضح تر شدند. احساس می کردم زیر شکمم از درد تیر می کشید. دست انداختم روی شکمم و به پهلو چرخیدم و مثل یک جنین توی خودم جمع شدم. لبم را از درد گاز گرفتم و زمزمه کرد...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 162
صدای پایی به گوشم رسید به زور سرم را به میله ها چسباندم تا چیزی ببینم اما فقط فضای رو به رو و میز بزرگ ناهارخوری دوازده نفره به چشمم می خورد. خودش را جلو کشید و با دیدن او نالیدم: -وای آیدا خداروشکر که این جایی. لبش را جویید و گفت: -خوبی تو؟ در چشمانش ترس و دلهره موج می زد. سرم را به چپ و راست تک...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 163
با کلافگی نالید: -نه نه لعنتی هزارتا کلید این جاست. نمی دونم کدومه. همان طور که با سرعت و پشت سر هم کلید ها را توی قفل امتحان می کرد گفت: -الاناست که داداش برسه. و همین که این جمله از دهانش خارج شد، صدای داد آشنایی به گوش رسید: -آیـــدا. و همان لحظه، در با صدای چیکی باز شد. سرم را چرخاندم و به ح...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 164
سرش را بالا آورد و به چشمان چروکیده او نگاه کرد و گفت: -تا بوده به قوانین پایبند بودم. تسبیح را توی انگشت تکان داد و گفت: -پس بسم الله. از فکر بیرون آمد و نفسش را با حسرت از سینه بیرون داد. چه شد که به این جا رسید؟ آهیلی که توی عمرش به کسی اعتماد نمی کرد، چه راحت دل به آن چشمان سیاه وحشی باخت. ...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 165
آهیل در دل به این حماقتش پوزخندی زد. هنوز نمی دانست با چه طایفه ی خطرناکی در افتاده است! حال وقتش بود به او نشان دهد تمام هشدارهایی که درباره اش داده بودند واقعیت داشتند. وقتی که او را از پله ها پایین برد، هیچکس در سالن ها نبود. همگی در آخرین اتاق طبقه ی بالا، در پشت پنجره به تماشای آن دونفر نشست...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 166
جوری مخوف اسمش را به زبان آورد که رعشه بر تنش افتاد. ماشین را پشت هتل قدیمی و شعبه یک کارتال ها پارک کرد. با گیجی به اطراف نگاهی انداخت و در دل گفت: -این جا چرا؟ هنوز فکرهایش را جمع نکرده بود که در سمتش باز شد و شانه هایش را چنگ انداخت و او را بیرون کشید. دهانش را باز کرد تا جیغی بکشد اما دست آهی...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 167
نفسش در سینه گره خورد و بدون این که پلک بزند به صندلی چسبیده بود. اهیل پوزخندی زد و گفت: -و حدس بزن چی شد؟ الان توسط یه رئیس کارتل مافیای عشیره ای، بوسیده شدی خیانتکار کوچولو! ترس و وحشتی که در چشمانش لانه کرد را شکار کرد و نیشخند شیطانیاش بیشتر روی لب کش آمد. دست هایش دور صندلی گره خورد و بی نف...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 168
آهیل سرش را با حرص چرخاند و لب هایش را به یکدیگر فشرد. با عصبانیت به کیان نیم نگاهی انداخت و سپس دوباره سرش را چرخاند و به ارکیده نگاهی کرد و گفت: -فقط کافی بود که بهم بگی، بگی تا تموم اون بدهیات رو بخرم، تا یه زندگی نو بهت هدیه بدم، تا بشم پدر و مادرت و تمام اون پشتوانه ای که می خواستی، ولی این ...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 169
دستی به فکش کشید و فکری که توی ذهنش بود را به زبان آورد. آهیل چند لحظه در شوک فرو رفت و آهسته سرش را چرخاند و به رنگ پریده و چهره ی ارکیده که در خواب مظلوم بود نگاهی انداخت. چیزی که با گوش هایش می شنید را باور نمی کرد! *** صدف با کلافگی نفسش را از سینه بیرون داد. دستی توی موهای مشکی پر کلاغیاش ک...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 170
با عجله به سمت آشپزخانه دوید و با دیدن آتشی که از روی ماهیتابه سر کشیده بود و جولان می داد وحشت زده به سمت ظرفشویی دوید. تمام فضای آشپزخانه پر از دود خاکستری شده بود و چشمش هیچ چیزی را نمی دید. به زور دست انداخت و شیر آب را باز کرد و یک ظرف پر از اب برداشت و به سمت گاز حمله ور شد و آب را توی ماهی...
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 171
هنوز قیافه ی مردم را از یاد نمی برد، وقتی که توی کوچه دوید و برای کمک جیغ می زد، جوری با شوک نگاهش می کردند که انگار آدم فضایی دیده بودند. دست به سینه به دیوار چسبیده بود و به کفش هایی که برای مادرش بود نگاه کرد. حتی کفش و لباس بیرونی درست و حسابی نداشت و نمی دانست چرا برایش نمیخرند. وقتی از خانه...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 172
فصل هجدهم صداهای نامفهومی توی گوشش کم و زیاد می شدند. پلک های سنگینش را روی هم فشرد و تصویر سقف تار به چشمش آمد. دو سه بار پلک زد تا توانست بینایی اش را درست و حسابی به دست بیاورد. اولین چیزی که به چشمش دید، آهیل بود و با دیدنش قلبش توی سینه فرو ریخت. بی توجه به او بالا سرش ایستاده بود و دست به ج...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 173
صدایش کمرنگ شد و به خواب رفت. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و از ته دل گریه کردم. صدای گریه هایم بین بارش شدید باران و رعد و برق ها قاطی شده بود. روی تخت آهسته و چهار دست و پا به سمتش رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و از ته دل گریه کردم. از تمام دنیا دلم گرفته بود. لعنت به من که باعث شدم آهیل اینقد...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 174
انگشت اشاره اش را بالا آورد و به نشانه ی سکوت روی بینی گذاشت و گفت: -هیش ارکیده هیش. صدای داد و فریاد عمو تیمور و جفری هم به گوشم رسید انگار که آن ها تازه رسیده بودند. آنقدر همه چیز درهم برهم شد و سروصدا ها قاطی شدند که نمی دانستم چه اتفاقی درحال افتادن بود. مشت هایم را با گریه به پنجره کوبیدم ...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 175
فصل نوزدهم نمی خواستم هشت ماهی که گذشت را به خاطر بسپرم. قلبم از حجم غم و اندوهی که تحمل کردم بارها و بارها ترکید. این قسمت از زندگی ام که گذراندم را حذف می کنم تا هیچوقت به خاطر نسپرم که ارکیده، چه رنجی در عمارت کارتال ها کشید. اشک چشمم روی کاغذ ریخت وقتی که می نوشتم. با بغض قلم را روی کاغذ حرکت...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 176
همانطور که زیر بازویم را گرفته بود به سمت سرویس بهداشتی هدایتم کرد و گفت: -نباید آهنگای غمگین گوش بدی. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -برای بچه خوب نیست. پلک محکمی زدم و تک اشک چشمم سرازیر شد. در سرویس بهداشتی را باز کرد و همانطور که با هیکل قوی و تنومندش کمک می کرد تا وزنم را روی او بندازم، شیر آ...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 177
قبل از این که جمله ام را کامل کنم صدای داد سلطان بلند شد: -به چه حقی اینجاست آهیل؟ آهیل به سمتش چرخید و درحالیکه کلافه دستی به ریشش می کشید گفت: -مامان بیخیال شو. سلطان با حرص مشتش را جوری فشرد که فرو رفتن ناخن توی گوشت دستش را احساس کردم. غزال همچنان جوری به شکمم خیره بود که انگار چیز عجیب و غر...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 178
و با خداحافظی زیر لبی که کردم از در بیرون رفتم. شال را کامل جلو کشیدم و با وجود سنگینی شکمم تلاش می کردم با سرعت حرکت کنم اما باز هم تلاشم بی ثمر بود. خودم را به آسانسور رساندم و دکمه ی طبقه ی اول را زدم. قلبم تند تند توی سینه می کوبید و نفس تنگی امانم را بریده بود. باید حالا که فرصتش پیش آمده ب...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 179
پلکی زدم و اشکم از مژه هایم جدا شد و نالیدم: -چرا؟ شانه هایش افتادند و درحالیکه پرونده را به لبه ی میز می کوبید با ابروهایی که از ناچاری و کلافگی بالا رفته بودند گفت: -تو نباید هیچوقت باردار می شدی عزیزم. تو مادرزادی کاردیومیوپاتی حاد داری! آهیل غرید: -اینی که می گی چیه؟ دکتر نگاهش را به چشمان آ...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 180
انگار غم دنیا توی دلم خانه کرد. انگار این روزها مرگ بیشتر از هرچیزی خواستار بدست آوردنم بود. آهیل رنگ از رخش پرید و به چیزی که شنید، باور نداشت. آب دهانش را بزور قورت داد و گفت: -چی؟ چی می گی خانم دکتر؟ -آقای کارتال گفتم که هیچ شانسی... هنوز حرف از دهانش بیرون نزده بود که با عربده ی آهیل کل اتاق ...
بروزرسانی در : ۲۵۷ روز پیش
