تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و شانزده :
اگر امکانش وجود داشت این دو مرد، همدیگر را میدریدند.
زبان تند و تیزشان همانند سلاحی گرم بود که قلب را تکّه و پاره میکرد.
پوستِ گندمگون صورت یزدان بهسرخی میزد و نفسهای عصبی داوین نیز درست زیر گوشم بود.
یزدان تا آمد سخنِ تلخ دیگری بهزبان بیاورد، صدای دینا او را از گفتن حرفهای زهرآلودش منع کرد.
- عه یزدان تو کی اومدی؟
دینا کنارمان ایستاد و سپس، نگاهش را بهدا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم جانم🌷♥
۱ سال پیشسهیل۲۸
0ای وای اتفاق مهمی در راهه.. من قلبم از همین الان درگیر شد ممنونم عالی مثل همیشه
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
بله اتفاقات بزرگی درراهه. ممنونم از همراهی شما
۱ سال پیشراز
0ای بابا چرا نمیری خب دختر برو دیگه بچه میخاد خاستاری بره
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
دخترم میترسه 🥲 ممنونم ازت زیبا♥
۱ سال پیشم.ر
1چقدر خوبه یه مرد خوب کنار آدم باشه
۱ سال پیشفاطمه ❤️
0وای داوین بچم چه با احساسه💖💖 من کلأ به خاطر نظرهام تو پارت های اولیه از داوین جون معذرت میخوام😁💜🌟💜🌟
۱ سال پیشZoha
0جاااننن ... عالی بود نازنین جون
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مزسی ازت ضحی جانم♥
۱ سال پیشستاره
0نه باباداوین خیلی تندداره میره ها،بذاربنده خداباشرایط جدیدکناربیادبعدبرودیدن مادرزنجان وپدرخانومت
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
بچه هوله😂و شاید.... 🥲 مرسی ازت ستارت جون♥
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آمنه
0ممنون خیلی خوب بود قلمتون پایدار وینتون سلامت