پارت صد و ده :

«مهرو»
بافتِ سورمه‌ای رنگی که برتن داشتم را بیشتر از قبل، دور اندام ضعیفم پیچانده و روی صندلی فلزیِ سپید رنگ ایوان نشستم.
برف می‌بارید و من از همان بچگی عاشق دانه‌های مرواریدی برف بودم، اگر مهروی قبلی وجود داشت اکنون، مشغول ساختن یک آدم‌برفیِ زیبا بود.
یاد حرف‌های دیشبِ داوین، اتفاقاتی که افتاده بود را هنوز سخت هضم می‌کردم.
از عشق سخن گفته بود، عاشقی‌اش سخت در مغز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    3

    وچقدر زود دیر می شود 😢

    ۱ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا🥲💔

    ۱ سال پیش
  • سوگند

    2

    عالی ممنون

    ۱ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم سوگند زیبا🤍

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    عالی بود 💜🌟💜🌟 چرا مهرو داوین رو باور نداره؟بچم گناه داره خوب🥲 آقاجون هم دل پری داره بیچاره 😭

    ۱ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم فاطمه‌ی همراه و قشنگم🌹♥

    ۱ سال پیش
  • پری

    1

    عالی بود ممنون خسته نباشید.کاش غزلم باپدربزرگش آشتی میکردوازاین ثروت هنگفت یه چیزی نصیبش میشدکه مجبورنشه براکسی مثل پاشا کارکنه.راستی نگفتین چه بلایی سر کارگاه پاشا تواصفهان اومد و غزل الان کجا کارمیکنه؟؟

    ۱ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم پری جان از نگاه گرمت🌹🤍تو پارت‌های آینده مشخص میشه جانم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️