وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هفتاد و پنجم :
به وضوح میدیدم حالت چهره الارا شبیه آدم مسمومی بود که بوی غذا به مشامش رسیده، انگار فاصله کمی تا حالت تهوع داشت.
همان لحظه دستش را برداشت و خنده بلندی کرد، قهقهههایی میزد که مانند شلاق بر سکوت اینجا میخورد، سپس به چشمانم خیره شد و گفت:
- این شریف بودنا به قاتل یه دختر بیگناه نمیاد برایان! نکنه میخوای کاری کنی این دختر بیچاره هم به سرنوشت ماکیلا دچار بشه و در عین عاشقی و غ
لطفا صبر کنید...
