پارت صد و ششم :
سکوت مطلق در سالن حاکم شد. سنگینی سکوت بر همه فشار آورد تا آنکه طلوع عصبی خندید. خندههایش گویا دست خودش نبودند. قهقه زد و با چشمهایی سرخ پاسخ داد:
- واقعا خشایار؟ بعد از اون همه بدبدختی؟ این سوالیه که ازم میپرسی؟
سجاد مشغول جویدن غذایش بود و گوش میداد. هیچ چیز در یک گروه، مخرب تر از تفرقه از درون نیست. منتظر بود ببیند ماجرا به کجا ختم میشود که خشایار به سرعت از پشت میز بلند شد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
هستی
0آره،خشایار هم بذار
۱ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باشه باید ازش بپرسم ببینم اجازه می ده یا نه
۱ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یادم رفته بود :) می ذارم
۱ هفته پیشافشار
0عجب اسمی گذاشت سجاد آخه خرسی به اون اسم بعد نمی خوره تیکه تیکه کنه می خوره زبون در بیاره و دم تکون بده
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂 شاید بخاطر طلوع
۲ هفته پیشمهسا
0باورم نمیشه شخصیتی مثل ابریشم سرخ از متین میترسه
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حالا ببین متین چیه
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

دختر ابلیس
1عزیزم عکس خشایار رو هم بزار دیگه کنجکاو شدیم