وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هفتاد و نهم :
حالا بقیه بچهها هم همانجا ایستاده بودند و نگاهشان را میان ما دو نفر رد و بدل میکردند، انگار دنبال این بودند بفهمند این شخص کیست و مرا از کجا میشناسد.
نگاهم را به چشمان نولان دوختم و با تکان دادن سر و حالت چشمانم به معنای "اینجا چه خبر است؟" از او خواستم چیزی که میبینم برا برایم توضیح دهد او هم سری به معنای تایید تکان داد اما نگاهش را به سپت دوخت و گفت:
- ممنون میشم که توی همین
لطفا صبر کنید...
