وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هفتاد و هشتم :
***
پنجاه و هشت
درد جوری در جمجمه و دست راستم موج میزد که مطمئنم تا فروپاشی استخوانهای این دو بخش فاصله چندانی نداشتم.
چشمانم بدون اختیار من آرامآرام باز شدند و اولین چیزی که دیدم خانهام بود، خانهای که انگار چندین کودتاگر به آن حمله ور شدهاند!
عجیبترین بخشش این بود که لوسی و لوکا جوری کف اتاق پهن شده بودند که انگار مردهاند!
تا چند ثانیه اول از وضعیت خانه و
لطفا صبر کنید...
