تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و ده :
«مهرو»
بافتِ سورمهای رنگی که برتن داشتم را بیشتر از قبل، دور اندام ضعیفم پیچانده و روی صندلی فلزیِ سپید رنگ ایوان نشستم.
برف میبارید و من از همان بچگی عاشق دانههای مرواریدی برف بودم، اگر مهروی قبلی وجود داشت اکنون، مشغول ساختن یک آدمبرفیِ زیبا بود.
یاد حرفهای دیشبِ داوین، اتفاقاتی که افتاده بود را هنوز سخت هضم میکردم.
از عشق سخن گفته بود، عاشقیاش سخت در مغز
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا🥲💔
۱ سال پیشسوگند
2عالی ممنون
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
خیلی ممنونم سوگند زیبا🤍
۱ سال پیشفاطمه ❤️
1عالی بود 💜🌟💜🌟 چرا مهرو داوین رو باور نداره؟بچم گناه داره خوب🥲 آقاجون هم دل پری داره بیچاره 😭
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم فاطمهی همراه و قشنگم🌹♥
۱ سال پیشپری
1عالی بود ممنون خسته نباشید.کاش غزلم باپدربزرگش آشتی میکردوازاین ثروت هنگفت یه چیزی نصیبش میشدکه مجبورنشه براکسی مثل پاشا کارکنه.راستی نگفتین چه بلایی سر کارگاه پاشا تواصفهان اومد و غزل الان کجا کارمیکنه؟؟
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم پری جان از نگاه گرمت🌹🤍تو پارتهای آینده مشخص میشه جانم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م.ر
3وچقدر زود دیر می شود 😢