پارت صد و پنجم :
نگاهش را به سگ داد، ناخواسته خم شد تا او را نوازش کند. سجاد از نیمرخ دختر گونههای سرخش را نگریست که چطور در ارتباط با حیوانی پشمالو واکنش نشان دادهاند. تار های مویی که کنار گوشش پایین آمده بود، او را مانند دختری عادی نشان میداد. او... دلرباست.
نگاه طلوع بالا آمد و به سجاد افتاد، همان موقع سجاد هول هولکی سرفه کرد و سمت بهداد چرخید. مرد! عاقل باش! با گرد شدن چشمهای بهداد، سجاد لبش
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یه دوست و عاشق واقعی♥️
۳ هفته پیشافشار
0جالبه داستان هر پارت سورپرایز میکنه آدم رو . آدم منتظر یه چیزی هست یه چیز دیگه پیش میاد من انقد رمان خوندم معمولا حدس می زنم ادامه رو ولی این رمان عالیه اصلا قابل پیش بینی نیس
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث افتخار بندست♥️
۳ هفته پیشآیلا
0فاطی جونم عالی عاشقتم😘🫠 فاطی جونم توروخدا یه پارت هدیه بده من شخصیت خشایار هم خیلی دوست دارم خیلی رکه والا😂😂 یه حسی بهم میگه با سجاد دوست میشه
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نمی تونم هدیه بدم متاسفانه 😬
۳ هفته پیشآیلا
0باشه پس من تا یک شنبه هفته بعد از کنجکاوی میترکم هم کنجکاوی هم قراره یکشنبه جراحی بشم اصلا نمیدونم میتونم پارت رو بخونم یا نه حالم چطوری میشه ولی عاشقتم 🫂😥🥺🫠
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چه عملی؟ ای بابا
۳ هفته پیشآیلا
0کلیه ام مشکل داره فاطی جونم باید عمل کنم 🥺😥
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اخ، الهی زود خوب بشی
۳ هفته پیشتارا
0خب خوبه حداقل یه ادم رک و راستگو پیدا شد افرین خش خشی
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خشایار توی زندگیش دروغ نگفته
۳ هفته پیشمهسا
0آفرین خشایار، نمیدونم هدف خشایار پشت حرفش چیه ولی همین که به طلوع هرزگیش رو یادآوری کنه هم دلم شاد میشه
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره حالا چرا اومده باز یه بحث دیگست
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

افشار
0شخصیت خشایار جالبه با اینکه خودش به سجاد گفت طلوع رو دوس داره ولی هم به سجاد کمک کرد هم جلوی طلوع هم از حرکت سجاد دفاع کرد