تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و هجده :
لباسهای سیهرنگی برتن داشتند و من چهرههای زننده و خط و خشدار آنها را هرگز ندیده بودم.
آنقدر ترسیده و لرزیده بودم که کمکم داشتم از این پریشانی، از این گرفتاری جانم را از دست میدادم.
فریاد زدم:
- چیکار می... میکنید حیوونا؟
یکی از آن مردانی که سمت چپم نشستهبود، از جیب کاپشن چرم مشکیِ ماتش، دستمالی بیرون آورد و با خشمی آشکار خروشید:
- قول دادم بااحترام بØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0کارپاشا ست
۹ ماه پیششهناز
0پاشا خیلی عوضیه اما چطوری ازاد شده از دست داوین خیلی قشنگه رمان
۱۰ ماه پیشپری
0سلام نازنین جان خیلی عالی و هیجان انگیزه رمانت کاش مهرو زیر دست آدمهای پاشا نیفتاده باشه. چون پاشا خیلی عقده ایه بلایی سرش میاره. الان داوینچی باید توانبار کاه دنبال سوزن بگرده
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم ازت پری جان قشنگم🌻❤️🔥
۱ سال پیشآمنه
2ای وای چی شد نویسنده جون ما که منتظر عروسی اونها بودیم الان باید منتظر سلامتی مهرو باشیم رمان عالی
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی ازت آمنه جانم✨🌼
۱ سال پیشماهرخ
2خداقوت عالی بود
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم ماهرخ عزیز♥
۱ سال پیشملودی
1وای دوباره استرس😟کاش قبل از اینکه اتفاق بدی بیفته داوین مهرو رو پیدا کنه🙏کاش دیر نشه... ممنون نازنین جان؛ خسته نباشی گُل😍🤗❤️
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم ازت ملودی زیبا🤍🌼
۱ سال پیشفاطمه ❤️
2میگم نکنه بابای داوین مهرو رو برده 🤔بین پاشا و بابای داوین شک دارم یعنی کی می تونه باشه 😅🌟💜🌟💜به احتمال زیاد همون پاشاست
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم از نگاه گرمت عزیزم♥🌼
۱ سال پیشراز
0ای وای قلبم مچاله شد کی این کارو کرد
۱ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
🥲💔 ممنونم از همراهیت🌼
۱ سال پیشسهیل۲۸
1به زمین گرم بشینی پاشا😐😐😐
۱ سال پیشلیلا
0اه این پاشا چقدر سریشه
۱ سال پیشم.ر
1اخ داوین بیچاره😢
۱ سال پیشماهرخ
1بنظرم هرکس بجز پاشا
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Ts
0زیبا و دل نشین