تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و یازده :
آقابزرگ دستِ لغزانِ راستش را روی قفسهی سینهاش کشید و نفسِ حبسشدهی میان گلویش را خیلی سنگین، بهبیرون دمید.
- آقابزرگ، حالتون خوبه؟
آقابزرگ اما بیخیال نشد، دلش میخواست دوباره از گذشته حرف بزند اما تنفسهای نامنظمش، میان کلماتِ کوتاهش وقفه میانداخت.
- نوههامو... برداشت برد... علی یه قرون... یه هزاری... از پولِ... پولِ نغمهی منو نخورد... من...من... بد تا کردم... بد فهمید
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم ازت سوگند جان 💚🌷
۱ سال پیشملودی
1امیدواریم آقا بزرگ سلامت برگرده🙏 ممنون که تک تکِ شخصیتهای داستان ازیاد نمیرن و به وقتش به همشون پرداخته میشه👌👍خسته نباشی نازنین جان؛بوس😍🤗❤️
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم ازت ملودی زیبا 😍🩷
۱ سال پیشA-a
0ممنون زیبا بود.خسته نباشید👏👏👏🌼🌼
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم از شما🌷
۱ سال پیشفاطمه ❤️
1امیدوارم که آقابزرگ چیزیش نشه😭🌟💜🌟💜
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم جانم ♥
۱ سال پیشهانیه
0امیدوارم اقا بزرگ چیزش نشه و به دونبال غزل بره
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
امیدوارم🥲. مرسی ازت هانیه جان🩷
۱ سال پیشم.ر
0حتما میخواد ارث بزاره برای نوههاش
۱ سال پیشمهتاب
3آقا بزرگ مهربون ... 🤕 مرسی نازنین جان 💙
۱ سال پیشآمنه
0خوب بود ولی پارت نه درباره دواین ونه پاشا گفتین وهمه رمان رو محور حال بد شدن آقابزرگ بود
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم آمنه جانم. درسته و همین موضوع کوچیک قراره مسائل پررنگتری رو داخل رمان شکل بده. مرسی از همراهیت جانم♥
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سوگند
1مرسی ممنون پارت دلنشینی بود خدا قوت