وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هفتاد و چهارم :
***
پنجاه و شش
"برایان"
سرم درد میکرد، جوری درد داشتم که خیال میکردم تا ترکیدن جمجمهام فاصله چندانی ندارم اما به محض باز شدن چشمانم و درست شدن تاری دیدم فهمیدم چرا به این حال و روز افتادهام.
دقیقا در یک قدمی پیروزی و تکمیل ماموریت سر و کله هریس پیدا شد و گند زد به همه چیز، حالا به جای خانهام در یک انبار تاریک به واسطه زنجیر به صندلی فلزی بسته شدم و نمیتوانم تکان بخ
لطفا صبر کنید...
