وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هفتاد و دوم :
با دست دیگرم هم دست برایان را چنگ انداختم تا نیفتم، در آن تاریکی این حالت ترسناکتر بود، زیرا نمیتوانستم زیر پایم را ببینم یا اگر رها شدم بفهمم چقدر تا برخورد با زمین فاصله دارم.
هنوز یادم رفته بود نفس بکشم و کل وجودم همچون بید میلرزید.
یک لحظه اشتباه مرا به این روز انداخت و یک لحظه حواس جمعی او مرا نجات داد.
- الارا؟! میتونی خودت رو آرومآروم بکشی بالا؟
نه، مسلماً جواب
لطفا صبر کنید...
