وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت شصت و هفتم :
سری برای ابراز علاقه ناشیانهاش به معنای تایید تکان دادم و گفتم:
- اول از خودت پذیرایی کن بعد پیش الارا هم میریم.
او هم لبخندی روی لب نشاند و فنجانش را به لبهایش نزدیک کرد و آرامآرام دمنوش را وارد دهانش میکرد.
- مادرت هم به چیزی مشکوک شد؟
فنجان خالی را روی میز نهاد و درحالی که چنگال کوچک را به قصد نصف کردن شیرینی مربایی رویش میکشید پاسخ داد:
- کم و بیش بعد اینکه پلیس
لطفا صبر کنید...
